پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …آرشیو برای می 23, 2008
برگی از دفتر عشق (17)
حالا نوبت اونا بود که فک کنن
استاد هم هنوز ترکیه بود و با خاله خانوم داشتن تلاش میکردن که خونواده رو راضی کنن!
شاید اگه استقلال خاله خانوم رو، صنم داشت وضع بهتر بود و زندگی بهتری داشتن اما صنم یا از خودش ارادهای نداشت یا نشون میداد که هیچ ارادهای نداره، چون همهی تصمیمات رو به خونواده واگذار کرده بود!
خلاصه
یه شب بهم گفت که استاد و خاله خانوم دارن فردا میان پیشش
چه با سرعت!
چه زوج جالبی که با این سرعت کاراشون درست شد!
کاش همه مثل اینا سریع همدیگر رو میشناختن و سریع هم سر و سامون میگرفتن!
شاید به لحــاظ سنی بود که شناختشون از آدمـــای اطراف بهتــر شده بود و راحتتر می تونستن زبون تنهائی همدیگر رو بفهمن!
البته هنوز ازدواج نکرده بودن و این سفر، فقط واسه آشنایی بیشتر بود!
همین جوری تو قالب شوخی بهش گفتم: پس، از طرف من، هر وقت خاله خانوم رو دیدین؛ ببوسینش!
و خیلی جالب بود!
فردا که رفتن فرودگاه استقبال مهمونا، موقع روبوسی به خاله خانوم میگن: اینم از طرف …!
استاد اسم منو شنیده بود، اما خاله خانوم نه!
میگه: از طرف کی؟
و تازه دوست ما متوجه میشن که نباید تو این گیر و ویر راضی کردن خونوادهی عروس، حرفی از یه غریبه برده بشه. اصلاً اون موقع به این مسئله فک نکرده بودن که من تو قالب شوخی بهشون گفته بودم که از طرف من خاله خانوم رو ببوسین!
خلاصه، دوتایی با استاد براش توضیح میدن که این دختر یه دوست نتی هست و ایران زندگی میکنه!
همین جمله باعث شد که فرداش خاله خانوم سریع با ترکیه تماس بگیره و به خواهرش بگه:چه نشستی! بیا و ببین اینجا چه خبره؟
و از کار و موقعیت ایشون میگه و اینکه یه اتفاق دیگه هم ممکنه در شرف شکلگیری باشه. با آب و تاب برای خواهرش توضیح میده که اگه به این زودی جواب ندن یه دوست نتی داره که هیچ بعید هم نیست اونو بگیره و خودشون این شرایط ایده آل رو به همین راحتی از دست بدن!
بعضی رفتارای آدما برام جالبه!
همیشه رفتار دیگران رو از دید خودشون تجزیه و تحلیل میکنن. گاهی اصلاً در مورد یه موضوع نمیخوان یه جور دیگه فک کنن. شاید واقعاً طرف مقابل همون جوری که خودشون در مورد یه مسئله فک کردن اصلاً نخواسته اون جوری فک کنه!
این حرف چنان انقلابی به پا کرد که دل یخ زدهی مادر صنم آب شد و بالاخره با ازدواجشون موافقت کرد! وقتی صنم زنگ میزنه که بگه مادرش میخواد با ایشون حرف بزنه، دوست ما نمیدونست دلیل این همه عجله چیه؟ اما وقتی صنم موضوع رو براشون تعریف میکنه که خاله خانوم زنگ زده و چه حرفائی زده، کلی به این اتفاق میخندن!
بعداً همهی ماجرا رو برام تعریف کرد و اینکه بالاخره با ازدواجشون موافقت شده و دعاشو به جون بوسهی غیابی من کردن!
خلاصه
راضی شدن و قرار شد یه روزی بهش خبر بدن که بره ترکیه و عقد کنن و ایشون هم دنبال کار اقامت خانومش رو بگیره!
دیگه کم کم داشتن سر و سامون میگرفتن، ولی خیلی جالبه!
بعد اون همه سال حالا که داشت سر و سامون میگرفت به جای اینکه خوشحال باشه ناراحت بود
به جای اینکه امیدوار باشه نگران بود
وقتی میگن عاشق، جداً آدم چشماشو رو بعضی مسائل میبنده و من اینو واقعاً اون روزا به وضوح داشتم میدیدم!
دلم نمیخواست حالا که همه چی داشت درست میشد من آیهی یأس بخونم. اما هر وقت ازم سؤالی میپرسید و میخواست بدونه اون رفتار خاص صنم چه معنی میتونه داشته باشه؟ تا جائی که ادراکم اجازه میداد، براش توضیح میدادم که یه رفتار ممکنه چندین دلیل داشته باشه و همین مسئله باعث میشد بیشتر خودشو از صنم و طرز فکرش دور ببینه!
بهش بارها گفتم: اگه میبینین مشکلی هست، باهاش صحبت کنین و ازش بخواین که بهتون توضیح بده. نزارین مسائل همین جوری تو پردهی ابهام واسه طرفین باقی بمونه. احساستون رو همون جوری که هست بهش بگین، حتی اگه ازش دلخورین!
اما هر بار که دلیل رفتاری رو ازش میپرسید، هیچ دلیل قانع کنندهای واسه رفتارش نداشت و این بیشتر اذیتش میکرد!
ادامه دارد …