<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها در: برگی از دفتر عشق (19)</title>
	<atom:link href="http://papiroos.wordpress.com/2008/06/01/%d8%a8%d8%b1%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-19/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://papiroos.wordpress.com/2008/06/01/%d8%a8%d8%b1%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-19/</link>
	<description>و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد ...</description>
	<lastBuildDate>Thu, 08 Oct 2009 07:32:09 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: هوس مبهم</title>
		<link>http://papiroos.wordpress.com/2008/06/01/%d8%a8%d8%b1%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-19/#comment-323</link>
		<dc:creator>هوس مبهم</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 04:53:52 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://papiroos.wordpress.com/?p=210#comment-323</guid>
		<description>خیلی ایشون و اوشون میکنی!!!! میخای رسمیت بدی به چیزی؟

 نکنه میترسی روح صنم اینجاها پرسه بزنه و بره یقه کسی رو بگیره که چرا ایشون و اوشون حرف نمیزدین با هم!!!؟؟؟

-------
&lt;strong&gt;پرستو:&lt;/strong&gt; از چیزی نمی ترسم هوس خان مبهم
من سالهاست این جوری باهاشون حرف زدم و امروز عادتم شده، فک نکنم عادت بدی هم باشه اگه با یکی رسمی صحبت کنی
مگه نه؟
این دوست ما اولین شخصی بود که من تو دنیای نت باهاشون آشنا شدم
از همون روزای اول هم، این جوری باهاشون حرف زدم
هرگز هم ازم نخواستن یه مدل دیگه حرف بزنم و به قول خیلیها مثلاًَ راحت باشم، چون می دونستن من این جوری راحت ترم
من اون سالها این جوری راحت بودم با غریبه ها حرف بزنم
اینو می تونی درک کنی؟
می تونی متوجه بشی که من حریم رو با کلمات تعریف می کردم؟

زیاد هم سخت نیست اگه بتونی موقعیت منو درک کنی
همون روزای اول شروع داستان، ذهنیت خودمو از دنیای اطراف نوشته بودم، از آدمای دور و ورم، و از دنیای آقایون
من با اون ذهنیت با ایشون آشنا شدم
هرگز هم ازم نخواستن با مفرد کردن ضمایر یا افعال راحت باشم، چون می دونستن این جوری راحت ترم
و عادتم شد
می تونی درک کنی آقا پسر یا نه؟
پس الزاماً ترس نیست که باعث می شه من خاطراتم رو با همون ضمایر و افعال بکار ببرم

عادت جالبی داری
تو هم یه جورایی با کلمات، حرفاتو به بقیه حالی می کنی و موضع خودتو با خشونت هر چه تمام تر روشن می کنی
اینم یه جور عادته دیگه
و من خرده ایی بهت نمی گیرم چون تو هم این جوری عادت کردی و کاریش هم نمی شه کرد
مگه نه؟

می تونم در مورد تو هم بنویسم
تویی که هرگز ندیدمت
تویی که همیشه فک می کنی از اون بالا داری به همه چی نگاه می کنی و به همه چی اشراف داری

