یه مدت ازش خبری نداشتم. بعداً متوجه شدم که یه دفعه بهش خبر دادن که بره ترکیه و ایشون هم با عجله بلیط گرفته و رفته بود تو جشن مراسم عقدشون شرکت کنه!
بالاخره بعد اون همه سال سختی و اون همه ماجرا، وصل هم صورت گرفت!
اما چه وصلی!
تک و تنها رفته بود و کلی خرج هم رو دستش گذاشته بودن!
خندیدم و گفتم: خب، هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد!
جواب داد: فدای یه تار موی صنم! برام اصلاً مهم نبود که مراسم چقدر هزینه داشت، دلم از یه چیز دیگه پُره!
مراسمی که حتی تو خواب هم نمیتونست اونو ببینه، به خوبی و خوشی برگذار شده بود!
کلی عکس گرفته بودن، اما دریغ از یه دونه عکس که بهش بدن!
خیلی جالب بود!
یعنی عجیب بود، نه جالب!
حتی حالا که صنم زن رسمیش هم بود، حق نداشت عکسشو داشته باشه!!
و چقدر اون شب بابت این قضیه دلخور بود!
اصلاً نمیتونست با افکار مادر زنش کنار بیاد و این طرز فکرش رو قبول کنه
اصلاً انگار این مادر زنش هیچ حقی رو بهش نمیداد
حتی بعد مراسم عقد هم، یه بار ایشون خانومش رو تک و تنها ندیده بود و این مسئله براش غیر قابل هضم بود. این همه راه پا شده رفته مثلاً تو مراسم عقدشون شرکت کنه اما دست خالی بدرقش کردن و فرستاده بودن که بازم انتظار بکشه، بازم واسه دیدن همسرش انتظار بکشه!
راستی چقدر سخته فرهنگهای دو تا خونواده این همه با هم متفاوت باشه!
تازه هضمش واسه من هم مشکل بود، چون هر چی باشه اونا تو کشوری نیمه اروپائی زندگی میکردن و این رفتار به عهد بوق بیشتر میخورد تا یه عهد متمدن!
البته فک کنم شاید اونا وضع زندگی خوبی نداشتن واسه همین هم ایشون رو فقط تو پول میدیدن و دیگه هیچی براشون اهمیت نداشت، اما باز به خاطر صنم تحمل میکرد چون آرزوهای خیلی قشنگی برای زندگیش داشت!
دلش میخواست اونقدر صنم احساس خوشبختی کنه که هیچ وقت احساس دلتنگی و دوری از خونواده اونو اذیت نکنه!
حالا یه آرزوی دیگه هم داشت
اینکه یه روز صنم رو ببره پاریس!
همیشه میگفت: رو برج ایفل احساس میکنم به خدا نزدیکترم!
اون بالا تو ابرا، تو آسمون زیبای پاریس احساس میکنم خدا به من نزدیکتره!
دلم میخواد یه روزی دوتایی من و صنم بریم دیدن خدا
بریم اون بالا رو برج ایفل بهش بگیم چقدر خوشبختیم و چقدر همدیگر رو دوست داریم!
چقدر احساس پاک و زیبایی داشت! گاهی به صنم غبطه میخوردم!
بهشون گفتم: چقدر صنم آدم خوشبختیه که یکی مثل شما رو داره که این همه دوسش دارین!
در جواب گفت: یعنی واقعاً فک میکنی اونم در کنار من احساس خوشبختی میکنه؟
کار خدا رو میبینین؟
از لحاظ مالی اونقدر تأمین بود که به قول خودش اگه به پول ترکیه میخواستن حساب کنن نمیتونستن صفراشو بشمارن، اما از اینکه صنم در کنارش احساس خوشبختی کنه نگران بود، همش دلهره داشت که یه وقت عشقش رو نخواد، یه وقت خودشو نخواد، یه وقت تنهاش بزاره و بره!
تازه حالا یه مشکل دیگه هم داشت
بیشتر اوقات از صنم بیخبر بود. حتی با وجودیکه براش پول گذاشته بود که در طول هفته بهش زنگ بزنه اما کمتر اتفاق میافتاد تا تماسی ازش داشته باشه. تازه اگه تماسی هم بود گاهاً با دلخوری تموم میشد و هر دو دچار سوءتفاهم میشدن!
خلاصه روزای سختی داشتن
این مسئله که چرا بهش زنگ نمیزنه حتی با وجودیکه پول تلفن رو هم خودش قبلاً داده بود بیشتر اذیتش میکرد. فک میکرد چون بهش اهمیت نمیده، لابد زنگ نمیزنه!
با اون اوصافی که از مادر زنش شنیده بودم براشون توضیح دادم شاید صنم واقعاً شرایطشو نداره و شاید نمیتونه راحت زنگ بزنه!
فک کنم صنم باید میرفت مخابرات و خودشون تلفن نداشتن یا اینکه داشتن، نمیدونم. اما انگار همیشه از مخابرات زنگ میزد که پول تلفن زیاد نشه!
چه شبایی بود اون شبا
هیچ وقت اون همه دلتنگی و غمشون رو فراموش نمیکنم و اشکهایی که نمیدونست چرا دارن سرازیر میشن!
از یه طرف دوسش داشت و نمیتونست رهاش کنه
از یه طرف، هر چی به هم بیشتر نزدیک میشدن، میدید که اون صنم سالها پیش، خیلی وقته رفته و این صنم فقط پول رو میبینه نه چیز دیگه!
در مورد این موضوع صحبت کردیم که با صنم حرف بزنه و ببینه هدفش از یه زندگی چیه و ازش چی میخواد تا بتونه راحتتر باهاش کنار بیاد، اما همین که باهاش حرف میزد همه چی رو فراموش میکرد و آروم میشد و اصلاً پا پی قضیهایی که اون همه اذیتش کرده بود، نمیشد.
واقعاً دوسش داشت، گاهی بهم میگفت: چقدر سخته یکی رو دوست داشته باشی ولی اون همون اندازه تو رو دوست نداشته باشه!
میگفت فک میکنه سالها پیش، احساسشون برابر بوده حتی شاید صنم اونو بیشتر دوست داشته اما امروز ایشون صنم رو خیلی دوست داره، اما صنم همون احساس رو بهش نداره و نمیدونه چرا؟!
ادامه دارد …
—–
پ.ن:
برای دوستان سؤال شده بود که خونوادهی صنم کُرد بودن؟
در جواب باید بگم:
اونا اگر چه سُنی بودن اما کُرد نبودن، بلکه تُرک استامبول بودن!
دلم گرفت …نه باید بگم دلم سوخت…چرا اینطوریه؟؟ یه وقت هست که یکی رو با همه وجود با تک تک سلول های بدنت میخوای ولی هیچ راهی واسه رسیدن بهش نیست ٬به هر جا میزنی میخوری به بن بست…ولی یه وقت که همین دست نیافتنی به یافتنی تبدیل میشه دیگه نهایت آرزوت نیست…انگار تو خاطراتت خواستنشو گم کردی …انگار دیگه اونقدر که میخواستیش نمیخوایش….شاید همین دست نیافتنی بودنه که خیلی چیزارو خواستنی میکنه….