پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

من و پدر

امروز با پدر رفته بودیم بیرون!

من و پدر!

از وقتی که از تهران برگشتم، داره یه سالی می­شه، فرصت نشده بود تنهائی با پدر بریم بیرون!

امروز یه فرصت پیش اومد که بریم!

 

با هم رفتیم و کلی خاطرات رو فقط با قدم زدن تو خیابونای کوچیک شهرمون مرور کردیم!

بعد از مدتها فرصت شده بود بریم دور مه­یان

خیلی وقته گذرم نخورده بود اون طرفا

بعدش رفتیم ئاغه زه­مان

 

تمام اون کوچه­های باریک و بعضاً کاهگلی ئاغه زه­مان رو دوتایی با هم گشتیم، آخه ما بچه­ی ئاغه زه­مان هستیم و اون کوچه­ها واسمون کلی خاطره داره!

اگر چه خاطرات من خیلی محو و کوتاهه اما خاطرات پدر از اون کوچه­ها؛ مربوط به سالهای کودکی، نوجوانی و جوانیشه!

 

وقتی داشتیم از اون کوچه­ها رد می­شدیم و به خونه­ی قدیمی خودمون نزدیک، بابا آهی کشید و گفت: این کوچه­ها و کاهگلا چه خاطراتی که ندارن!

و یه دفعه بُغض کرد!

می­تونستم اون لحظه حال پدرم رو درک کنم و اینکه چرا بُغض کرد و چرا دیگه حرفی نزد!

شاید اگه جمله­ی دیگه­ایی گفته بود، واسه خاطر پدر و مادری که دیگه نیستن و اون کوچه­های تنگ و باریک، دلش می­گرفت و اشکش در می­اومد!

 

از پیچ یه کوچه رد شدیم با ذوق گفتم: آهان این خونه همونه که اون سال رفته بودن مکه و برای ما سوغاتی آوردن!

آهان اون خونه همونه که …

آهان اینجا همون جائی که …

و بابا با ذوق تأیید می­کرد و خوشحال بود که من هنوز اون کوچه­ها رو فراموش نکردم!

 

حس خوبی داشتم!

دستای بابا رو گرفته بودم و دوشادوش اون، دنبال خاطرات کودکیم بودم!

 

بعد کلی گشت و گذار و مرور خاطرات، در کنار پدر یه رانندگی اساسی چسبید!

پدر کنار من نشسته بود و خیابونا رو معرفی می­کرد!

 

خنده داره، من بیشتر خیابونای شهر خودمونو هنوز نرفتم و نمی­شناسم!!

 

نمی­دونم چرا هر وقت پدر کنار من می­شینه، نگرانه که من حواسم به اون عابر نباشه، به اون دوچرخه سوار، به اون ماشین که صدها متر اون طرف تره؟

 

و من همیشه بلند بلند می­خندم و می­گم:

چشم! حواسم هست، دارم می­بینمشون!

و بابا همیشه نگرانه!

 

امروز حس خیلی خوبی داشتم!

 

5 دیدگاه »

  الهام wrote @

سلام پرستو جان
من چنین تجربه ای داشتم. خونه نقلی و چهار نفره ما ته یه کوچه باصفا و بن بست بود. تمام دوران جنگ اونجا بودیم.یه چند باری که رفتم اونجا همش دلمی خواست برم زنگ خونه ها رو بزنم ببینم اون ادمها هنوز هستند یا نه؟ اشکهام خودشون بی اختیار میومدن پایین! صدای بچه ها و سرخپوست بازی هامون رو میشنیدم. دلم می خواست کنار یکی از همون دیوارها بشینم و همین جور گریه کنم.بس که اون کوچه پر از خاطرات تلخ و شیرین دوران کودکی و جنگ بود!اون موقع تمام دوستهای من پسرها بودن واصلا عروسک و این چیزها تو بساط من نبود! کلکسیونی داشتم از ماشینهاا، هواپیما و …! تو همون کوچه بود که اولین بار با مرگ آشنا شدم! مرگ یه دوست همسن و سال! مرگ محسن کوچولو!!! همیشه به محض اینکه یاد اون کوچه میافتم خاطره مرگ محسن عزیز هم زنده میشه!

  diako wrote @

چقدر این پست نوستالوژیک بود!

در ضمن اون قضیه قوری رو جدی بگیر!! یحتمل باهات سر دشمنی داشته! من که می گم یه سماور براش بگیرو پرش کن از تی ان تی!!!!

  diako wrote @

در تمام زندگانیم تا حالا کسی کامنتی به این طویلی برای من ننوشته بود! من در حال حاضر در پوست خوم جا نمی شوم پاپیروس جان! دمت گرم! برای تحصیل کرج هستم. دانشگاه تربیت معلم تهران هم همان جاست. اما ساکن کرمانشاهیم. در به غیر از شیراز در شهرهای کرمان و زاهدن و یزد و تهران و اینا بزرگیده شده ایم!! ما باز طرف شماییم!! کوورد هه ر کوورده به ریٌز گیان!

  بادام تلخ wrote @

سلام
خوبي؟

D:
—–
تصادف:
کرش يه فيلم خيل خوبه باهات موافقم و برام جالبه بدونم از کدوم شخصيت فيلم بيشتر خوشت اومد! همين جوري ميخوام بدونم
—–
قوري:
تا به حال ديدي يه متن غمناک يا احساسي مينويسي بعد يه نفر مينويسه: “خيلي جالب بود، منم آپم بياي خوش حال ميشم” ؟
اين قوري هم همينه!
ميگيري که؟ (;
—–
من و پدر:
چیزی نمیتونم بگم جز اینکه خدا برا هم نگه تون داره

  بیدمجنون wrote @

خوش به حالت چه حالی میده آدم کنار باباش اونم تو شهری که یه مدت ازش دور بوده و تو محله هایی که دیگه ازشون گذشته
یه چیزی بگم شاید خنده ات بگیره ولی
مثله خوندن کتابای سالای گذشته تو دوران راهنمایی و دبیرستان و پیشتر
شاید الان که بزرگتر شدیم دیگه اون حس رو زیاد درک نکنیم
به هر حال خیلی حس خوبیه مخصوصا این نگرانیه آدم گاهی وقتا از اینکه متعلق به یکی باشه خیلی احساس خوشایندی داره


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>