پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای ژوئن 15, 2008

دوچرخه و خاطرات کودکی

جمعه شب خاطرات دوران کودکی تکرار شد و پاهای من دوباره با پدال دوچرخه آشتی کرد!

 

فک نمی­کردم بعد از سالها، دوباره فرصتی دست بده که بتونم دوچرخه سواری کنم. شاید خنده­دار باشه، اما برام شده بود یه آرزوی محال!

 

اینکه بازم موهامو دُم موشی ببندم و با بچه­ها بریم تو کوچه­

و باد، موهای منو به بازی بگیره و من هم دل پسرکان بازیگوش همسایه!

 

اون شب دل من برای موهای دُم موشی و باد و پسرکان همسایه تنگ شده بود. همه­ی اون خاطرات خوب، تو روزای شاد کودکی جا مونده بود!

 

فقط دوچرخه­ای بود و تمنای سوار شدن

من بودم و پاهای خسته­ی سالها دویدن!

 

احساس دختر بچه­ایی رو داشتم که برای اولین بار چشماش با دیدن دوچرخه برق می­زنه و دلش برای سوار شدن و گریختن تاپ تاپ می­زنه!

 

سوار شدم و به آرزوی کوچک و دل تپیده­ام خندیدم!

رکاب زدم و رکاب زدم …

 

پاها همون پا بود و دل همون دل!

دل تو سینه از شادی فرار و کنده شدن به وجد اومده بود!

و پاها شوق فرار رو فریاد می­زدن!

 

از حالت سکون گریختم و خودمو دادم دست باد تا مثل موهای دوران کودکی، دلمو کودکانه به بازی بگیره و خاطرات اون روزا رو برام تداعی کنه!

 

اون شب، دخترک درون من چقدر بی­بهانه شاد بود!

 

 

Older entries »