پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

دل ِ مادر

روی بوم نقاشی

دخترک عکسی کشید

 

عکس ِ یه ماه

ماهی که دلش تپید

 

دخترک خنده کشید

رو لبای آسمون

 

آسمون دلش گرفت

صورتِ ماه پرید

 

دخترک اشک کشید

تو چشای آسمون

 

آسمون ابری نداشت

از چشاش، دلی چکید

 

دخترک خدا کشید

یه خدای مهربون

واسه­ی خودش کشید

 

دخترک خداشو داشت

اما جائی توی بوم

واسه­ این خدا نداشت

 

دخترک یه دل کشید

دلی که یه بار تپید

 

رفت و خداشو این بار

توی دلِ اون ماه کشید

 

——-

پ.ن:

تقدیم به مادر عزیزم!

 

تا کنون 3 نظر داده شده »

  diako wrote @

دریغ و صد دریغ از مادرانی که فرزاندانی امثال ما دارند… البته شما نه! امثال خودم را می گویم!

روز زن بر تو هم مبارک!

  بادام تلخ wrote @

سلام
—–
وطن یعنی …:
بعضی چیز ها تا وقتی ارزش دارن که زیاد گفته نشن هر جا دیدی یه عده دارن، مثلا وطن وطن میکنن بدون همشون دارن میچاپنش
—–
حفره ی آرزوها:
خوب شد تو دیدی فیلم رو بعد گفتی به ما دیگه نیازی نیست خودمون این همه زجر بکشیم ت اون حکایت رو بشنویم…. D:
—–
دل ِ مادر:
چی بگم؟
بگم قشنگ بود؟
فکر نمیکنی این حرف هر چند واقعیت داره ولی ارزش این شعر به این قشنگی رو کم میکنه؟
—–
در ضمن بر گشتم D:
مرسی موقع رفتن اومدی بدرقم کردی و برام آرزوهای خوب خوب کردی
قرررررررررررربونت

  بادام تلخ wrote @

آخه چند وقتیه که به شدت همزاد پنداری میکنم باهاشون!!!


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>