پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …آرشیو برای می 29, 2008
می تونستم اما …
بد جوری دلم گرفته!
شاید به خاطر همینه که این روزا بیشتر مینویسم
شاید مینویسم که دلتنگیم رو فراموش کنم، اما نمیشه!
نمیتونم فراموش کنم که تو سن سی سالگی، اونم با اون همه سعی و تلاش تو درس و کار و زندگی، بازم به نقطهی صفر رسیدم و باید از اول شروع کنم!
نمیتونم فراموش کنم که چه ساده فراموش شدم!
نمیتونم فراموش کنم که خیلی از موقعیتها رو تو زندگی خیلی ساده از دست دادم، به خاطر یه دلیل!
به خاطر اینکه دختر بودم!
میتونستم با اون سابقهی تحصیل دبیرستان؛ یه رشتهی دیگه، توی یه شهر دیگه بخونم
اما نتونستم
چون دختر بودم و اجازه نداشتم تو اون سن و سال به فکر یه شهر دیگه باشم!
میتونستم با اون سابقهی تحصیل تو دانشگاه و دورهی لیسانس، استخدام بشم
اما نتونستم
چون دختر بودم و تازه بعد لیسانس، آقایون تشخیص دادن نمیبایست این رشته رو میخوندم و حق من رو خوردن!
میتونستم با اون سابقهی تحصیل، لااقل تو شرکت مأموریت هم برم و خودمو نشون بدم
اما نتونستم
چون دختر بودم و بهم محترمانه اجازهی مأموریت ندادن!
میتونستم تهران بمونم و کارمو ادامه بدم یا اینکه دنبال یه کار مناسب دیگه باشم
اما نتونستم
چون دختر بودم و خونواده همیشه نگران بودن که یه وقت بلایی از آسمون نازل نشه که دامن منو بگیره!
میتونستم خودمو نشون بدم، بگم که میتونم
اما نتونستم
چون دختر بودم
شاید به خاطر همینه که این روزا دلم خیلی گرفته!
نمیدونم
فقط اینو میدونم که من یک دخترم
که میتونستم
اما به خاطر دختر بودنم خیلی از موقعیتها رو خیلی ساده تو زندگی از دست دادم!