پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …بایگانیِ دسامبر, 2008
يه تلنگر كوچيك
احساس خوبيه كه يه نفر دلتنگت باشه
احساس بهتر اينه كه يه نفر عاشقت باشه
اما بهترين احساس وقتيه كه
يه نفر هيچ وقت فراموشت نكنه!
——-
پ.ن:
1- ده روزي مي شه كه اومده؛ اما چقدر بي سر و صدا. نه سوز و سرمايي، نه برفي، نه چيزي. اينجا فقط قله ي كوهها سفيد پوش زمستاني سردند و بس!
2- روزاي سختي رو پشت سر گذاشتم و هرگز باور نمي كردم يه روزي تا اين حد ناتوان و زمين گير بشم. يه سرماخوردگي ساده در عرض يكي دو روز تبديل شد به يه آنفلوآنزاي شديد و توي يه چشم بهم زدن برونشيت حاد با عفونت ريه ها خودشو نشون داد.
3- وقتي نفسها به شماره افتاد و تپش قلب روز به روز بيشتر شد، وقتي كه پاها براي رفتن استعفا دادن و دستها براي گرفتن، اشكا دونه دونه سُر خوردن و اطمينان حاصل شد كه عفونت دامنه ي حركتي رو محدود كرده و هر آن ممكنه پاها براي هميشه از دور گردونه خارج بشن. يه هفته تو بيمارستان فقط به دستها و پاهاي بي حس و ناتوان نگاه كردن و سرفه ها و نفسها رو با دور تند شمردن و التماس از قلب براي كند زدن و نگاه نگران ديگران رو براي حال و روزت ديدن رو، همه و همه نشان از اين بود كه يه اتفاقي افتاده و تو خيلي راحت غافلگير شدي!
4- روزاي سختي بود، اما گذشت. تلنگر كوچيكي بود اما ترسناك!
5- هستم، خوبم، همين دور و ورام. اما حس نوشتن رو يه جايي گم كردم
6- از دوستاي خوبي كه اين مدت از طريق آف و ايميل و كامنت حالم رو پرسيدن تشكر مي كنم
7- قدر سلامتيتون رو بدونين، انگار چيز با ارزشي بوده و من تا اين سن نمي دونستم!