پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

بایگانیِ جولای 19, 2008

همه می میرند

دیروز که شنیدم خسرو شکیبایی هم بارش رو بسته و از پیش ما رفته، دلم گرفت

باورم نمی­شد

 

چقدر زندگی بی­ارزشه!

این همه تلاش می­کنی، غصه می­خوری، سرد و گرم روزگار رو می­چشی که چی بشه؟

که یه روز بی­خبر بزاری بری؟

 

یاد خانه­ی سبزش افتادم

جملاتش هنوز تو ذهنمه، میخکوب شده تو ذهنم و پاک نشده. حتی با گذشت این همه سال، صداشو هنوز دارم می­شنوم

چه صدای گرمی داشت!

 

- با من قهری؟

خب باش

اما حرف که می­زنی؟ -

 

و من خندم می­گرفت

مگه می­شه قهر باشی، اما حرف هم بزنی؟

 

و اما دیروز تصمیم گرفت دیگه با کِسی حرف نزنه

قهر نیست

اما دیگه با کِسی حرف نمی­زنه

 

اون دیگه حرف نمی­زنه …

 

 

——

پ.ن:

چند روزیه که دارم کتاب همه می­میرند اثر سیمون دوبووار رو می­خونم

 

شخصیت اصلی داستان مردیه به اسم رایموندو فوسکا که اکسیر زندگانی خورده و قرنهاست که زندگی می­کنه

هنوز خوندن کتاب رو تموم نکردم اما برام جالب بود

اینکه همه دلشون می­خواد یه عُمر زندگی کنن و کلی براش نقشه دارن اما همین که تو موقعیتش قرار می­گیرن مثل همین فوسکا، متوجه می­شن که فناناپذیر بودن به هیچ دردی نمی­خوره!

نه اینکه اصلاً به هیچ دردی نخوره اما یه جورایی بعد از گذشت سالها، زندگی فقط تکرار می­شه و یه فرآیند مسخره اس!

 

از خوندن کتاب دارم لذت می­برم

اگه نخوندین، گزینه­ی خوبیه برای خوندن!

 

راستی؟

اگه فناناپذیر بودین، دوست داشتین چیکار کنین؟