بهش گفتم این جوری زندگی کردن ظلمه، هم به خودش هم به صنم
آخه هیچ کدوم دلاشون راضی نشده بود که بعد اون همه سال، برن دنبال زندگی خودشون
این جوری که نمیشد
اگه 6 سال دیگه هم از اون ماجرا میگذشت باز تو همون حس و حال لحظهی عاشق شدن و خاطرات خوش گذشته بود و واسه آینده خودش هیچ برنامهایی نداشت
زندگیش شده بود از صبح زود بیدار شدن و تا نیمههای شب کار کردن
بدون یه ذره استراحت یا حتی داشتن یه دلخوشی واقعی!
آخه اون همه جون کندن واسه چی بود؟
اون همه سختی و پیشرفت تو کار چه فایدهایی داشت وقتی واسه آیندهی خودش هیچ برنامهایی نداشت؟
مگه زندگی فقط تو گذشته میگذره؟
مگه آدما میتونن واسه همیشه تو گذشته زندگی کنن؟
پس امروز چی میشه؟ فردا چه معنی خاصی میتونه داشته باشه؟
آخه چرا آدما با خودشون و روزایی که داره مثل برق و باد میگذره این جوری معامله میکنن؟ …
همهی اینا شده بود سؤالای بیجواب من که هیچ جوابی براش نداشت، چون واقعاً نمیتونست اون روزا رو فراموش کنه!
یه بار بهم گفت: تا وقتیکه خودت عاشق نشدی نمیتونی حس و حال یه عاشق رو درک کنی. فراموش کردن بعضی چیزا خیلی سخته، شایدم گاهی غیر ممکن!
شاید راست میگفت و من نمیتونستم حس و حال عاشق شدنش رو درک کنم، واسه همین هم عین آدم بزرگا که همیشه از دریچهی عقل و منطق به همه چی نگاه میکنن، داشتم با عقل و منطق باهاش حرف میزدم
نمیدونم
فقط یه چیز رو میدونستم
اینکه باید یه بار دیگه سعی میکرد
شرایط رو میسنجید و اگه باز همون حس و حال رو داشت و میتونست از پسش بربیاد حتماً باید اقدام میکرد، وگرنه دیگه خودشو نباید به خاطر خاطرات گذشته اون همه اذیت میکرد
همه بالاخره یه روزگاری، یکی رو دوست خواهند داشت و شاید هم یه عشقی داشته باشن که هرگز شرایط وصال براشون فراهم نشه، اما نمیشه زندگیشون رو از دست بدن که!
میشه؟
باید بازم امتحان میکرد
این بار به خاطر دلش
باید دلش رو راضی میکرد
باید حالیش میکرد که این عشق همونی هست که میخواد یا نه؟
باید امتحان میکرد
خلاصه …
حرفای من اثر کرد
درست بعد از 4 ماه که از آشنائی ما میگذشت
یه شب بهم گفت: امشب استاد مهمون من هستن و حرفای تو رو باهاش در میون گذاشتم!
خیلی خوشحال شدم که بطور جدی در موردش فکر کرده بود
دلم میخواست بهترین دوستم تا اون روز رو، خوشحال ببینم و یه روز اون هم به آرزوهاش برسه
واسه همین هم گفتم: خب نظرشون چیه؟
گفت: استاد میگه دوستت راست میگه، اما باید یه کاری بکنین!
گفتم: یعنی چی؟ چیکار باید بکنیم؟
گفت: استاد میگه یه ماه باید ما با هم صحبت نکنیم تا من بتونم درست و حسابی فک کنم و واسه آیندم تصمیم بگیرم!
گفتم: خب این که خوبه. بشینین یه ماه قشنگ فکر کنین و بعدش واسه آیندتون درست تصمیم بگیرین.
و این طوری شد که استاد بهشون یه ماه فُرجه دادن تا برای آیندهی خودشون تصمیم بگیرن و فک کنم اون یه ماه، نقطهی عطفی بود که تا اون روز حتی بعد گذشت اون همه سال یه همچین فرصتی برای فکر کردن به خودشون نداده بودن!
