یکی از همکارا دختری داره به سن و سال من که یه سال قبل از اینکه ما همکار بشیم، ازدواج کرده و از ایران رفته بود!
همون اوائل، ایشون اولین نفری بود که منو به اسم کوچیک صدا زد و بعدش هم بهم گفت جوجه!
برام جالب بود که چرا منو جوجه صدا میزنه؟
وقتی ازشون پرسیدم بهم گفتن که چون گاهی دخترش رو جوجه صدا میزنه هر وقت دلش براش تنگ میشه، منو این جوری صدا میزنه!
و من سالهاست که شاهد دلتنگی این پدر برای صدا زدن دخترش هستم و سالهاست که نقش جوجهی سفر کردشو بازی میکنم!
اما یه هفتهایی می شه که جوجهی واقعی خودش از سفر برگشته و چشم و دل پدرش رو روشن کرده!
خیلی خوشحال شدم که بالاخره بعد از سالها دوباره میتونه از نزدیک دخترشو جوجه صدا بزنه!
تازه!
این جوجه خانوم، الان خودش یه جوجهی کوچول موچول ناز داره که یه سال و چند ماهشه!
دیشب همهی همکارا رفته بودیم دیدنشون
چقدر شاد و سر حال بودن و چقدر همکار من به داشتن دختر و نوهاش افتخار میکرد!
خدائیش جوجه کوچولوی یه ساله خیلی ناز بود!
به این شازده کوچولو یاد داده بودن کُردی برقصه. اونم با یه دستمال مخصوص رقص آقایون که شتلق تو هوا صدا میده موقع رقصیدنشون، و بهش ” دهسمال هوریشم ” میگن کلی واسه ما رقصید و مهموننوازی کرد!
چقدر دختر همکار من دیشب احساس خوشبختی میکرد و چقدر شاد بود که خودشم امروز یه جوجهی ناز داره!
داشتم به سالها پیش فک میکردم که پدرش برام تعریف کرده بود که دخترش درگیر یه جریان عاشقانه به قول خودش میشه. اما پدرش هر چی دلیل و منطق براش میاره افاقه نمیکنه و دختر، پدر رو مجبور میکنه که با ازدواج اونا موافقت کنه.
بعدها کلی اتفاقات رو از سر میگذرونه که مجبور میشه متارکه کنه و بالطبع دچار سرخردگی تو عشق میشه!
در نهایت یه موقعیت دیگه براش پیش میاد و این بار با راهنمائی خونواده، میره دنبال یه زندگی جدید و خوشبختانه این بار تصمیم درستتری میگیره!
داشتم به این موضوع فک میکردم که اگه از اول هم به حرف خونوادش گوش داده بود اصلاً اون مدت زمان و اون همه کابوس و دلهره رو تجربه میکرد؟
دختری که تا اون روز از گل نازکتر نشنیده بود، مشتای بیرحم همون عشقی که ازش یه روز دفاع کرده بود تمام تنش رو کبود میکرد؟
روزی که پدر متوجه میشه تن نازک و ظریف دخترش زیر لگد و مشت اون به قول معروف عشقش سیاه و کبود شده، دنیا جلو چشاش سیاهی میره و فقط تنها کاری که میتونه تو اون شرایط براش انجام بده اینه که دخترش رو از اون جهنم نجات بده!
و دخترک اون روز تازه متوجه میشه که جوجه همیشه نیاز به مراقبت و توجه داره و همیشه به سایهی محبت پدر و مادر احتیاج داره!
از اون روز به بعد جوجه دیگه رو حرف پدرش حرف نزد و امروز طعم واقعی عشق رو تو زندگی چشید و دیشب میوهی اون عشق واقعی رو که تو زندگی مشترک بدست آورده بود سیاحت میکرد و لذت میبرد!
من دیشب، نگاه عاشقانهی اون دخترک رو تو چشماش دیدم و شوقی رو که واسه دیدن قد و بالای یه وجبی پسرکش داشت!
دیشب، اون جوجهها چقدر خوشبخت بودن!