پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای ژوئن 1, 2008

برگی از دفتر عشق (19)

مدتها گذشت …

ازشون دیگه هیچ خبری نداشتم!

 

بعداً بهم خبر دادن که یه دفعه تصمیم گرفتن با صنم برن آمریکا، پیش مادرش. اما چون مادر صنم با سفرشون موافقت نکرده، تصمیم می­گیرن سه تائی با هم برن!

 

و فک کنم اون 2 هفته، بهترین دوران زندگی خودشون رو بعد اون همه سال داشتن. هم کنار مادرشون بودن و هم کنار دختری که عاشقانه دوسش داشتن!

یه سفر رؤیایی و به قول خودشون تو قالب شوخی، یک ماه عسل یواشکی!

 

خندیدم و گفتم: وای! چطور جرأت کردین با حضور مادر زنتون، برین ماه عسل؟

خیلی جدی گفت: صنم زن قانونی منه، مگه نه؟ ما که کار خلاف شرعی انجام ندادیم، دادیم؟

خندیدم و گفتم: نه! فک نکنم. اما با اون اوصافی که من از مادر زنتون شنیدم، فک کنم خیلی هنر کردین حتی تنهائی با زنتون رفتین بیرون، حالا چه برسه به ماه عسل یواشکی!

خندید و گفت: چون مادرم قدری کسالت داشتن، مادر صنم بیشتر اوقات مراقب ایشون بود تا خودم!

 

و کلی اون شب به قضیه­ی این ماه عسل جور شده به خاطر مریضی مادرشون خندیدیم. سفری که فقط برای شناخت عروس و مادر شوهر تدارک دیده بودن یه دفعه تبدیل می­شه به یه ماه عسل به یاد موندنی برای هر دوشون!

 

وقتی برگشتن، مُجدانه دنبال کار اقامت صنم رو گرفتن تا هر چه زودتر بتونه بیاد پیشش و خوشبختانه داشت کارا به خوبی پیش می­رفت که …

 

یه شب بهم گفت: نمی­دونم چرا مدتیه دست و پای چپم احساس لمس شدن دارن!

گفتم: شاید مال خستگی و فشار روحی زیاده، اصلاً شاید مال استرس این مدته. بهتره یه سر برین دکتر و یه ویزیت بشین تا معلوم بشه مشکل چیه؟

 

دکتر بهشون گفته بود دریچه­ی آئورت قلبشون مشکل داره و باید سریعاً عمل بشن!

قلبشون دچار مشکل شده بود …

به همین سادگی!!

 

چقدر دلم براشون سوخت!

حالا که داشت همه چی به خوبی و خوشی پیش می­رفت چرا باید یه همچین مشکلی پیش بیاد؟ سالها انتظار کشید و به خاطر این قضیه چقدر به خودش سختی داد، حالا چرا باید قلبش این جوری دچار مشکل می­شد؟

تازه! نه مادری که کنارش باشه، نه خواهری که کمکش کنه و نه همسری که همراهش باشه و ازش مراقبت کنه

هیچ کس نبود!

و نمی­دونم چرا خدا بعضی آدما رو اینقدر تنها خلق می­کنه؟

 

بهش واسه یه ماه دیگه وقت عمل داده بودن، اونم تو این فاصله با خونواده­ی صنم صحبت کرده بود و انگار قرار بود روزی که می­ره اتاق عمل، صنم بیاد پیشش و بعد از عمل هم پرستاری از ایشون رو به عهده بگیره!

 

وقتی خبر بیماریشو به خونواده صنم داده بود، بعد از چند روز صنم ازش پول خواسته بود که مادرش رو ببره دکتر. بهش گفته بود خبر بیماریش مادرشو شوکه کرده و بهش استرس وارد شده و مریضه!

 

بنده­ی خدا

با اون قلب بیمار، دردش با این حرفا بیشتر می­شد. ازش پول می­خواستن و وانمود می­کردن که سلامتیش براشون اهمیت داره، اما نمی­دونم چرا باز پای حرفش مونده بود و از حرفش بر نمی­گشت؟

 

شاید هم می­دونم و یه بار هم ازش پرسیده بودم

بهم گفته بود که نسبت به زندگی صنم احساس مسئولیت می­کنه و نمی­تونه به خاطر حرفای مادرش اونو از خوشبختیی که در انتظارشه، محروم کنه!

 

ما در مورد کسایی که اهلی کردیم، یا ما رو اهلی کردن، مسئولیم!!

اینو من اون شبها نه تو کتاب، بلکه تو دنیای واقعی داشتم می­دیدم

داشتم می­دیدم که یه آدم خودشو در مورد خوشبختی کسی که اهلیش کرده مسئول می­دونه و نمی­تونه رفتار دیگران رو از چشم اون ببینه!

