پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …آرشیو برای می 17, 2008
برگی از دفتر عشق (15)
یه موضوع جالب دیگه هم برام تعریف کرد که تو همون یه ماه اتفاق افتاده بود!
صنم یه خاله داشت که اونم هنوز ازدواج نکرده بود. استاد تو این سفر از ایشون خوشش میاد و فک میکنه این خاله خانوم میتونه همون عشق سالهای آیندهاش باشه!
کار خدا رو میبینین؟
یا بهتره بگم کار دل آدما رو میبینین؟
استاد 12 سال انتظار میکشه، صبوری میکنه و یه روز پا پیش میزاره میره کار دوستش رو درست کنه که یه دفعه دل خودش هم اسیر میشه!
اگر چه دوتایی با هم رفته بودن ترکیه، اما استاد اونجا میمونه تا بیشتر با خانوم آیندهش آشنا بشه و احیاناً اگه فرصتی داشت و دلش اجازه داد به کار دوست ما هم برسه و پا در میونی کنه تا کار این دو تا جوون هم درسته بشه!
خلاصه
بعد اون همه سال دوری و انتظار، وصل نزدیک بود و قرار بود بهش خبر بدن که با چه شرط و شروطی به این وصلت رضایت میدن؟
یه خرده نگران بود
همش میگفت میترسه همون صنمی نباشه که دوسش داشته! میترسه گذر زمان باعث شده باشه که اونم تغییر کرده باشه و دیگه نشناستش!
بهش گفتم زمان رو ازش نگرفتن، میتونه تو این مدت خیلی خوب اونو بشناسه و دوتایی بهم فرصت شناخت دوباره بدن تا از هول حلیم نیفتن تو دیگ!
بهش گفتم همیشه دوست داشتن یا عشق واسه ازدواج کافی نیست. شاید لازم باشه، اما کافی نیست. خیلی معیارهای دیگه هم هست که تفاهم و نقطه نظر مشترک کوچیکترین اوناست. گفتم که دنبال نقاط فکری مشترک باشه به جای ترس از اتفاقی که هنوز نیفتاده!
بالاخره این فرصت رو بدست آورده بود که یکی دو بار با صنم تلفنی حرف بزنه. اما همیشه بعد از صحبتاش بهم میگفت: صنم خیلی تغییر کرده و یه جور خاص شده! نمیدونم، انتظار من از عشق زیاد شده یا اینکه واقعاً همون حسی رو که من امروز بهش دارم اون به من نداره!
من اون روزا هر وقت باهاش گپ میزدم تنها کاری که از دستم بر میاومد این بود که فقط به حرفاش گوش بدم تا سبک بشه و بلند بلند فکر کنه، طوری که دلنگرانیها و تشویش و اضطرابش رو بریزه بیرون و از دستشون خلاص بشه و من عملاً میتونستم ببینم چی تو ذهنش میگذره؟
و چقدر اون شبا و اون لحظات نگران آینده و تصمیمی بود که قراره اخذ بشه!
هم نگران جواب اونا بود و هم نگران حس و حال خودش و صنم!
یه جای کار ایراد داشت و نمیدونست کجا؟ واسه همین هم خیلی نگران بود!
بعد از چند ماه بهش خبر دادن که شرط و شروطشون چیه و با پذیرفتن اون شروط راضی میشن که دخترشون رو به عقد ایشون در بیارن!
وای خدای من!
اگه بدونین اون شب چه حالی داشت!
فقط اشک میریخت و من ناخودآگاه پا به پای حرفا و اشکاش، اشک میریختم
غرورش رو جریحهدار کرده بودن
باهاش معامله کرده بودن
و اون دلش شکست!
معامله نقدی رو پذیرفته بود بدون هیچ حرفی!
بهم گفت: اونقدر ثروت دارم که اگه بخوان با پول خودشون حساب کنن، تعداد صفراشو نمیتونن بشمارن. برام ثروت چه ارزشی داره وقتی عشقی نیست که اونو به پاش بریزم؟
نمیدونم به لحاظ مادی چی ازش خواسته بودن؟ هرگز هم نپرسیدم. اما همشو پذیرفته بود و براش اهمیتی نداشت که همهی دارائیشو واسه صنم و خونوادش خرج کنه، اما یه شرط دیگه اونو شکست …
براش شرط گذاشته بودن که باید سُنی بشه و فقط در اون صورته که صنم رو بهش میدن!
بارونی شده بود اساسی!
و فقط من میدونستم چقدر باورش براش عزیزه!
وقتی با جون و دل، خدا و ائمهاش رو صدا میزد؛ من میدونستم که هیچ ریایی تو کارش نیست و از صمیم قلب بهشون ایمان داره!
برای من هیچ وقت تظاهر به دینداری نکرد اما حرفاش همیشه نشون میداد که چه دل پاکی داره و چقدر به باورش ایمان داره!
ولی اونا خیلی ساده با این قضیه بازی کرده بودن
فک کرده بودن عقاید یه نفر رو میشه خرید!
فک کرده بودن میتونن با عشق دخترشون باورش رو بخرن!
اون شب فقط با اشکاش با من حرف زد!
و من دیدم یه دل عاشق چه ساده شکست!
اون شب دیدم که یه آدم تا چه اندازه میتونه از زندگی خسته باشه!
و دیدم که یه آدم تا چه اندازه میتونه تنها باشه!
ادامه دارد …