پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (14)

بهش گفتم این جوری زندگی کردن ظلمه، هم به خودش هم به صنم

آخه هیچ کدوم دلاشون راضی نشده بود که بعد اون همه سال، برن دنبال زندگی خودشون

این جوری که نمی­شد

اگه 6 سال دیگه هم از اون ماجرا می­گذشت باز تو همون حس و حال لحظه­ی عاشق شدن و خاطرات خوش گذشته بود و واسه آینده خودش هیچ برنامه­ایی نداشت

زندگیش شده بود از صبح زود بیدار شدن و تا نیمه­های شب کار کردن

بدون یه ذره استراحت یا حتی داشتن یه دلخوشی واقعی!

 

آخه اون همه جون کندن واسه چی بود؟

اون همه سختی و پیشرفت تو کار چه فایده­ایی داشت وقتی واسه آینده­ی خودش هیچ برنامه­ایی نداشت؟

مگه زندگی فقط تو گذشته می­گذره؟

مگه آدما می­تونن واسه همیشه تو گذشته زندگی کنن؟

پس امروز چی می­شه؟ فردا چه معنی خاصی می­تونه داشته باشه؟

آخه چرا آدما با خودشون و روزایی که داره مثل برق و باد می­گذره این جوری معامله می­کنن؟ …

 

همه­ی اینا شده بود سؤالای بی­جواب من که هیچ جوابی براش نداشت، چون واقعاً نمی­تونست اون روزا رو فراموش کنه!

یه بار بهم گفت: تا وقتیکه خودت عاشق نشدی نمی­تونی حس و حال یه عاشق رو درک کنی. فراموش کردن بعضی چیزا خیلی سخته، شایدم گاهی غیر ممکن!

 

شاید راست می­گفت و من نمی­تونستم حس و حال عاشق شدنش رو درک کنم، واسه همین هم عین آدم بزرگا که همیشه از دریچه­ی عقل و منطق به همه چی نگاه می­کنن، داشتم با عقل و منطق باهاش حرف می­زدم

 

نمی­دونم

فقط یه چیز رو می­دونستم

اینکه باید یه بار دیگه سعی می­کرد

شرایط رو می­سنجید و اگه باز همون حس و حال رو داشت و می­تونست از پسش بربیاد حتماً باید اقدام می­کرد، وگرنه دیگه خودشو نباید به خاطر خاطرات گذشته اون همه اذیت می­کرد

 

همه بالاخره یه روزگاری، یکی رو دوست خواهند داشت و شاید هم یه عشقی داشته باشن که هرگز شرایط وصال براشون فراهم نشه، اما نمی­شه زندگیشون رو از دست بدن که!

می­شه؟

 

باید بازم امتحان می­کرد

این بار به خاطر دلش

باید دلش رو راضی می­کرد

باید حالیش می­کرد که این عشق همونی هست که می­خواد یا نه؟

باید امتحان می­کرد

 

خلاصه …

حرفای من اثر کرد

درست بعد از 4 ماه که از آشنائی ما می­گذشت

یه شب بهم گفت: امشب استاد مهمون من هستن و حرفای تو رو باهاش در میون گذاشتم!

 

خیلی خوشحال شدم که بطور جدی در موردش فکر کرده بود

دلم می­خواست بهترین دوستم تا اون روز رو، خوشحال ببینم و یه روز اون هم به آرزوهاش برسه

واسه همین هم گفتم: خب نظرشون چیه؟

گفت: استاد می­گه دوستت راست می­گه، اما باید یه کاری بکنین!

گفتم: یعنی چی؟ چیکار باید بکنیم؟

گفت: استاد می­گه یه ماه باید ما با هم صحبت نکنیم تا من بتونم درست و حسابی فک کنم و واسه آیندم تصمیم بگیرم!

گفتم: خب این که خوبه. بشینین یه ماه قشنگ فکر کنین و بعدش واسه آیندتون درست تصمیم بگیرین.

 

و این طوری شد که استاد بهشون یه ماه فُرجه دادن تا برای آینده­ی خودشون تصمیم بگیرن و فک کنم اون یه ماه، نقطه­ی عطفی بود که تا اون روز حتی بعد گذشت اون همه سال یه همچین فرصتی برای فکر کردن به خودشون نداده بودن!

 

اون یه ماه هم گذشت، مثل روزای دیگه­ایی که خیلی ساده و بی سر و صدا می­گذرن. اما اون یه ماه آبستن اتفاقات زیادی بود که من بعداً با خبر شدم …

 

کلی اتفاقات تو اون یه ماه افتاده بود!

در همون مدت زمان فکر کردن یه دفعه استاد بهشون پیشنهاد می­دن که یه سفر پاشن برن ترکیه و دیداری تازه کنن و بازم موضوع رو مطرح کنن.

خلاصه بعد از 6 سال دلشونو به دریا می­زنن و این بار با راهنمائی استاد پا پیش می­زارن …

 

نمی­دونین با چه آب و تابی برام اون وقایع رو تعریف می­کرد!

با چه لذتی از لحظه­ی دیدار می­گفت!

از شوق پریدن و دیدن دوباره­ی روی ماه صنم!

شاید هم خیلیهاتون بدونین چه حس و حالی داشته اون روز که بعد از 6 سال دوباره تونسته بود صنم رو از نزدیک ببینه!

 

چه حس و حالی داشت اون شب!

فقط ازم تشکر می­کرد

اینکه من باعث شدم بازم جرأت و جسارتشو داشته باشه که واسه آخرین بار هم که شده، تلاشش رو بکنه و خوشحال بود که این اتفاق بالاخره براش افتاده بود. اگر چه 6 سال به قول خودش، سختی کشیده بود اما می­گفت به همون لحظه­ی دوباره دیدن صنم می­ارزید!

