البته حالا که صنم اومده بود پیشش، از زندگی راضی بود و اگه مادر زنش اجازه میداد زندگی خوبی داشتن، اما مگه این زن میذاشت؟ از دور کنترل زندگیشو تو دست گرفته بود و دخترش هم مو به مو اجرا میکرد!
یعنی واقعاً یه مادر باید این جوری نگران زندگی دخترش باشه؟
یعنی هر چی بیشتر تو زندگی مستقل دخترش دخالت کنه یعنی بیشترش نگرانشه؟
یه لحظه این مادرا فک نمیکنن که این نگرانی نیست و اسمش دخالته؟
وقتی بچههاشون ازدواج کردن یعنی میتونن از پس زندگی خودشون بر بیان. یعنی اونقدر بزرگ شدن که بتونن از پس مشکلاتشون بر بیان. یعنی هر وقت ازشون کمک خواستن باید به بچهها کمک کنن نه هر زمان که خودشون احساس کردن!
من اون روزا برای ادامهی تحصیل، رفته بودم تهران و چون سال اول کامپیوتر نداشتم، فقط مواقعی که دانشگاه بودم به میل باکسم دسترسی داشتم و از این طریق با دوستان در ارتباط بودم!
بعد از مدتها ازش یه ایمیل داشتم!
نمیدونین چه حسی در اون ایمیل بود!
اونقدر شوق درش بود که وقتی داشتم میخوندم بُغضی سر راه گلومو گرفته بود!
هنوز هم صنم رو دوست داشت با وجودیکه حرفاش نشون میداد صنم خیلی وقته عشقش رو ازش دریغ کرده و دوسش نداره، اون طور که انتظار داره، اما باز دوسش داشت. حتی امروز بیشتر از سالهای پیش دوسش داشت. حالا که براش فرزندی آورده بود، بیشتر دوسش داشت!
با شناختی که ازش داشتم، میدونستم چقدر بچه دوست داره!
چقدر تنها بوده و چقدر این بچه میتونست تنهائیشو پُر کنه!
چقدر سرشار از عشق بود و میتونست همهی عشقشو نثار اون بچه بکنه!
خودش پدر رو تو سن خیلی کمی از دست داده بود، واسه همین هم دلش میخواست هر چی محبت از پدر میخواسته و اون روزا نداشته، همشو یه جا بده به این بچهایی که داره میاد دل پدرش رو روشن کنه، داره میاد تا اونو از تنهائی در بیاره!
من اولین نفری بودم که بهم خبر داده بود که قراره تا چند ماه آینده پدر بشه، هنوز به مادر خودش هم خبر نداده بود!
کلی خوشحال شدم که خدا یه گوشه چشمی هم به این بندهی تنهای خودش انداخته!
آدمی که با وجود اون همه سختی و اون همه سال انتظار، امروز وقتی عشقش در چند قدمیشه، اونو فرسنگها دورتر از خودش ببینه و از روزای قبل هم تنهاتر باشه!
گاهی خودمو سرزنش میکردم که چرا باعث شدم دوباره تلاش کنه، اما هر کی هم جای من بود همین کار رو میکرد
مگه نه؟
حتی اون روزایی که میدونست داره اشتباه میکنه اما نمیتونست برگرده، چون احساس تعهد بهش اجازه نمیداد که عشقش رو رها کنه. اون تمام اختلافات و رفتارهای خارج از انتظار صنم رو میدید، اما چشماشو رو همهی اونا بسته بود و هیچ وقت به عقلش اجازه نداد که درست تصمیم بگیره!
و جالب اینجا بود که همیشه بهم میگفت خودش میدونه که اشتباه کرده، باید اجازه میداد خاطرهی همون عشق 6 سال پیش، همون جوری بمونه و روزی که متوجه شد که صنم ِ 6 سال پیش با این صنم خیلی فرق داره باید این حسش رو مثل بادبادک رها میکرد و دلش رو از قید اون عشق آزاد، اما نتونست و خودش اقرار میکرد که پیش عشقش کم آورده و بهش باخته!
به عشقش باخته بود و نمیتونست رهاش کنه!
اون که همیشه واسه همهی کاراش از عقل و منطق استفاده کرده بود نتونست برای زندگیش عاقلانه تصمیم بگیره و مغلوب عشق شد!
و من اون روز متوجه شدم یه آدم عاشق، هرگز نمیتونه عاقل هم باشه!
اگه میخواد به حرف عشق گوش کنه دیگه عقل نمیتونه به دادش برسه!
عقل و عشق هیچ وقت برادرای خوبی واسه هم نبودن و من اینو اون روزا فرسنگها این ور مونیتور حس میکردم!
یه بچه داشت میاومد که به زندگی پدرش رنگ تازهایی بده و من خیلی خوشحال بودم که بالاخره میتونه جگر گوشهشو بغل بگیره و یه روزی واقعاً دلش آروم بگیره و عشق واقعی خودشو به پای بچهاش بریزه!
ادامه دارد …