پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

هر گردی گردو نیست

اوائل که تازه وبلاگ­نویسی رو تو محیط بلاگفا شروع کرده بودم یه دوست وبلاگی منو به دیدن وبلاگ خودش دعوت کرد!

رفتم و وبلاگش رو دیدم

معمولاً اگه وقت و حوصلشو داشته باشم حداقل همون چند تا پُُست صفحه­ی اول یه وبلاگ رو می­خونم تا با روحیات نویسنده­اش بیشتر آشنا بشم

نوع نگارش و قالب و تصاویری که گذاشته بود نشون می­داد که نسل سومیه!

 

نوشته­هاشو که خوندم متوجه شدم امسال کنکور داره و سر گرم درس و مشقه.

اما با همون سن و سال خیلی کم همه­ی نوشته­هاش آه و فغان و ناله و شکایت از بی­وفائی بود

نوشته بود که عشقش بهش وفادار نمونده و اونو تنها گذاشته و رفته پی زندگی خودش!

نوشته بود که اونو عاشقانه دوست داشته اما اون دختر خانوم به محض قرار گرفتن تو یه موقعیت بهتر، با طرف ازدواج کرده و اونو تنها گذاشته

نوشته بود اگر چه براش خیلی سخت بوده اما چون دعوت شده بود، رفته به مراسم عروسی همون دختر خانوم. انگار با هم فامیل بودن یا یه همچین چیزی!

 

خلاصه

اونقدر عشق عشق کرده بود که مجبور شدم براش کامنت بزارم و چند تا سؤال ازش بپرسم!

ازش بپرسم چرا فک می­کنه اون احساسی که به اون دختر خانوم داشته عشق بوده؟

چرا فک می­کنه بی­وفائی کرده؟

چرا احساس سر خُردگی می­کنه در صورتیکه هنوز 17 سال بیشتر نداره؟

و کلی سؤال دیگه

 

اونم با حوصله همشو جواب داد

گفت عاشقانه همدیگر رو دوست داشتن اما اون دختر خانوم منتظر نمونده تا ایشون درسش تموم بشه، بعداً دانشگاه قبول بشه، بعداً بره سربازی، بعداً یه کاری واسه خودش دست و پا کنه، بعداً بره خواستگاری اون خانوم و الی آخر …

 

خب یعنی اگه اون دختر خانوم اون همه بعد و اما و اگر رو قبول می­کرد و اون همه سال منتظر می­موند عشق اون روزشون مثل عشق همین امروزشون بود؟

یعنی احساسشون اون همه سال بکر و دست نخورده باقی می­موند تا همه­ی شرایط مهیا بشه بعداً این دو تا دلداده­ی عاشق به هم برسن؟

 

بهش گفتم این حس و حال و اتفاقات تو سن و سال اونا و تو این دوره زمونه خیلی عادیه و نباید روی هر احساسی که دارن به جنس مخالف، اسم عشق بزارن!

خب بالاخره توی یه بُرهه از زندگی بنا به یه سری شرایط از یکی خوششون میاد اما این خوش اومدن اسمش همون عشق نیست آخه!

 

اونم ازم پرسید که من خودم عاشق شدم تا این سن و سال یا نه؟

وقتی جواب دادم که خیر، من چنین تجربه­ایی نداشتم. برام اظهار تأسف کرد و پیشنهاد کرد برم کتابهای لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و کلی منظومه­های عاشقانه­ی دیگه بخونم تا بالاخره گره این دل ما هم یه روزی وا بشه و ما هم به چنین دردی مبتلا بشیم!

 

تازه برام نوشته بود که عشق و عاشقی به سن و سال نیست و من باید تو دیدگاهم کلی تجدید نظر بکنم!

 

برام جالب بود طرز فکرش!!

یعنی واسه عاشق شدن باید منظومه­هاش عاشقانه خوند؟

یعنی این تنها راه عاشق شدنه؟

و البته درست­ترینش؟

 

با توجه به اینکه دنیای ما فرسنگها از هم فاصله داشت و بالطبع، دید ما نسبت به مسائل مختلف بنا به سن و سالمون متفاوت بود، محترمانه اونو با دنیایی که داشت تنها گذاشتم. چون واقعاً نمی­تونستم درکش کنم و حرفای من کوچکترین اثری تو تجدید نظرش در خصوص اون حس و حال و عاشق شدن نداشت!

