حرف آخر

آرزويم اين است:

نتراود اشك در چَشم تو هرگز
مگر از شوق زياد،
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه‌ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي‌خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي‌گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه كه دلت مي‌خواهد

* تقديم به همه‌ي شما دوستاي خوب
و …
خداحافظ

قصه‌ي من و وردپرس

سلام به همگي

ممنونم از لطف و توجهتون
باور كنيد منم دوست دارم بنويسم و دلم براي همتون تنگ شده اما چيكار كنم كه ديگه اعصاب پولادين ندارم كه هي با وردپرس سر شاخ بشم

چند وقت پيش (همون موقع كه يه مدت طولاني نتونستم لاگين بشم به اين وبلاگ زبون نفهم!) ياشار لطف كرد و برام يه فيلتر شكن فرستاد تا شايد مشكل لاگين حل شه كه اتفاقاً مشكل حل شد و من باز تونستم حكومت وبلاگ خودمو بدست بيارم!

اما يه چند وقتي مي شه كه فيلتر شكن expire شده و هر چي آپ ديت هم مي كنم تا نصفه نيمه آپ مي شه و هي پيغام خطا مي ده، بعدش هم اصلاً امكانش نيست من هيچ سايتي رو كه فيلتر شكن داره بدون پيغام خطا ببينم و يا اينكه خود اون سايتا هم فيلتر نشده باشن

نتيجه اينكه چار چنگولي مونديم تو گِل ديگه، اصلاً هم حال و حوصله ي اين وردپرس رو با اين شرايط ندارم (هانا مي دونه چقدر سخت لاگين مي شه و چقدر اعصاب آدم خورد مي شه تا يه پُست ارسال بشه) شايد دوستان اون ور آبي چنين مشكلي باهاش ندارن اما من چند ماهي هست كه با اين همه مشكلاتي كه داشته تونستم هي هر از چند گاهي آفتابي بشم اما اين روزا جداً كارام زياده و سرم شلوغه، ديگه وقت اين همه سر و كله زدن با وردپرس رو هم ندارم

خب زبون همو نمي فهميم ديگه، اگر چه انگار زيادي همو دوست داريم. بابا تفاهم نداريم ديگه، خلاص!

چون هنوز هم دوسش دارم به اين اميد كه شايد يه روزي وضع ماها هم اين ور آب با اين سايت و سايتاي ديگه هم درست بشه با سه سوت دودش نكردم بره هوا (آخه اين مدل انتحاري آخر كار هر وبلاگي مُد شده اين روزا، گفتم اينم بگم كه نگين يه وقت از مُد هم چيزي سرمون نمي شه!)

حالا جالبيش اينجا بود قبلاً مي تونستم بلاگر هم برم حالا كه خواستم خير سرم برم اونجا يه مدت استراحت كنم و زير سايه ي مباركشون آفتاب بگيرم و از اين حرفا، اونجا هم هي الان پيغام خطا مي ده و نمي تونم اكاونتي بسازم و لاگين كنم و … نمي دونم آيا اون سايت هم باز فيلتر شده يا نه؟

اينم از حكايت وبلاگ نويسي ما، خير سرمون بعد بوقي خواستيم ما هم يه تمريني بكنيم تا قلممون يه خرده جون بگيره، كه متأسفانه هر جا مي ريم يا مي خوايم بريم و قصدش رو داريم فرتي فيلتر مي شه

حالا ملتفت شدين كه چرا ديگه خيال نوشتن ندارم اونم اينجا تو وردپرس، بلاگر هم همين وضعو داره، جاهاي ديگه هم به دلم نمي چسبه!

خب دله چيكارش كنم لامصب رو به هر سايتي راضي نمي شه

هميشه همين جوري بوده. خيلي سخت بتونم يكي رو دوست داشته باشم اما اگه واقعاً دوسش داشته باشم هميشه برام عزيز خواهد بود و نمي تونم فراموشش كنم. اين وبلاگ هم همين حس رو برام داره و خيلي دوسش دارم با تمام دوستايي كه داره!

مدتي مي شه كه با پاپيروس احساس غريبي مي كنم و ديگه مثل قديما راحت نيستم باهاش

بد جوري واژه ها رم كردن و قدرتي تو رام كردنشون ندارم

اينجا هيچ حرفي واسه گفتن ندارم

فقط همين!

