مدتها دیگه ازش خبری نداشتم!
خیال میکردم سرش به این موضوع اومدن بچه گرمه تا اینکه یه دفعه بعد از ماهها بیخبری، یه ایمیل ازش داشتم
یه ایمیل که دردناک بود
یه ایمیل که با دو سه کلمه، خبر یه فاجعه رو میداد
یه ایمیل که خبر مرگِ یه دل عاشق رو میداد
دلی که یه بار شکست ولی این بار جداً مُرد
اما اون روز نتونستم جلوی بُغضم رو بگیرم
اون روز واسه مرگ دلش، تو سایت دانشگاه اشک ریختم
چرا این آدم اینقدر بیگناهه، ولی این همه داره عذاب میبینه!؟
به چه جُرمی آخه؟
چه گناهی مرتکب شده که باید این جوری تاوان پس بده؟
مگه گناه یه عشق اینقدر سنگینه؟
اون روز واقعاً ایمیلش خبر از شکستن یه مَرد رو میداد
مردی که من همیشه فک میکردم
صبورترین مردِ
با ایمانترین مردِ
عاشقترین مردِ
و اون روز مردی برای من ایمیل گذاشته بود که تا یه قدمی مرگ هم رفته، اما برگشته بود
رفته بود روی بلندترین بُرج ِ ممکنه تا خودشو پرت کنه پائین و به زندگیش خاتمه بده!
رفته بود چون عشقش مُرده بود
رفته بود چون زنش با دستای خودش و با تصمیم مادرش، کمر همت بسته بودن که بچهی این مرد رو ازش بگیرن و موفق شده بودن!
صنم با راهنمایی مادرش بچشو سقط کرده بود!
اون بچهی مردی رو کشته بود که به گفتهی مادرش معلوم نبود تا چند ماه یا چند سال دیگه قلبش از حرکت بایسته و تموم کنه!
فاجعه بدتر از این هم هست؟
چقدر آدما میتونن بد باشن!
چقدر میتونن خودخواه باشن!
چقدر میتونن منفور باشن!
من اون روز، چقدر از صنم و مادرش و اون طرز فکر بدم اومد
چه تضمینی بود که قلب اونا بیهیچ بیماری، یه دفعه از حرکت نایسته؟
چطور تونستن این حرف رو بزنن؟
چطور تونستن باهاش این کارو بکنن؟
صنم چطور دلش اومد؟
چطور تونست بچهی خودشو بکشه؟
بچهایی که حاصل یه عشق بود!
بچهایی که جون پدرش به نفسش بند بود و شده بود ریسمان نجات مرگ دلش!
با مرگ اون بچه، دل اون مَرد هم مُرد!
دیگه عشقش هم مُرده بود
حتی دیگه حاضر نبود صنم رو ببینه
اون قاتل بچهش بود و باعث شده بود شوهرش تا سر حد مرگ پیش بره
ایمانش تزلزل پیدا کنه و بخواد خودشو بکشه!
دکترا بهش گفته بودن به خاطر بیماری قلبی نمیتونه برای دومین بار بچهدار بشه!!
حجم قلبش بیش از حد بزرگ شده بود و صنم با این کارش تمام آرزوها و رؤیای پدر شدنش رو با مرگ اون بچه چال کرده بود!
نمیدونم میتونین حسش رو درک کنین یا نه؟
میتونین دردی رو که ناشی از حجیم شدن قلبش بود با دردی که عشقش به تازگی با دستای خودش، تو سینهش کاشته بود درک کنین؟
اما من عمیقاً میتونستم درک کنم که چیداره میگه و چرا این کارو کرده بود؟
گاهی اوقات فک میکنم باید چه اتفاقی افتاده باشه که یه مرد اشکش در بیاد؟ حالا تصورشو بکنین چه اتفاقی برای دل این مرد افتاده که تصمیم گرفته بود خودشو بکشه!
آدم عجول و کم طاقتی نبود. براتون نوشتم که چقدر سختی کشیده تا به عشقش برسه، چقدر مشکلات رو پشت سر گذاشته بود تا به آسایش برسه!
صنم هیچ وقت نخواست ببینه که چقدر آدم خوشبختیه!
اون فقط خوشبختی رو تو پول دیده بود. پولی که از روز اول هم به پاش ریخته بودن و به لحاظ مالی هم اصلاً کمبودی نداشت!
اما چرا هیچ وقت اون همه عشق رو ندید؟ چرا وقتی که میتونست اون همه خوشبخت باشه، نتونست خوشبختیشو داشته باشه؟
خوشبختترین زن کسیه که شوهرش دوسش داره، خیلی هم دوسش داره و این بزرگترین هدیهایی هست که یه مرد میتونه به همسرش بده!
عشق!
و صنم هر دو رو داشت
هم عشق رو و هم ثروت رو
آدم قدر نشناسی بود یا اینکه نوع نگاهش ایراد داشت؟
چشماش چرا نتونست تشخیص بده که عشق بزرگترین گنجی بوده که داشته؟
چقدر دلم واسه این آدما میسوزه که خوشبختی همیشه میاد در خونشون و هزاران بار هم در میزنه اما در رو براش هیچ باز نمیکنن، میزنن داغونشم میکنن!
ادامه دارد …