جمعه شب خاطرات دوران کودکی تکرار شد و پاهای من دوباره با پدال دوچرخه آشتی کرد!
فک نمیکردم بعد از سالها، دوباره فرصتی دست بده که بتونم دوچرخه سواری کنم. شاید خندهدار باشه، اما برام شده بود یه آرزوی محال!
اینکه بازم موهامو دُم موشی ببندم و با بچهها بریم تو کوچه
و باد، موهای منو به بازی بگیره و من هم دل پسرکان بازیگوش همسایه!
اون شب دل من برای موهای دُم موشی و باد و پسرکان همسایه تنگ شده بود. همهی اون خاطرات خوب، تو روزای شاد کودکی جا مونده بود!
فقط دوچرخهای بود و تمنای سوار شدن
من بودم و پاهای خستهی سالها دویدن!
احساس دختر بچهایی رو داشتم که برای اولین بار چشماش با دیدن دوچرخه برق میزنه و دلش برای سوار شدن و گریختن تاپ تاپ میزنه!
سوار شدم و به آرزوی کوچک و دل تپیدهام خندیدم!
رکاب زدم و رکاب زدم …
پاها همون پا بود و دل همون دل!
دل تو سینه از شادی فرار و کنده شدن به وجد اومده بود!
و پاها شوق فرار رو فریاد میزدن!
از حالت سکون گریختم و خودمو دادم دست باد تا مثل موهای دوران کودکی، دلمو کودکانه به بازی بگیره و خاطرات اون روزا رو برام تداعی کنه!
اون شب، دخترک درون من چقدر بیبهانه شاد بود!
ای والله! دوچرخه سوار هم بودی خبر نداشتیم! گفتم این امبولانسا امروز تو خیابون پسر جمع می کنن!! نگو با دوچرخه زدی به خیابون!