 

خلاصه

وقت عمل قلبش رسید و صنم اومد پیشش!

همین اومدن باعث شد بعد اون جریانات عمل و بیمارستان و مراقبت، یه زندگی جدید بدون هیچ دنگ و فنگی شروع بشه!

 

بعد از اینکه از بیمارستان مرخص می­شن و رسماً زندگی مشترکشون رو شروع می­کنن، یه سری تغییرات اساسی تو روال زندگی سابق می­دن، البته بیشترشو به خاطر بیماری که داشتن الزاماً باید رعایت می­کردن مثل همون قضیه­ی سیگار کشیدن که واسه همیشه گذاشتنش کنار!

 

کار ترجمه هم واسه همیشه تعطیل شد، البته اینو بیشتر به خاطر صنم و درخواستش انجام داده بودن، چون صنم دوست نداشت دیگه کار ترجمه رو انجام بده!

 

تو قالب شوخی براشون نوشتم: نکنه صنم می­ترسه باز مترجم یه خونواده­ی تُرک بشین و سرش هوو بیارین!

کلی به این استدلال من خندیده و نوشته بود: هیچ بعید هم نیست همچین فکری کرده باشه، هر چی باشه زنها بیشتر حرفای همو می­فهمن!

 

کاش می­تونستم به صنم بگم تو اون مدت که من همسرش رو شناختم متوجه شدم که چقدر مرد متعهد و وفاداریه، کاش می­تونستم بهش بگم که چقدر اونو دوست داشته که این همه سال حاضر نشده جای خالی اونو با یکی دیگه پُر کنه! کاش می­تونستم بهش بگم که چقدر اونو دوست داره شاید خودش خبر نداره و یا اینکه خبر داره، اما باور نداره! کاش می­تونستم …

 

اما متأسفانه فک کنم خبر داغ خاله خانوم باعث شده بود که صنم از همون موقع نسبت به این دوست نتی که ایران زندگی می­کنه حساس بشه، به خاطر همین هم از شروع زندگی مشترکشون سعی کردم دیگه شخصاً ایمیلی ارسال نکنم تا یه وقت همین چند تا ایمیل گاه و بیگاه، باعث نشه زندگیشون دچار تنش بشه!

 

زندگی همینه دیگه

کاریش هم نمی­شه کرد

فقط می­مونه بحث همون اعتماد متقابل که در اثر شناخت کامل طرفین، باید بدست بیاد!

 

و چقدر سخت خواهد بود که شناخت، کامل نباشه!

که اعتماد نباشه!

 

یه بار برام نوشته بودن یه روزی از این می­ترسیده که من ازدواج کنم و نتونم سنگ صبورش باشم و حرفاش تو دلش بمونه، غافل از اینکه امروز خودش ازدواج کرده و نمی­تونه با یکی درد و دل کنه و گاهی اوقات واقعاً دلش می­گیره که نمی­تونه حرفاشو با یه دوست در میون بزاره که نمی­تونه از یه دوست کمک فکری بخواد وقتی که تو زندگی مشترک دچار مشکل می­شه!

 

ادامه دارد …

 

 

 

 

——

پ.ن:

قبلاً هم نوشته بودم که هیچ دخل و تصرفی تو این داستان نداشتم و هر آنچه رو که طی سالهای گذشته شنیدم، امروز دارم براتون نقل می­کنم!

 

نه قرار بوده که داستان من رُمان خارق­العاده­ایی باشه که بخوام با کلمات بازی کنم و نه اینکه انتظار دارم شما از خوندنش لذت ببرین!

فقط یه داستان واقعی از زندگی یه انسان واقعی و یه عشق واقعی بود که دوست داشتم شما دوستان خوب وبلاگی که یه جورایی این روزا خودتونو درگیر مسائل عاطفی کردین این تجربه رو هم بخونین!

همین!

 

همچنین از یاشار، منتظر، مرجان، الهام، نیلوفر و آوات عزیز خیلی ممنونم که با داستان ارتباط برقرار کردن و همیشه مشوق خوبی بودن تا ادامه­ی داستان رو تعریف کنم!

 

جا داره از هوس مبهم یه تشکر ویژه داشته باشم که خیلی با دقت این داستان رو دنبال کرده و حتی برام نوشته بود که جریان اون صفرای غیر قابل شمارش چی بوده!

چون احتمالاً همه در جریان بودن، دلیلی نداشت تو روال داستان بهش مستقیم اشاره کنم، همین که هوس مبهم با دقت به این مسئله توجه کرده مایه خوشحالی منه و ازش ممنونم!