پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (18)

یه مدت ازش خبری نداشتم. بعداً متوجه شدم که یه دفعه بهش خبر دادن که بره ترکیه و ایشون هم با عجله بلیط گرفته و رفته بود تو جشن مراسم عقدشون شرکت کنه!

 

بالاخره بعد اون همه سال سختی و اون همه ماجرا، وصل هم صورت گرفت!

اما چه وصلی!

تک و تنها رفته بود و کلی خرج هم رو دستش گذاشته بودن!

 

خندیدم و گفتم: خب، هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد!

جواب داد: فدای یه تار موی صنم! برام اصلاً مهم نبود که مراسم چقدر هزینه داشت، دلم از یه چیز دیگه پُره!

 

مراسمی که حتی تو خواب هم نمی­تونست اونو ببینه، به خوبی و خوشی برگذار شده بود!

کلی عکس گرفته بودن، اما دریغ از یه دونه عکس که بهش بدن!

 

خیلی جالب بود!

یعنی عجیب بود، نه جالب!

حتی حالا که صنم زن رسمیش هم بود، حق نداشت عکسشو داشته باشه!!

و چقدر اون شب بابت این قضیه دلخور بود!

 

اصلاً نمی­تونست با افکار مادر زنش کنار بیاد و این طرز فکرش رو قبول کنه

 

اصلاً انگار این مادر زنش هیچ حقی رو بهش نمی­داد

حتی بعد مراسم عقد هم، یه بار ایشون خانومش رو تک و تنها ندیده بود و این مسئله براش غیر قابل هضم بود. این همه راه پا شده رفته مثلاً تو مراسم عقدشون شرکت کنه اما دست خالی بدرقش کردن و فرستاده بودن که بازم انتظار بکشه، بازم واسه دیدن همسرش انتظار بکشه!

 

راستی چقدر سخته فرهنگهای دو تا خونواده این همه با هم متفاوت باشه!

تازه هضمش واسه من هم مشکل بود، چون هر چی باشه اونا تو کشوری نیمه اروپائی زندگی می­کردن و این رفتار به عهد بوق بیشتر می­خورد تا یه عهد متمدن!

 

البته فک کنم شاید اونا وضع زندگی خوبی نداشتن واسه همین هم ایشون رو فقط تو پول می­دیدن و دیگه هیچی براشون اهمیت نداشت، اما باز به خاطر صنم تحمل می­کرد چون آرزوهای خیلی قشنگی برای زندگیش داشت!

دلش می­خواست اونقدر صنم احساس خوشبختی کنه که هیچ وقت احساس دلتنگی و دوری از خونواده اونو اذیت نکنه!

 

حالا یه آرزوی دیگه هم داشت

اینکه یه روز صنم رو ببره پاریس!

همیشه می­گفت: رو برج ایفل احساس می­کنم به خدا نزدیک­ترم!

اون بالا تو ابرا، تو آسمون زیبای پاریس احساس می­کنم خدا به من نزدیک­تره!

دلم می­خواد یه روزی دوتایی من و صنم بریم دیدن خدا

بریم اون بالا رو برج ایفل بهش بگیم چقدر خوشبختیم و چقدر همدیگر رو دوست داریم!

 

چقدر احساس پاک و زیبایی داشت! گاهی به صنم غبطه می­خوردم!

بهشون گفتم: چقدر صنم آدم خوشبختیه که یکی مثل شما رو داره که این همه دوسش دارین!

در جواب گفت: یعنی واقعاً فک می­کنی اونم در کنار من احساس خوشبختی می­کنه؟

 

کار خدا رو می­بینین؟

از لحاظ مالی اونقدر تأمین بود که به قول خودش اگه به پول ترکیه می­خواستن حساب کنن نمی­تونستن صفراشو بشمارن، اما از اینکه صنم در کنارش احساس خوشبختی کنه نگران بود، همش دلهره داشت که یه وقت عشقش رو نخواد، یه وقت خودشو نخواد، یه وقت تنهاش بزاره و بره!

 

تازه حالا یه مشکل دیگه هم داشت

بیشتر اوقات از صنم بی­خبر بود. حتی با وجودیکه براش پول گذاشته بود که در طول هفته بهش زنگ بزنه اما کمتر اتفاق می­افتاد تا تماسی ازش داشته باشه. تازه اگه تماسی هم بود گاهاً با دلخوری تموم می­شد و هر دو دچار سوءتفاهم می­شدن!

 

خلاصه روزای سختی داشتن

این مسئله که چرا بهش زنگ نمی­زنه حتی با وجودیکه پول تلفن رو هم خودش قبلاً داده بود بیشتر اذیتش می­کرد. فک می­کرد چون بهش اهمیت نمی­ده، لابد زنگ نمی­زنه!

 

با اون اوصافی که از مادر زنش شنیده بودم براشون توضیح دادم شاید صنم واقعاً شرایطشو نداره و شاید نمی­تونه راحت زنگ بزنه!

 

فک کنم صنم باید می­رفت مخابرات و خودشون تلفن نداشتن یا اینکه داشتن، نمی­دونم. اما انگار همیشه از مخابرات زنگ می­زد که پول تلفن زیاد نشه!

