دیروز که شنیدم خسرو شکیبایی هم بارش رو بسته و از پیش ما رفته، دلم گرفت
باورم نمیشد
چقدر زندگی بیارزشه!
این همه تلاش میکنی، غصه میخوری، سرد و گرم روزگار رو میچشی که چی بشه؟
که یه روز بیخبر بزاری بری؟
یاد خانهی سبزش افتادم
جملاتش هنوز تو ذهنمه، میخکوب شده تو ذهنم و پاک نشده. حتی با گذشت این همه سال، صداشو هنوز دارم میشنوم
چه صدای گرمی داشت!
- با من قهری؟
خب باش
اما حرف که میزنی؟ -
و من خندم میگرفت
مگه میشه قهر باشی، اما حرف هم بزنی؟
و اما دیروز تصمیم گرفت دیگه با کِسی حرف نزنه
قهر نیست
اما دیگه با کِسی حرف نمیزنه
اون دیگه حرف نمیزنه …
——
پ.ن:
چند روزیه که دارم کتاب همه میمیرند اثر سیمون دوبووار رو میخونم
شخصیت اصلی داستان مردیه به اسم رایموندو فوسکا که اکسیر زندگانی خورده و قرنهاست که زندگی میکنه
هنوز خوندن کتاب رو تموم نکردم اما برام جالب بود
اینکه همه دلشون میخواد یه عُمر زندگی کنن و کلی براش نقشه دارن اما همین که تو موقعیتش قرار میگیرن مثل همین فوسکا، متوجه میشن که فناناپذیر بودن به هیچ دردی نمیخوره!
نه اینکه اصلاً به هیچ دردی نخوره اما یه جورایی بعد از گذشت سالها، زندگی فقط تکرار میشه و یه فرآیند مسخره اس!
از خوندن کتاب دارم لذت میبرم
اگه نخوندین، گزینهی خوبیه برای خوندن!
راستی؟
اگه فناناپذیر بودین، دوست داشتین چیکار کنین؟
همیشه و یا دست کم در بیشتر اوقات می خواهی آن چیزی را داشته باشی که نداری. اگر من فنا ناپذیر بودم ، دوست داشتم فنا شوم!