كاش چون پائيز بودم …
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهای آرزوهايم يكايك زرد می شد
آفتاب ديدگانم سرد می شد
آسمان سينه ام پُر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشكهايم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه، چه زيبا بود اگر پائيز بودم!
وحشی و پُر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند، شعری آسمانی
در كنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ي من
همچو آوای نسيم پر شكسته
عطر غم می ريخت بر دلهای خسته
پيش رویم
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سينه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز بودم …
” فروغ فرخ زاد”
———
پ.ن:
پائيز هم داره بار و بنديلشو مي بنده و مي ره. چه زود گذشت، انگار همين ديروز بود!
خوندن این شعر از فروغ و هم زمان گوش دادن به پاییز طلایی لاچینی حسابی بهم چسبید.حسابی پاییز رو حس کردم.مخصوصا با این پیانو نوازی زیبای لاچینی.به هر حال تاثیر موسیقی بیشتر از هنرای دیگه س.