 

چه شبایی بود اون شبا

هیچ وقت اون همه دلتنگی و غمشون رو فراموش نمی­کنم و اشکهایی که نمی­دونست چرا دارن سرازیر می­شن!

از یه طرف دوسش داشت و نمی­تونست رهاش کنه

از یه طرف، هر چی به هم بیشتر نزدیک می­شدن، می­دید که اون صنم سالها پیش، خیلی وقته رفته و این صنم فقط پول رو می­بینه نه چیز دیگه!

 

در مورد این موضوع صحبت کردیم که با صنم حرف بزنه و ببینه هدفش از یه زندگی چیه و ازش چی می­خواد تا بتونه راحت­تر باهاش کنار بیاد، اما همین که باهاش حرف می­زد همه چی رو فراموش می­کرد و آروم می­شد و اصلاً پا پی قضیه­ایی که اون همه اذیتش کرده بود، نمی­شد.

 

واقعاً دوسش داشت، گاهی بهم می­گفت: چقدر سخته یکی رو دوست داشته باشی ولی اون همون اندازه تو رو دوست نداشته باشه!

می­گفت فک می­کنه سالها پیش، احساسشون برابر بوده حتی شاید صنم اونو بیشتر دوست داشته اما امروز ایشون صنم رو خیلی دوست داره، اما صنم همون احساس رو بهش نداره و نمی­دونه چرا؟!

 

ادامه دارد …

 

 

 

—–

پ.ن:

برای دوستان سؤال شده بود که خونواده­ی صنم کُرد بودن؟

در جواب باید بگم:

اونا اگر چه سُنی بودن اما کُرد نبودن، بلکه تُرک استامبول بودن!

 

5 دیدگاه »

  ماریا خاتون wrote @

دلم گرفت …نه باید بگم دلم سوخت…چرا اینطوریه؟؟ یه وقت هست که یکی رو با همه وجود با تک تک سلول های بدنت میخوای ولی هیچ راهی واسه رسیدن بهش نیست ٬به هر جا میزنی میخوری به بن بست…ولی یه وقت که همین دست نیافتنی به یافتنی تبدیل میشه دیگه نهایت آرزوت نیست…انگار تو خاطراتت خواستنشو گم کردی …انگار دیگه اونقدر که میخواستیش نمیخوایش….شاید همین دست نیافتنی بودنه که خیلی چیزارو خواستنی میکنه….

  آوات wrote @

عجب عشق عجیبی

  هوس مبهم wrote @

اگه فکر میکنی که کامنتت بیربطه نذارش بیزحمت. من که میومدم و جواب کامنتم رو میدیدم.

چقدر چرتی پرتی هستش این موضوع. زن گرفته عکسشو نمیدن بهش… تو هم که نوشته بودی دست خالی اومده منظورتو نفهمیدم!!! نکنه از دست خالی منظورای بد بد داشتی!!! ;))

راستی یه چیزی، این داستان مال زمانی که ترکیه دچار تبدیل کردن پولش بود به خاطر تورم و همه چی با میلیون حساب میشد ، مثلا یه شیشه آب میشد 6 میلیون و خلاصه اینجوری. این بوده که صفرا رو نیمشد شمرد، این مشکل فقط مال دوست فوق پولدارت نبوده، خیلی ها دیگه نمیتونستن صفراشو بشمرن و در نتیجه دولت فاشیست ترکیه هم کلی از صفرا رو کم کرد…. و و احد پولشون رو عوض کردن. (فاشیست اینجا بیربط بود ولی خب بد نیست وسط یه موضوع مربوط یه فحش مربوط تر هم آدم بده یه کسی، تا نظر تو چی باشه!!؟؟)

تا حالاش که همه ش یه چرت و پرت آبکی بود نه دوستی و این حرفا، حالا ببینیم بقیه سریال چی میشه. یه دره هم تخمه بذار دم در وبلاگت لازم میشه

  بهنام wrote @

سلام
خوبی؟
———
خاطرات خاک گرفته:
وای منم مثل تو وقتی رفتم به دانشگاه دانشکده مون یه رشته داشت و خیلی هم کوچیک بود حتی بوفه نداشت و یه کلاسی رو داده بودن بهش کل دانشکده ده تا اتاق داشت که همه کلاس ها و آزمایشگاه ها و اتاق اساتید و همه اونجا بودیم ولی چند وقت پیش که رفتم دیدم سه چهارتا ساختمون گنده زدن که اون ساختمون قدیمیک لا گم شده توش بعد نزدیک ده تا رشته دارن اونجا درس میخونن اینه دیگه.
——–
خنده ایی از ته دل:
من یادمه شاید یکی دو روز قبل از حادثه رفتنش بود خیلی خوب یادمه حتی محل و زمان ش یادمه ولی حیف که…

  بهنام wrote @

راستی داشت یادم میرفت، ببخشید که دیر به دیر بهت سر میزنم راستش یه مدتی هست سرم شلوغه باور کن دوست دارم زودتر سر بزنم ولی فعلا نمیشه ولی حل میشه


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>