اون یه ماه هم گذشت، مثل روزای دیگهایی که خیلی ساده و بی سر و صدا میگذرن. اما اون یه ماه آبستن اتفاقات زیادی بود که من بعداً با خبر شدم …
کلی اتفاقات تو اون یه ماه افتاده بود!
در همون مدت زمان فکر کردن یه دفعه استاد بهشون پیشنهاد میدن که یه سفر پاشن برن ترکیه و دیداری تازه کنن و بازم موضوع رو مطرح کنن.
خلاصه بعد از 6 سال دلشونو به دریا میزنن و این بار با راهنمائی استاد پا پیش میزارن …
نمیدونین با چه آب و تابی برام اون وقایع رو تعریف میکرد!
با چه لذتی از لحظهی دیدار میگفت!
از شوق پریدن و دیدن دوبارهی روی ماه صنم!
شاید هم خیلیهاتون بدونین چه حس و حالی داشته اون روز که بعد از 6 سال دوباره تونسته بود صنم رو از نزدیک ببینه!
چه حس و حالی داشت اون شب!
فقط ازم تشکر میکرد
اینکه من باعث شدم بازم جرأت و جسارتشو داشته باشه که واسه آخرین بار هم که شده، تلاشش رو بکنه و خوشحال بود که این اتفاق بالاخره براش افتاده بود. اگر چه 6 سال به قول خودش، سختی کشیده بود اما میگفت به همون لحظهی دوباره دیدن صنم میارزید!
و من اون شب حس دوباره عاشق شدنشو دیدم
حس تولد دوبارهی عشق رو من اون شب، از لابلای کلمات و خندههاش دیدم
چقدر دیدن دوبارهی صنم اونو به زندگی امیدوار کرده بود!
چقدر دیدن خندههای صنم بهش دلگرمی داده بود!
و چقدر اون شب خوشبخت بود!
راستی؟ دیدن شادی دوستان، چقدر آدم رو شاد میکنه!
و من اون شب چقدر خوشحال بودم که باعث شدم دوباره خنده رو لباش بشینه و نور امید تو دلش زنده بشه!
تازه، یه موضوع جالب دیگه هم برام تعریف کرد که تو همون یه ماه اتفاق افتاده بود …
ادامه دارد …
سلام پرستو جان
خوبی؟؟؟
گاهی وقتا آدم در مورد خودش وزندگیش چیزایی میدونه ولی یه جور ترس مبهم و مزخرف اونو از کاری که باید بکنه مانع میشه و توی این مواقع یه کسی که به اصطلاح هولش بده به طرف ماجرا خیلی مهمه و خیلی هم قدرت میخواد که بتونه با دلایل منطقی قانعش کنه که بره و اون کاری رو که خودشم میدونه درسته انجام بده
فکر کنم توی این ماجرا هم این نقش رو تو به عهده داشتی که وظیفه خیلی سنگینیه که به خوبی تونستی از عهدش بر بیای
کاش همه آدما توی لحظاتی که توی این جور تصمیم ها گیر میکنن یه دوست خوب و منطقی و خیر خواه سر راهش قرار بگیره و بهش راهو نشون بده و جرات تصمیم گرفتنو بهش بده
——
پرستو: من فقط بهش گفتم که واسه آینده ی خودش درست تصمیم بگیره
گفتم باید بازم در موردش فکر کنه و منطقی باهاش کنار بیاد
گفتم نباید گذشته باعث بشه که اون روزای خوب آینده رو از دست بده
من فقط کاری کردم که مجبور بشه واسه آینده ش بازم فکر کنه
من هیچ راهی جلو پاش نذاشتم
من نگفتم چی درسته چه اشتباه
گفتم فقط باید مشکلش رو با دلش خودش یه بار دیگه مطرح کنه و اونو حل کنه
تصمیم نهائی رو خودش گرفت