پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

پایانی با قلم خودتون

نوشتن فصل پایانی برگی از دفتر عشق رو به عهده­ی خودتون می­زارم!

 

بیشتر جریاناتی رو که این همه سال شاهدش بودم، براتون تعریف کردم

هدف، فقط مرور داستان زندگی یه انسان تنها بود

و اینکه عشق چه جریاناتی رو می­تونه به دنبال داشته باشه

 

داستان عشق همه­ی آدما یه جورایی مثل همه

فقط شخصیتهـای داستـــان تغییر می­کنن و مشکلاتی که ســر راه اونا قـــرار می­گیرن؛ دیگه بقیه­ی جریانات، سالهاست که تکرار شده و چیز تازه­ایی نیست!

 

سعی کنیم عشقمون به خاطر خودمون باشه نه شرایطی که خواهیم داشت

به خاطر خودمون عاشق باشیم نه به خاطر مدرک و تحصیلات و ثروت

 

عاشق باشیم

عاشق شخص باشیم نه شرایط

عاشق شخصیت باشیم نه ثروت

 

و خلاصه اینکه:

صادقانه یه انسان باشیم!

فقط همین!

 

و داستان عشق آدما، همچنان ادامه دارد …

 

7 دیدگاه »

  Galaxy wrote @

پرستو عزیز…..
ممنون از اینکه درکم کردی…
میام به زودی میام…!!
فقط به کمی زمان نیاز دارم….!
همین

  Galaxy wrote @

چقدر آدم های صادق رو دوست می دارم..!
با ارزش هستند..
شدید
اینطور نیست..؟

  بادام تلخ wrote @

سلام
خوبی؟
یه مطلب جالب بگم؟
من نمیدونم الان چی باید بگم اونم توی جلسه آخر یه رمان بلند D:
ولی گذشته از شوخی اینو میدونم که وقتی عشق میخواد بیاد معمولا سوالی نمیپرسه فقط میاد و تمام زندگیت رو پر میکنه همه این حرف ها معمولا بعدا زده میشن و فقط هم گفته میشن و هیچ عاشقی بهشون عمل نکرده (متاسفانه- که اگه کیکرد اسمش “عاشق” نبود، “عاقل” میبود)

  مردی با چشمان گرگ wrote @

سلام! آره عشقا یه جوره فقط آدماش تغییر می کنن یکی پوستش روشن تره یکی تیره تر یکی دستاش بزرگتره یکی وقتی حرف میزنه زود داغ می کنه دستاشو تو هوا تکون میده یکی …. ولی همیشه یه چیز ثابت میمونه

  شاه رخ (رابرت سابق) wrote @

مث اینکه من دیررسیدم و به قصه نرسیدم. به قول کالوینو کلاغ ها دیرتر ار بقیه می رسند.
از کامنت مفصلی که گذاشتی ممنون
لطفتون به ما بیش از حد انتظار بود

  دوره گرد wrote @

وقتی دوباره سعی کرد تا عشقش رو بدست بیاره، فهمید که دختره اونی نیست که فکرش رو می‌کرده؛ ولی در واقع نمی‌خواست که حقیقت رو باور کنه. نمی‌دونم چرا کسایی که این شکلی عاشق می‌شن، هیچ ابایی هم از عاقبتش ندارن.
عاقبت دور از انتظاری نبود… پایانش رو هم هرچند ننوشتی، ولی مشخص‌ه…

  منتظر wrote @

الله

مرسی پرستو جون ، داستانت خیلی درس توش بود
می دونی منم حرفت رو تائید می کنم
یه باری گفته بودی عشق یعنی همون تعهد یا یه همچین چیزی
منم دقیقا به همین رسیدم
تو این مدت برای من هم در اون مورد بحث های خاص و زیادی پیش اومد
که باعث شد خودمو ته دلمو بهتر ببینم
و با همین تعریف تو از عشق و زندگی تصمیم گرفتم
یادته بهت گفتم مطمئن نیستم این عشق حقیقی باشه یا …
ولی حالا مطمئنم
درس می گی تو داستان هر کی مشکلات هست ولی نوعش فرق می کنه
من حالا اون مشکلات رو هم دوست دارم
چون برام معنا داره
داستان تو هم بی تاثیر نبود ، قابل تامل بود و ادم رو به درونش می برد و باعث می شد ادم چند لحظه هم شده با خودش صادق باشه

اخر قصه ها معمولا ادمها برای هم چیزای خوب ارزو می کنن ، تو هم برای همه عاشقا اروز کن تا لحظه اخر عمرشون در عشقشون صادق و صبور باشن و معنای تعهد داشتن به دیگری رو بفهمن

شاید یه روز هم قصه منو تعریف کردی ولی ان شاا.. با یه پایان قشنگ تر ;)
:D
:D
شاد باشی و موفق


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>