فعلاً خداحافظ شايد بازم يه روزي خواستم بنويسم اونم از زبان پاپيروس

يه تلنگر كوچيك

احساس خوبيه كه يه نفر دلتنگت باشه
احساس بهتر اينه كه يه نفر عاشقت باشه

اما بهترين احساس وقتيه كه
يه نفر هيچ وقت فراموشت نكنه!

——-
پ.ن:
1- ده  روزي مي شه كه اومده؛ اما چقدر بي سر و صدا. نه سوز و سرمايي، نه برفي، نه چيزي. اينجا فقط قله ي كوهها سفيد پوش زمستاني سردند و بس!

2- روزاي سختي رو پشت سر گذاشتم و هرگز باور نمي كردم يه روزي تا اين حد ناتوان و زمين گير بشم. يه سرماخوردگي ساده در عرض يكي دو روز تبديل شد به يه آنفلوآنزاي شديد و توي يه چشم بهم زدن برونشيت حاد با عفونت ريه ها خودشو نشون داد.

3- وقتي نفسها به شماره افتاد و تپش قلب روز به روز بيشتر شد، وقتي كه پاها براي رفتن استعفا دادن و دستها براي گرفتن، اشكا دونه دونه سُر خوردن و اطمينان حاصل شد كه عفونت دامنه ي حركتي رو محدود كرده و هر آن ممكنه پاها براي هميشه از دور گردونه خارج بشن. يه هفته تو بيمارستان فقط به دستها و پاهاي بي حس و ناتوان نگاه كردن و سرفه ها و نفسها رو با دور تند شمردن و التماس از قلب براي كند زدن و نگاه نگران ديگران رو براي حال و روزت ديدن رو، همه و همه نشان از اين بود كه يه اتفاقي افتاده و تو خيلي راحت غافلگير شدي!

4- روزاي سختي بود، اما گذشت. تلنگر كوچيكي بود اما ترسناك!

5- هستم، خوبم، همين دور و ورام. اما حس نوشتن رو يه جايي گم كردم

6- از دوستاي خوبي كه اين مدت از طريق آف و ايميل و كامنت حالم رو پرسيدن تشكر مي كنم

7- قدر سلامتيتون رو بدونين، انگار چيز با ارزشي بوده و من تا اين سن نمي دونستم!

رد پاي پائيز

كاش چون پائيز بودم …

 

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگهای آرزوهايم يكايك زرد می شد

آفتاب ديدگانم سرد می شد

آسمان سينه ام پُر درد می شد

 

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشكهايم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه، چه زيبا بود اگر پائيز بودم!

 

وحشی و پُر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند، شعری آسمانی

در كنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

 

نغمه ي من

همچو آوای نسيم پر شكسته

عطر غم می ريخت بر دلهای خسته

 

پيش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

 

سينه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

كاش چون پائيز بودم

 

كاش چون پائيز بودم …

 

» فروغ فرخ زاد»

 

 

———

پ.ن:

پائيز هم داره بار و بنديلشو مي بنده و مي ره. چه زود گذشت، انگار همين ديروز بود!

 

 

گلي بايد كه با ما خو گرفته

پرستوي فراري از بهارم
يك امشب ميهمان اين ديارم
چو ماه از پشت خرمن ها برآيد
به ديدارم بيا چشم انتظارم

مرا گفتي كه دل دريا كن اي دوست
همه دريا از آن ِ ما كن اي دوست
دلم دريا شد اينك در كنارت
مكش دريا به خون، پروا كن اي دوست

متابان گيسوان درهمت را
بشوي اي رود دلواپس غمت را
تن از خورشيد پُر كن ورنه اين شب
بيالايد همه پيچ و خمت را

گلي جا در كنار جو گرفته
گلي ما را سر گيسو گرفته
بهار است و مرا زين دشت گلپوش
گلي بايد كه با ما خو گرفته

 » سياوش كسرايي «

طواف دل

1- اي صميمي، اي دوست!
گاه و بيگاه لب پنجره ي خاطره ام مي آيي

اي قديمي، اي خوب!
تو مرا ياد كني يا نكني
من به يادت هستم …

شاعر ؟

2- پدرم هميشه اين بيت شعر ورد زبونشه:

برو طواف دلي كن كه كعبه خود سنگي است
كعبه را خليل بنا كرد و دل را خداي خليل …

3- چقدر از كليپ Pure Love آرش خوشم اومد!
كلي هم با اين كليپ اشكم در اومد!