 

و چقدر سخته با یکی حرف بزنی و کلی وقت و انرژی بزاری آخر سر اون فقط حرف خودشو بزنه و حتی یه ذره حرفای تو اونو مُجاب نکنه که یه خرده، فقط یه خرده بیشتر فک کنه!

 

یکی دو ماه از این جریان گذشت تا اینکه بازم منو به خونه­ی وبلاگی جدیدش دعوت کرد!

بازم به احترام این دعوت رفتم ببینم چه تغییر و تحولاتی صورت گرفته که باعث شده یه خونه­ی وبلاگی دیگه بسازه؟

 

نوشته­هاشو خوندم و فقط آخر نوشته­هاش یه لبخند کوچولو نشست گوشه­ی لبم!

فقط همین!

 

یه ماهی می­شد وبلاگ جدید رو راه اندازی کرده بود و تو همون یه ماه هم عاشق شده بود

از همون عشق جدید نوشته بود

با دختر خانومی تو نت آشنا شده بود و مدت زمان آشنائیشون هم به یه ماه نرسیده بود. حتی یه بار تو اون یه ماه، همدیگر رو از نزدیک ندیده بودن اما باز اسم همون احساسی رو که بهش داشت، گذاشته بود عشق!

و جالب اینجا بود که توی همون وبلاگ جدید برای این عشق جدید از احساس قبلی نوشته بود و اظهار کرده بود که اون خانوم رو سالها پیش فقط دوست داشته و عاشقش نبوده و براش آرزوی خوشبختی هم کرده بود!

 

یه هفته بعد اون جریان هم یه پُست گذاشته بود که تو عشق جدید هم شکست خورده و پدر اون دختر خانوم با ازدواج اونا مخالفت کرده!

 

چرا گاهی آدما همه چی رو قاطی می­کنن؟

چرا اسم هر احساس رو می­زارن عشق؟

 

راستی؟ مگه تو نت هم می­شه عاشق شد؟

 

حالا این آدما چه نت باشه چه خارج از نت به همین سرعت ممکنه عاشق بشن و به همین سرعت هم دچار شکست تو عشق بشن و باز این جریان تو زندگیشون سلسله وار تکرار می­شه و هر بار هم به خودشون و به عشق جدیدشون می­گن: اون یکی عشق نبود، فقط دوست داشتن بود!

 

پس هر گردی الزاماً نمی­تونه گردو باشه!

مگه نه؟

 

 

 

 

پ.ن:

——

این پُست رو به خاطر چند تا از دوستان خوب وبلاگی گذاشتم که تو کامنتا برام نوشته بودن در مورد احساس عشق خودشون دچار شک و تردید هستن و نمی­دونن واقعاً عاشق شدن یا نه؟

 

 

3 دیدگاه »

  دوره گرد wrote @

با حرف‌هات کاملاً موافقم.
نوجوونی سن خاصی‌ه که حساسیت‌های خاص خودش رو داره. فکر می‌کنم این تیپ بچه‌ها، شخصیت‌هایی هستن که اطلاعاتشون در مورد شرایط سنی خودشون خیلی کم‌ه. چیز زیادی نمی‌دونن و حتی از خودشون شناخت درستی ندارن.
آدمی که گردو ندیده، در صورتی که هیچ تصور درستی هم از گردو توی ذهنش نداشته باشه، طبیعتاً توی هر گردی رو گردو می‌بینه!

——-
پرستو: راستشو بخوای نمی دونم چی بگم
چون اگه باهاشون هم حرف بزنی فک می کنن داری نظرت رو بهشون تحمیل می کنی
در ضمن این فرد عاشق پیشه هم کلی ادعا داشت که نسبت به سن و سالش خیلی بیشتر می فهمه و من چیزی در مورد عشق حالیم نیست :(
اینو فقط نوشتم تا دوستان بخونن شاید اونا هم دارن اشتباه می کنن و باید به خودشون فرصت بیشتری بدن
همین

  بید مجنون wrote @

سلام پرستوی عزیز
خوبی؟؟
خب میشه دیگه !!
خودت که میدونی این سن چه شرایطی رو میطلبه
ولی در مورد این که گفته بودی که مگه میشه از طریق نت هم عاشق شد یا نه ؟ من نظر متفاوتی دارم
من میگم هر دوره ای شرایط و ابزار خاص خودشو داره و میشه از اون ابزار به نحو احسن استفاده کرد حالا در مورد ایران خودمون نمیگم که ماها معمولا استفاده درست هیچ ابزار و وسیله ای رو بلد نیستیم چه برسه به این وسیله اونم توی موضوع مهمی مثله آشنایی و دوستی و حتی بالاتر یعنی توی ازدواج
من میگم میشه ولی به قول خودت نه تو یه ماه و دو ماه
مدت میطلبه زمان میخواد

