پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (20)

البته حالا که صنم اومده بود پیشش، از زندگی راضی بود و اگه مادر زنش اجازه می­داد زندگی خوبی داشتن، اما مگه این زن می­ذاشت؟ از دور کنترل زندگیشو تو دست گرفته بود و دخترش هم مو به مو اجرا می­کرد!

 

یعنی واقعاً یه مادر باید این جوری نگران زندگی دخترش باشه؟

یعنی هر چی بیشتر تو زندگی مستقل دخترش دخالت کنه یعنی بیشترش نگرانشه؟

 

یه لحظه این مادرا فک نمی­کنن که این نگرانی نیست و اسمش دخالته؟

وقتی بچه­هاشون ازدواج کردن یعنی می­تونن از پس زندگی خودشون بر بیان. یعنی اونقدر بزرگ شدن که بتونن از پس مشکلاتشون بر بیان. یعنی هر وقت ازشون کمک خواستن باید به بچه­ها کمک کنن نه هر زمان که خودشون احساس کردن!

 

من اون روزا برای ادامه­ی تحصیل، رفته بودم تهران و چون سال اول کامپیوتر نداشتم، فقط مواقعی که دانشگاه بودم به میل باکسم دسترسی داشتم و از این طریق با دوستان در ارتباط بودم!

 

بعد از مدتها ازش یه ایمیل داشتم!

نمی­دونین چه حسی در اون ایمیل بود!

 

اونقدر شوق درش بود که وقتی داشتم می­خوندم بُغضی سر راه گلومو گرفته بود!

 

هنوز هم صنم رو دوست داشت با وجودیکه حرفاش نشون می­داد صنم خیلی وقته عشقش رو ازش دریغ کرده و دوسش نداره، اون طور که انتظار داره، اما باز دوسش داشت. حتی امروز بیشتر از سالهای پیش دوسش داشت. حالا که براش فرزندی آورده بود، بیشتر دوسش داشت!

 

با شناختی که ازش داشتم، می­دونستم چقدر بچه دوست داره!

چقدر تنها بوده و چقدر این بچه می­تونست تنهائیشو پُر کنه!

چقدر سرشار از عشق بود و می­تونست همه­ی عشقشو نثار اون بچه بکنه!

 

خودش پدر رو تو سن خیلی کمی از دست داده بود، واسه همین هم دلش می­خواست هر چی محبت از پدر می­خواسته و اون روزا نداشته، همشو یه جا بده به این بچه­ایی که داره میاد دل پدرش رو روشن کنه، داره میاد تا اونو از تنهائی در بیاره!

 

من اولین نفری بودم که بهم خبر داده بود که قراره تا چند ماه آینده پدر بشه، هنوز به مادر خودش هم خبر نداده بود!

 

کلی خوشحال شدم که خدا یه گوشه چشمی هم به این بنده­ی تنهای خودش انداخته!

آدمی که با وجود اون همه سختی و اون همه سال انتظار، امروز وقتی عشقش در چند قدمیشه، اونو فرسنگها دورتر از خودش ببینه و از روزای قبل هم تنهاتر باشه!

 

گاهی خودمو سرزنش می­کردم که چرا باعث شدم دوباره تلاش کنه، اما هر کی هم جای من بود همین کار رو می­کرد

مگه نه؟

 

حتی اون روزایی که می­دونست داره اشتباه می­کنه اما نمی­تونست برگرده، چون احساس تعهد بهش اجازه نمی­داد که عشقش رو رها کنه. اون تمام اختلافات و رفتارهای خارج از انتظار صنم رو می­دید، اما چشماشو رو همه­ی اونا بسته بود و هیچ وقت به عقلش اجازه نداد که درست تصمیم بگیره!

 

و جالب اینجا بود که همیشه بهم می­گفت خودش می­دونه که اشتباه کرده، باید اجازه می­داد خاطره­ی همون عشق 6 سال پیش، همون جوری بمونه و روزی که متوجه شد که صنم ِ 6 سال پیش با این صنم خیلی فرق داره باید این حسش رو مثل بادبادک رها می­کرد و دلش رو از قید اون عشق آزاد، اما نتونست و خودش اقرار می­کرد که پیش عشقش کم آورده و بهش باخته!

به عشقش باخته بود و نمی­تونست رهاش کنه!

 

اون که همیشه واسه همه­ی کاراش از عقل و منطق استفاده کرده بود نتونست برای زندگیش عاقلانه تصمیم بگیره و مغلوب عشق شد!

 

و من اون روز متوجه شدم یه آدم عاشق، هرگز نمی­تونه عاقل هم باشه!

اگه می­خواد به حرف عشق گوش کنه دیگه عقل نمی­تونه به دادش برسه!

عقل و عشق هیچ وقت برادرای خوبی واسه هم نبودن و من اینو اون روزا فرسنگها این ور مونیتور حس می­کردم!

 

یه بچه داشت می­اومد که به زندگی پدرش رنگ تازه­ایی بده و من خیلی خوشحال بودم که بالاخره می­تونه جگر گوشه­شو بغل بگیره و یه روزی واقعاً دلش آروم بگیره و عشق واقعی خودشو به پای بچه­اش بریزه!

 

ادامه دارد …

 

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>