قبل از شروع تعطیلات، کلی فیلم احتکار کردیم که ببینیم!
فیلم بعدی که دیدیم، اسمش Before Sunset بود
http://en.wikipedia.org/wiki/Before_Sunset
این فیلم بر خلاف فیلم Crash که پُر بود از اتفاقات و شخصیتهای مختلف، فقط توسط دو بازیگر اصلی هدایت میشه و هیچ افت و خیز خاصی نداره و شما با یه ریتم یکنواخت از داستان دارین پیش میرین!
اما این فیلم یه ویژگی دیگه داشت که آدم نمیتونه یه لحظه ازش غافل بشه، فیلم فقط دیالوگه که بین دو هنرپشیه اصلی رد و بدل میشه!
این دو هنرپیشه، دقیقاً 9 سال پیش، فیلم Before sunrise رو بازی کردن و جریان اون فیلم این جوری بوده که یه دختر و پسر در حدود 23 ساله، در ایستگاه قطار با هم آشنا میشن و یه نصفه روز رو با هم هستن و وقتی از هم جدا میشن، قرار میزارن که 6 ماه بعد درست همونجا همدیگر رو ببین!
و اما فیلم Before Sunset جریانات اتفاق افتاده بعد از اون روز تعیین شده رو بازگو میکنه و اینکه دختره به خاطر مرگ مادربزرگش نمیتونه بره سر قرار و پسره ساعتها منتظر میمونه و الی آخر …
و چون هیچ شماره یا آدرسی از هم نداشتن، پسره به خاطر اینکه بتونه اون دختر رو پیدا کنه خاطرات همون نصفه روز آشنائی رو در عرض 4 سال بصورت کتابی در میاره و انتشار اون کتاب باعث شهرتش میشه و خلاصه از این طریق میتونه بعد از 9 سال، دوباره اون دختر رو پیدا کنه!
بهتره بقیهی فیلم و اتفاقاتش رو خودتون ببینین!
ولی بهتون توصیه میکنم حتماً با دقت این فیلم رو ببینین و دیالوگها رو با دقت گوش بدین!
یه قسمت میگن: چقدر سخته با فکر یکی، با یکی دیگه زندگی کنی!
به نظرم، نباید ساده از این جمله گذشت!
من این روزا متأسفانه تو بعضی از وبلاگها که متأهل هم هستن این موضوع رو دارم میبینم و برام سخته که باهاش کنار بیام. برام سخته که قبول کنم یه نفر ازدواج کرده و هنوز هم تو فکر عشق سالهای گذشته خودشه و برای تداعی اون خاطرات، دلتنگه و منتظره که باز عشقش رو ببینه و از این حرفا!
خب به نظرم اگه میخواست عاشق بمونه، نباید ازدواج میکرد، اما اگه ازدواج کرده باید کاملاً به همسرش متعهد باشه، مگه نه؟
توی این فیلم هم، یه همچین حسی رو داره نشون میده و اینکه اون پسر ازدواج کرده و بعد از 9 سال صاحب زن و یه پسر 4 ساله است اما هنوز تو حس و حال همون نصفه روز آشنائیه و اون همه سال، براش هیچ معنی و مفهوم خاصی نداشته!
و بالاخره آخر فیلم نشون میده که چه جوری با این حس کنار میاد!
—–
پ.ن:
1- یاد همکار سابقم افتادم و خاطرهایی که برام تعریف کرده بود و جملهایی که هرگز فراموشم نشد!
وقتی رفته بود خواستگاری همسرش، بعد از صحبتای اولیه بهش میگه: اگه این ازدواج به اصرار خونواده صورت گرفته یا اینکه یه نفر دیگه رو دوست داری به من بگو، من به خونواده خواهم گفت که ما تفاهم لازم رو برای ازدواج نداریم. اما اگه به رضایت خودت میخوای با من ازدواج کنی، من نمیتونم بپذیریم که فردا ما دو نفر با هم زیر یه سقف زندگی کنیم اما سه روح باشیم!
دو نفر، اما بیش از دو روح!
به نظرم، این خیلی وحشتناکه!
مگه نه؟
2- اگه سرعت اینترنت خوبی دارین، میتونین فیلم رو اینجا داونلود کنین!
http://wip.warnerbros.com/beforesunset
3- متأسفانه این چند روزه قسمت لینک سایت وردپرس فک کنم دچار مشکل شده، هر کاری کردم نتونستم لینک رو فعال کنم، واسه همین هم مجبور شدم آدرس کامل رو بنویسم!
بابا احتکار! کوتاه بیا! امثال تو هستن که قیمت برنج و چایی رو اینجوری می کشن بالا دیگه! مافیا!!!
اهل فیلم ایرانی هستی؟ شب های روشن را ببین.