پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (21)

مدتها دیگه ازش خبری نداشتم!

خیال می­کردم سرش به این موضوع اومدن بچه گرمه تا اینکه یه دفعه بعد از ماهها بی­خبری، یه ایمیل ازش داشتم

 

یه ایمیل که دردناک بود

یه ایمیل که با دو سه کلمه، خبر یه فاجعه رو می­داد

یه ایمیل که خبر مرگِ یه دل عاشق رو می­داد

دلی که یه بار شکست ولی این بار جداً مُرد

 

اما اون روز نتونستم جلوی بُغضم رو بگیرم

اون روز واسه مرگ دلش، تو سایت دانشگاه اشک ریختم

 

چرا این آدم اینقدر بی­گناهه، ولی این همه داره عذاب می­بینه!؟

به چه جُرمی آخه؟

چه گناهی مرتکب شده که باید این جوری تاوان پس بده؟

مگه گناه یه عشق اینقدر سنگینه؟

 

اون روز واقعاً ایمیلش خبر از شکستن یه مَرد رو می­داد

مردی که من همیشه فک می­کردم

صبورترین مردِ

با ایمان­ترین مردِ

عاشق­ترین مردِ

 

و اون روز مردی برای من ایمیل گذاشته بود که تا یه قدمی مرگ هم رفته، اما برگشته بود

رفته بود روی بلندترین بُرج ِ ممکنه تا خودشو پرت کنه پائین و به زندگیش خاتمه بده!

 

رفته بود چون عشقش مُرده بود

رفته بود چون زنش با دستای خودش و با تصمیم مادرش، کمر همت بسته بودن که بچه­ی این مرد رو ازش بگیرن و موفق شده بودن!

 

صنم با راهنمایی مادرش بچشو سقط کرده بود!

اون بچه­ی مردی رو کشته بود که به گفته­ی مادرش معلوم نبود تا چند ماه یا چند سال دیگه قلبش از حرکت بایسته و تموم کنه!

 

فاجعه بدتر از این هم هست؟

چقدر آدما می­تونن بد باشن!

چقدر می­تونن خودخواه باشن!

چقدر می­تونن منفور باشن!

 

من اون روز، چقدر از صنم و مادرش و اون طرز فکر بدم اومد

چه تضمینی بود که قلب اونا بی­هیچ بیماری، یه دفعه از حرکت نایسته؟

چطور تونستن این حرف رو بزنن؟

چطور تونستن باهاش این کارو بکنن؟

 

صنم چطور دلش اومد؟

چطور تونست بچه­ی خودشو بکشه؟

بچه­ایی که حاصل یه عشق بود!

بچه­ایی که جون پدرش به نفسش بند بود و شده بود ریسمان نجات مرگ دلش!

 

با مرگ اون بچه، دل اون مَرد هم مُرد!

دیگه عشقش هم مُرده بود

حتی دیگه حاضر نبود صنم رو ببینه

اون قاتل بچه­ش بود و باعث شده بود شوهرش تا سر حد مرگ پیش بره

ایمانش تزلزل پیدا کنه و بخواد خودشو بکشه!

 

دکترا بهش گفته بودن به خاطر بیماری قلبی نمی­تونه برای دومین بار بچه­دار بشه!!

حجم قلبش بیش از حد بزرگ شده بود و صنم با این کارش تمام آرزوها و رؤیای پدر شدنش رو با مرگ اون بچه چال کرده بود!

 

نمی­دونم می­تونین حسش رو درک کنین یا نه؟

می­تونین دردی رو که ناشی از حجیم شدن قلبش بود با دردی که عشقش به تازگی با دستای خودش، تو سینه­ش کاشته بود درک کنین؟

 

اما من عمیقاً می­تونستم درک کنم که چی­داره می­گه و چرا این کارو کرده بود؟

گاهی اوقات فک می­کنم باید چه اتفاقی افتاده باشه که یه مرد اشکش در بیاد؟ حالا تصورشو بکنین چه اتفاقی برای دل این مرد افتاده که تصمیم گرفته بود خودشو بکشه!

 

آدم عجول و کم طاقتی نبود. براتون نوشتم که چقدر سختی کشیده تا به عشقش برسه، چقدر مشکلات رو پشت سر گذاشته بود تا به آسایش برسه!

 

صنم هیچ وقت نخواست ببینه که چقدر آدم خوشبختیه!

اون فقط خوشبختی رو تو پول دیده بود. پولی که از روز اول هم به پاش ریخته بودن و به لحاظ مالی هم اصلاً کمبودی نداشت!

اما چرا هیچ وقت اون همه عشق رو ندید؟ چرا وقتی که می­تونست اون همه خوشبخت باشه، نتونست خوشبختیشو داشته باشه؟

 

خوشبخت­ترین زن کسیه که شوهرش دوسش داره، خیلی هم دوسش داره و این بزرگترین هدیه­ایی هست که یه مرد می­تونه به همسرش بده!

عشق!

 

و صنم هر دو رو داشت

هم عشق رو و هم ثروت رو

 

آدم قدر نشناسی بود یا اینکه نوع نگاهش ایراد داشت؟

چشماش چرا نتونست تشخیص بده که عشق بزرگترین گنجی بوده که داشته؟

 

چقدر دلم واسه این آدما می­سوزه که خوشبختی همیشه میاد در خونشون و هزاران بار هم در می­زنه اما در رو براش هیچ باز نمی­کنن، می­زنن داغونشم می­کنن!

 

ادامه دارد …

 

 

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>