می تونم در مورد تو هم بنویسم
البته دیگه خبری از ایشون و اوشون نیست
 اون وقت می بینی که از روح هیچ احدی هم نمی ترسم
نه تو و نه خیلیهای دیگه D:
</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی ایشون و اوشون میکنی!!!! میخای رسمیت بدی به چیزی؟</p>
<p> نکنه میترسی روح صنم اینجاها پرسه بزنه و بره یقه کسی رو بگیره که چرا ایشون و اوشون حرف نمیزدین با هم!!!؟؟؟</p>
<p>&#8212;&#8212;-<br />
<strong>پرستو:</strong> از چیزی نمی ترسم هوس خان مبهم<br />
من سالهاست این جوری باهاشون حرف زدم و امروز عادتم شده، فک نکنم عادت بدی هم باشه اگه با یکی رسمی صحبت کنی<br />
مگه نه؟<br />
این دوست ما اولین شخصی بود که من تو دنیای نت باهاشون آشنا شدم<br />
از همون روزای اول هم، این جوری باهاشون حرف زدم<br />
هرگز هم ازم نخواستن یه مدل دیگه حرف بزنم و به قول خیلیها مثلاًَ راحت باشم، چون می دونستن من این جوری راحت ترم<br />
من اون سالها این جوری راحت بودم با غریبه ها حرف بزنم<br />
اینو می تونی درک کنی؟<br />
می تونی متوجه بشی که من حریم رو با کلمات تعریف می کردم؟</p>
<p>زیاد هم سخت نیست اگه بتونی موقعیت منو درک کنی<br />
همون روزای اول شروع داستان، ذهنیت خودمو از دنیای اطراف نوشته بودم، از آدمای دور و ورم، و از دنیای آقایون<br />
من با اون ذهنیت با ایشون آشنا شدم<br />
هرگز هم ازم نخواستن با مفرد کردن ضمایر یا افعال راحت باشم، چون می دونستن این جوری راحت ترم<br />
و عادتم شد<br />
می تونی درک کنی آقا پسر یا نه؟<br />
پس الزاماً ترس نیست که باعث می شه من خاطراتم رو با همون ضمایر و افعال بکار ببرم</p>
<p>عادت جالبی داری<br />
تو هم یه جورایی با کلمات، حرفاتو به بقیه حالی می کنی و موضع خودتو با خشونت هر چه تمام تر روشن می کنی<br />
اینم یه جور عادته دیگه<br />
و من خرده ایی بهت نمی گیرم چون تو هم این جوری عادت کردی و کاریش هم نمی شه کرد<br />
مگه نه؟</p>
<p>می تونم در مورد تو هم بنویسم<br />
تویی که هرگز ندیدمت<br />
تویی که همیشه فک می کنی از اون بالا داری به همه چی نگاه می کنی و به همه چی اشراف داری</p>
<p>می تونم در مورد تو هم بنویسم<br />
البته دیگه خبری از ایشون و اوشون نیست<br />
 اون وقت می بینی که از روح هیچ احدی هم نمی ترسم<br />
نه تو و نه خیلیهای دیگه D:</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: منتظر</title>
		<link>http://papiroos.wordpress.com/2008/06/01/%d8%a8%d8%b1%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-19/#comment-322</link>
		<dc:creator>منتظر</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 19:19:40 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://papiroos.wordpress.com/?p=210#comment-322</guid>
		<description>الله

