پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای می 18, 2008

بالاخره می میری

خب، می­بینم که حسابی به خودت می­رسی

از خودت مراقبت می­کنی

نیازهاتو برآورده می­کنی

خوب گوش می­دی یا می­خونی، درباره­ی رژیم غذایی

 

صابونهایی که تن رو تمیز می­کنن

افشانه­هایی که بوی بد رو از بین می­برن

و خوردن قرصهای نیرو زا

 

اما یادت باشه که بعد از همه­ی اینها

بالاخره قصه به پایان می­رسه …

 

می تونی سیگار رو ترک کنی، اما بالاخره می­میری

دور مواد رو خط بکشی، اما بالاخره می­میری

 

می­تونی نرمش کردن رو از سر بگیری

اما وقتی موسیقی تموم بشه، می­میری

توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می­میری

از نیکوتین فاصله بگیری، باز می­میری

 

بالاخره می­میری، در نهایت می­میری

آخرش، یه زمانی، می­میری

با کفشهای ریبوک و نایک و آدیداس

می­تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می­میری

 

می­تونی ازدواج کنی، اما باز هم می­میری

به نقطه­ی اوج هم برسی، بالاخره می­میری

 

می­تونی خودت رو از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی

آزمایش ایدز و تست ورزش بدی

به غرب، اونجا که هوا آفتابیه و از رطوبت خبری نیست، نقل مکان کنی

و تا صد سال هم زنده بمونی

ولی بالاخره می­میری

 

سرانجام، در آخر کار می­میری

در نهایت، خواه ناخواه می­میری

 

پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری

قبل از اینکه غزل خداحافظی رو بخونی

چون بالاخره، در آخر کار می­میری!

 

 

 

——

پ.ن:

1- چون شعر خیلی طولانی بود، فقط یه بخشهایی از اونو نوشتم!

 

2- اگه علاقمند بودید متن کامل شعر رو بخونین، خوندن کتاب پاهای کثیف رو توصیه می­کنم

 

این کتاب 80 صفحه­ایی، گزیده­ایی از ترانه­های شل سیلور استاین هست که به قلم علیرضا برادران ترجمه شده!