———
پرستو: این سن فقط یه مثال عینی بود
من حالا تو دامنه ی سنی 20 تا 25 سال و شایدم بیشتر هم همین موارد مشابه رو دارم می بینم
یه خرده اگه بیشتر به خودشون و حسشون زمان بدن زیاد هم بد نیست فک کنم

در مورد سؤالی که پرسیده بودم
منظور این نیست که می گم امکانش نیست اصلاً
منظورم اینه که تو این مدت زمان محدود و فقط با چند بار چت کردن و دیدن عکسای همدیگه و حتی صحبت کردن می شه عاشق شد؟
همین
قبلاً هم گفته بودی که دوستایی داشتی که از طریق نت با هم آشنا شدن و ازدواج هم کردن

  منتظر wrote @

الله
سلام پرستو جان

مرسی برای این پست
ظاهرا برای من نوشتی اش !!! ممنون به خاطر توجه ات :D
عزیز دلم من تو این سن و سال ها نیستم که هر روز عاشق یکی بشم :) می دونم منظورت این نبوده ولی من تو همه عمر یه بار چنین حسی بهم دست داد ، و اونقدر برای شخصیتی که از خودم می شناختم عجیب بود که در برابرش مقاومت کردم … نخواستم باور کنم ولی… حالا هم اگه میگم شک دارم برای اینه که فکر میکنم دارم برای عشقم کلی مشکل می سازم که فکر می کنم اگه واقعا عاشقش باشم نباید راضی به این کار باشم ووو… نمی دونم کلی حرف هست برای این شک و تردید … شاید برات جالب باشه بدونی که ما هر دو با هم در این مورد حرف زدیم و دلیل اوردیم و رد کردیم و ووو برای همین شک … هر دو عاقلانه نشستیم فکر کردیم با هم فکر کردیم هزار بار خواستیم با تفاوق تمومش کنیم برای اینکه طرف مقابل خوشبخت تر باشه ولی نشد … این حرفا و تصمیم ها تو یکی دو هفته و یکی دو ماه گرفته نشده که … حتی با اطلاع خانواده هامون بوده ولی بماند که عشق و عاشقی بس خطرناک و سوزان است که تا نچشی نمی فهمی ، مثل خود من که یه وقتی با اطمینان بالای 100 درصد می گفتم این حرفا فقط قصه اس و امکان نداره تو دنیای واقعی وجود داشته باشه … بحث ما خیلی توفیر داره با این قصه ای که گفتی … خودمم موندم که یه عمر این بچه ها رو برای عشق بازی نصیحت کردم حالا خودم !!!
می دونی اصلا دعا می کنم سرت بی اد تا بفهمی :)
راستی اگه چیزی نمی گم برای اینه که او نمی خواد در این مورد با کسی حرفی بزنم بخصوص تو نت ، بماند که گاهی از زیر زبونم در می ره ، حالا امیدوارم یه وقت اینجا رو نبینه :)

باز هم ممنون

——-
پرستو: نه بابا مگه من می شناسمش که بیاد اینجا؟ :)

راستشو بخوای همه ی حرفاتو سالهاست می شنوم
همه همینو می گن و بهشون حق می دم
همه فقط تو زندگی یه بار واقعاً یه همچین حسی رو که تو می گی تجربه کردن

اگر چه این پُست رو یه جورایی واسه تو نوشتم اما منظورم از ذکر اون سن و سال و اون حال و هوا این نبود که واقعاً تو هم توی همون شرایط هستی و لابد همون حس و حال رو داری
منظورم همون تعبیر آدمای مختلف از عشق بود
تو یه کاری می کنی من مجبور شم روند داستان رو با سرعت بیشتری آپ کنم که لااقل این تجربه رو هم بخونی
امشب قسمت 15 داستان رو می فرستم رو خط
این قسمت رو هم بخون

حالا نمی دونم تناقض این عشق تو چیه که باز هر کی می خواد بره پی سرنوشت خودش تا مثلاً دیگری خوشبخت بشه
ولی برات آرزو می کنم که بتونی به بهترین شکل ممکن این مسئله رو حل کنی

در ضمن
تکلیف ما رو روشن کن
یه بار دعا کردی که هرگز عاشق نشم، این بار دعا می کنی عاشق بشم
بالاخره چیکار کنم تو دلت خنک شه D:


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>