می دونی پرستو ، فقط غم و شادی نیس که رنگ ادم رو تعیین می کنه 
ادمها هزار جور حالت مختلف دارن 
دوست داشتم گاهی سبز باشم 
گاهی سفید 
حتی بعضی وقتها بنفش جیغ :)
راست می گم ها حالا نخند ، ولی نمی دونم چرا خلاصه شدم تو همین دو رنگ ، یعنی قرمز و مشکی 
کاش می تونستم حسم رو در مورد این رنگ ها بگم 
ولی واقعا دلم می خواد کمی عوض بشم ، یعنی حال و هوام عوض بشه ... دوست دارم سبز باشم سبزه سبز 
ولی واقعا معنی اش رو نمی دونم :(</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الله</p>
<p>می دونی پرستو ، فقط غم و شادی نیس که رنگ ادم رو تعیین می کنه<br />
ادمها هزار جور حالت مختلف دارن<br />
دوست داشتم گاهی سبز باشم<br />
گاهی سفید<br />
حتی بعضی وقتها بنفش جیغ :)<br />
راست می گم ها حالا نخند ، ولی نمی دونم چرا خلاصه شدم تو همین دو رنگ ، یعنی قرمز و مشکی<br />
کاش می تونستم حسم رو در مورد این رنگ ها بگم<br />
ولی واقعا دلم می خواد کمی عوض بشم ، یعنی حال و هوام عوض بشه &#8230; دوست دارم سبز باشم سبزه سبز<br />
ولی واقعا معنی اش رو نمی دونم :(</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: دوره گرد</title>
		<link>http://papiroos.wordpress.com/2008/06/01/%d8%a8%d8%b1%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-19/#comment-320</link>
		<dc:creator>دوره گرد</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 10:39:30 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://papiroos.wordpress.com/?p=210#comment-320</guid>
		<description>نمی‌دونم چرا هیچ موقع به همچین ازدواج‌هایی خوش بین نبوده‌م. راستش این‌ه که اصولاً عشق رو هم چیزی که خیلی فراتر از جاذبه‌ی جن**سی باشه نمی‌دونم :)</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دونم چرا هیچ موقع به همچین ازدواج‌هایی خوش بین نبوده‌م. راستش این‌ه که اصولاً عشق رو هم چیزی که خیلی فراتر از جاذبه‌ی جن**سی باشه نمی‌دونم :)</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: diako</title>
		<link>http://papiroos.wordpress.com/2008/06/01/%d8%a8%d8%b1%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-19/#comment-319</link>
		<dc:creator>diako</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 19:49:29 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://papiroos.wordpress.com/?p=210#comment-319</guid>
		<description>خوشا به حال جفتشون!! چه نیٌ سه خته بنیام نازانیٌ به کووردی کامیٌنت دانه یان به فارسی!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوشا به حال جفتشون!! چه نیٌ سه خته بنیام نازانیٌ به کووردی کامیٌنت دانه یان به فارسی!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: منتظر</title>
		<link>http://papiroos.wordpress.com/2008/06/01/%d8%a8%d8%b1%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-19/#comment-318</link>
		<dc:creator>منتظر</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 19:23:11 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://papiroos.wordpress.com/?p=210#comment-318</guid>
		<description>الله
سلام 

خیلی جالبه گاهی یه اتفاق به ظاهر بد یه شروع خوب به همراه داره 
فکر کنم اون بیماری رو همیشه دوست داشته باشه 

ولی کاش ادم بتونه بعضی دوستارو برای همیشه نگه داره گاهی واقعا یه دوست برای کمک لازمه یه دوست واقعی 
ولی اگه اون دوست یعنی تنها دوست واقعی و قابل اعتماد خود اون همسر باشه اون وقت باید چی کار کرد ؟  ;)

در پناه حق مهربون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الله<br />
سلام </p>
<p>خیلی جالبه گاهی یه اتفاق به ظاهر بد یه شروع خوب به همراه داره<br />
فکر کنم اون بیماری رو همیشه دوست داشته باشه </p>
<p>ولی کاش ادم بتونه بعضی دوستارو برای همیشه نگه داره گاهی واقعا یه دوست برای کمک لازمه یه دوست واقعی<br />
ولی اگه اون دوست یعنی تنها دوست واقعی و قابل اعتماد خود اون همسر باشه اون وقت باید چی کار کرد ؟  ;)</p>
<p>در پناه حق مهربون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: بادام تلخ</title>
		<link>http://papiroos.wordpress.com/2008/06/01/%d8%a8%d8%b1%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%81%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82-19/#comment-315</link>
		<dc:creator>بادام تلخ</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 18:39:37 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://papiroos.wordpress.com/?p=210#comment-315</guid>
		<description>کاری نداشتم
این داستانت رو هم که با نهایت پر رویی نمیخونمش D:
ولی دلم گرفته بود گفتم شاید تو دیگه آپ باشی ولی تو هم نبودی
ناامید شدم رفتم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاری نداشتم<br />
این داستانت رو هم که با نهایت پر رویی نمیخونمش D:<br />
ولی دلم گرفته بود گفتم شاید تو دیگه آپ باشی ولی تو هم نبودی<br />
ناامید شدم رفتم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
