پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

بایگانیِ جولای 24, 2008

اجاقی کور

راننده با شنیدن مسیر؛ ترمزی کرد و چند لحظه بعد، مردی همراه با دو دختر سوار شدن

دخترای کوچولوی ناز با موهای بور و پوستی خیلی روشن که واسه خودشون ریز ریز می­خندیدن!

 

انگار طرف با راننده آشنا در اومد!

نمی­دونم چی شد که یهو راننده ازش پرسید:

راستی! چند تا بچه داری؟

و طرف خیلی خونسرد جواب داد:

هنوز اجاقم کوره!

 

و من همین طوری داشتم به اون دخترای مو بور شاد نگاه می­کردم که واسه اجاق باباشون هیچ روشنائی نبودن و خودشون هم خبر نداشتن!

 

 

 

——

پ.ن:

این اتفاق سالها پیش افتاده و من نمی­دونم چرا چند روزه همش دخترکان مو بور و خنده­شون جلوی چشمامه؟!