نگاهی بارانی
آسمان،
دلش مه آلود است و
چشمها ابر آلود است و
نگاهش بارانی …
دیروز سپاسش گفتند
بواسطهی مهربانیش
همسنگر علم بود و معلمی دلسوز!
دود چراغ خورده بود و سوی دیدگانش را بیچشمداشت به کودکانی داده بود که فردا با چشمهای او سرزمین مادریشان را نگاه کنند و با کلمات او، جملهی آینده را بسازند …
امروز اما …
به جرم رج زدن واژهی آزادی به دار قالی دخترکان بیپناه سرزمین مادریاش و ساز بیآواز پسرکانی که کودکی نکرده مرد شدند و بار سنگین روزگار، چهرهشان را تکیه کرده، میهمان طناب دارش کردند!
به همین سادگی …
حس درخت شدن در او نبود، طبیعتش درختی نبود
زاینده هم نبود
میدانست در خودش پوسیده است
در انتظار پوسیده است
تجربه نکرده بود
تا حیرت رفته بود
اما عشق، اقیانوس دور بود
دور بود و نزدیک
و میدانست اگر بتواند با سر انگشتش با صداقت؛ پوست زبر درخت را لمس کند، عشق میآید
اما همیشه پیش از لمس کردن، حس زبری درخت میآمد
همیشه زبری درخت را میدانست
همیشه رذالت را در مردم میدانست
خود عاری از رذالت بود
اما رذالت را میدانست
یاد نگرفته بود
میدانست …
—–
پ.ن:
1- نوشتههای بالا رو از کتاب زنان ِ بدون مردان نوشتهی شهرنوش پارسیپور انتخاب کردم!
2- این مدت که امکان نوشتن تو وبلاگ نبود، بد جوری حس نوشتنم گم شده بود!
انگار عادتم شده بود که نوشتههامو یکی بخونه
حتی یه نفر
و این برام کافی بود!
3- شاید حرف خاصی واسه نوشتن نباشه اما همین که آدم از روز مرگیهاش مینویسه و میدونه یه نفر بالاخره پیدا میشه که یه روزی اونا رو بخونه، یه خرده سبک میشه و بهتر میتونه فک کنه!
4- گاهی اوقات یه نوشته، یه جمله از یه کتاب یا حتی یه دیالوگ از یه فیلم، گره کوری رو که تو ذهنم بوده باز میکنه و من فقط اونا رو مینویسم که فراموشم نشه!
یاد نگرفته بود
میدانست …
دیروز که شنیدم خسرو شکیبایی هم بارش رو بسته و از پیش ما رفته، دلم گرفت
باورم نمیشد
چقدر زندگی بیارزشه!
این همه تلاش میکنی، غصه میخوری، سرد و گرم روزگار رو میچشی که چی بشه؟
که یه روز بیخبر بزاری بری؟
یاد خانهی سبزش افتادم
جملاتش هنوز تو ذهنمه، میخکوب شده تو ذهنم و پاک نشده. حتی با گذشت این همه سال، صداشو هنوز دارم میشنوم
چه صدای گرمی داشت!
- با من قهری؟
خب باش
اما حرف که میزنی؟ -
و من خندم میگرفت
مگه میشه قهر باشی، اما حرف هم بزنی؟
و اما دیروز تصمیم گرفت دیگه با کِسی حرف نزنه
قهر نیست
اما دیگه با کِسی حرف نمیزنه
اون دیگه حرف نمیزنه …
——
پ.ن:
چند روزیه که دارم کتاب همه میمیرند اثر سیمون دوبووار رو میخونم
شخصیت اصلی داستان مردیه به اسم رایموندو فوسکا که اکسیر زندگانی خورده و قرنهاست که زندگی میکنه
هنوز خوندن کتاب رو تموم نکردم اما برام جالب بود
اینکه همه دلشون میخواد یه عُمر زندگی کنن و کلی براش نقشه دارن اما همین که تو موقعیتش قرار میگیرن مثل همین فوسکا، متوجه میشن که فناناپذیر بودن به هیچ دردی نمیخوره!
نه اینکه اصلاً به هیچ دردی نخوره اما یه جورایی بعد از گذشت سالها، زندگی فقط تکرار میشه و یه فرآیند مسخره اس!
از خوندن کتاب دارم لذت میبرم
اگه نخوندین، گزینهی خوبیه برای خوندن!
راستی؟
اگه فناناپذیر بودین، دوست داشتین چیکار کنین؟
پروکرستيس1 دیوی بود که در گردنهای بر سر راه، مهمانخانهای داشت. او نيمه شب بر بالين مهمان نگون بخت حاضر میشد که از دو حال خارج نبود:
یا مهمان خفته، بلند قدتر از تخت بود که در این صورت با اره اضافهی پاهای او را میبرید و یا کوتاهتر بود، که در این صورت او را از دو طرف آن قدر میکشيد تا به اندازهی تخت در آید!
کارل گوستاو یونگ مینویسد2: تخت پروکرستيس؛ جامعه، و پروکرستيس همان مردم جامعه میباشند. مردمی که با هنجارها، معيارها، و نهادهای خود همهی افراد را قالب میزنند و به قاعده میکنند. در این صورت نه آنها که کمابيش در قالبها و کليشههای عمومی جامعه میگنجند (متوسطين)، بلکه آنها که یا برتر از حداکثرها (نخبهگان) و یا فروتر از حداقلهای عمومی هستند (عقب ماندگان)، تحت فشار قرار میگيرند و چه بسا رواننژند شوند!
به این ترتيب هنجار و نهادهای جامعه، به منزلهی غربالی عمل میکنند که تنها ميانمایگان را حفظ میکند، بقيه در زمرهی مردودین و مطرودین درمیآیند، حتی اگر قابليتهای بيشتری داشته باشند!
——-
پ.ن:
1- یکی از شخصیتهای فیلم Big Fish به کارگردانی تیم برتون
2- عبور از ازدواج نوشتهی نیما قاسمی
** هوراااااااااااا من بازم میتونم بنویسم اما نه به شکل سادهی گذشته، آخه کلی دنگ و فنگ داره این بار!
تشکر ویژه دارم از یاشار (بید مجنون) که بعد از مدتها سر و کلهش پیدا شد و نفسش خیر بود و به کمک راهنمائی این دوست خوب، تونستم بازم بخش مدیریت سایت رو بدون جنگ و خونریزی و کشت و کشتار و قشون و غیره به دست بگیرم …