پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

دوچرخه و خاطرات کودکی

جمعه شب خاطرات دوران کودکی تکرار شد و پاهای من دوباره با پدال دوچرخه آشتی کرد!

 

فک نمی­کردم بعد از سالها، دوباره فرصتی دست بده که بتونم دوچرخه سواری کنم. شاید خنده­دار باشه، اما برام شده بود یه آرزوی محال!

 

اینکه بازم موهامو دُم موشی ببندم و با بچه­ها بریم تو کوچه­

و باد، موهای منو به بازی بگیره و من هم دل پسرکان بازیگوش همسایه!

 

اون شب دل من برای موهای دُم موشی و باد و پسرکان همسایه تنگ شده بود. همه­ی اون خاطرات خوب، تو روزای شاد کودکی جا مونده بود!

 

فقط دوچرخه­ای بود و تمنای سوار شدن

من بودم و پاهای خسته­ی سالها دویدن!

 

احساس دختر بچه­ایی رو داشتم که برای اولین بار چشماش با دیدن دوچرخه برق می­زنه و دلش برای سوار شدن و گریختن تاپ تاپ می­زنه!

 

سوار شدم و به آرزوی کوچک و دل تپیده­ام خندیدم!

رکاب زدم و رکاب زدم …

 

پاها همون پا بود و دل همون دل!

دل تو سینه از شادی فرار و کنده شدن به وجد اومده بود!

و پاها شوق فرار رو فریاد می­زدن!

 

از حالت سکون گریختم و خودمو دادم دست باد تا مثل موهای دوران کودکی، دلمو کودکانه به بازی بگیره و خاطرات اون روزا رو برام تداعی کنه!

 

اون شب، دخترک درون من چقدر بی­بهانه شاد بود!

 

 

4 دیدگاه »

  diako wrote @

ای والله! دوچرخه سوار هم بودی خبر نداشتیم! گفتم این امبولانسا امروز تو خیابون پسر جمع می کنن!! نگو با دوچرخه زدی به خیابون!

  diako wrote @

xwa ghazat dada! wali mn motma`enm ka to bo xot batanyayi bo zorkas ham xalo bidariw ham mama shahed. :)

  دوره گرد wrote @

خدا بگم چیکارت نکنه پرستو! :)) هواش رو انداختی توی دلم. متنت رو که خوندم، خیلی خیلی هوس دوچرخه سواری کردم. فکر کنم آخرین باری که سوار شدم، 13 سال پیش بوده.

  دوره گرد wrote @

البته فکر کنم که معمولا هوا توی سر می‌افته نه دل! :دی


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>