 

و من اون شب حس دوباره عاشق شدنشو دیدم

حس تولد دوباره­ی عشق رو من اون شب، از لابلای کلمات و خنده­هاش دیدم

چقدر دیدن دوباره­ی صنم اونو به زندگی امیدوار کرده بود!

چقدر دیدن خنده­های صنم بهش دلگرمی داده بود!

و چقدر اون شب خوشبخت بود!

 

راستی؟ دیدن شادی دوستان، چقدر آدم رو شاد می­کنه!

و من اون شب چقدر خوشحال بودم که باعث شدم دوباره خنده رو لباش بشینه و نور امید تو دلش زنده بشه!

 

تازه، یه موضوع جالب دیگه هم برام تعریف کرد که تو همون یه ماه اتفاق افتاده بود …

 

ادامه دارد …

 

 

9 دیدگاه »

  بید مجنون wrote @

سلام پرستو جان
خوبی؟؟؟
گاهی وقتا آدم در مورد خودش وزندگیش چیزایی میدونه ولی یه جور ترس مبهم و مزخرف اونو از کاری که باید بکنه مانع میشه و توی این مواقع یه کسی که به اصطلاح هولش بده به طرف ماجرا خیلی مهمه و خیلی هم قدرت میخواد که بتونه با دلایل منطقی قانعش کنه که بره و اون کاری رو که خودشم میدونه درسته انجام بده
فکر کنم توی این ماجرا هم این نقش رو تو به عهده داشتی که وظیفه خیلی سنگینیه که به خوبی تونستی از عهدش بر بیای
کاش همه آدما توی لحظاتی که توی این جور تصمیم ها گیر میکنن یه دوست خوب و منطقی و خیر خواه سر راهش قرار بگیره و بهش راهو نشون بده و جرات تصمیم گرفتنو بهش بده

——
پرستو: من فقط بهش گفتم که واسه آینده ی خودش درست تصمیم بگیره
گفتم باید بازم در موردش فکر کنه و منطقی باهاش کنار بیاد
گفتم نباید گذشته باعث بشه که اون روزای خوب آینده رو از دست بده
من فقط کاری کردم که مجبور بشه واسه آینده ش بازم فکر کنه
من هیچ راهی جلو پاش نذاشتم
من نگفتم چی درسته چه اشتباه
گفتم فقط باید مشکلش رو با دلش خودش یه بار دیگه مطرح کنه و اونو حل کنه
تصمیم نهائی رو خودش گرفت

  بهنام wrote @

یه سوال!
این “برگی از دفتر عشق” داستان بلنده؟
چون ظاهرا من با خوندن این قسمت نفهمیدم که ماجرا چیه!
ببخشید آخه از اولش هم نخونده بودم!
ولی بقیه مطالبت رو خوندم کامنت همه رو در همین محل و بصورت یکجا مینویسم:
——————
تب:
والا من گاهی شده برا کسی رفتم تو چرخ گوش که حتی برام تره هم خورد نکرده ولی اگه منصف باشم یکی دوباری هم توی زندگیم کسانی رو داشتم که به خاطرم کارهای عجیبی کردن و من همیشه زیر بار دینشون بودم خدا کنه روزی بشه جبران کنم
——————
المپیک 2008 پکن:
وای دستت درد نکنه!
من همیشه دوست داشتم فلسفه نماد های مسابقات ورزشی و فرهنگی رو بدونم لااقل امسال مال المپیک رو به لطف تو متوجه شدم!
در ضمن عاشق Jingjing شدم!
——————
چگونه زیستن:
اساسا در هیچ مدرسه ای چیزی که بدرد بخورد به کسی نمی آموزند ولی در مورد زندگی باید کمی خرده گیری کنم بهت، یعنی گاهی ما زندگی میکنیم ولی باز هم چگونه زندگی کردن رو درست بلد نیستیم
===========
در مورد اون داستان کباب ماهی هم چشم توضیح نمیزارم D:
ولی هنوزم فکر میکنم زیادم گنگ نبود و کلا هم بدم نمیاد گاهی ذهن خواننده رو به فکر بندازم، مخالف کار های با انتقال مطلب واضح نیستم ولی گاهی هم بد نیست که خواننده کمی از سرعت بیاد بیرون و با گذشت زمان مفهوم رو درک کنه!
——————-
در مورد موسیقی هم گویا من و تو جز معدود کسانی هستیم که موافق “موسیقی برای هنر” هستیم
———————
چقدر طولانی شد ببخشید

  بهنام wrote @

راستی الان دیدم چه عکس قشنگی گذاشتی برا بلاگت
خیلی قشنگه و مبارکه

  Amir wrote @

سلام دوست [لبخند]

[لبخند]

بلاگ من هم آپه. بیا و به گذشته ی فرا تر از آینده ی خودت نگاه کن و افسوس بخور که چی به سرش اومد…

همیشه موفق باشی و سر بلند[لبخند]

  منتظر wrote @

الله
سلام پرستو جون

یه سوال؛ واقعا با یه عشق غیر معقول و … از هر نظر غیر ممکن برای وصال باید چی کار کرد ؟ باید عاقل بود ؟ یا باید به باوری که داری عمل کنی و از دستش ندی ؟
اگه همه دنیا بگن درست نیست اما به عشقت ایمان داشته باشی یعنی از خودت و اینکه علاقه ات واقعیه ایمان داشته باشی ، باید چی کار کنی ؟

من داستان زندگی رو کامل نخوندم ولی در این مورد می دونم نوشتی می شه اگر هم سوالم تکراریه ولی جواب بدی ؟
مرسی

——–
پرستو: منتظر عزیز!
یه پیشنهاد بهت می دم بد نیست
تو همون قسمت طبقه بندی موضوعی مطالب بخشی رو گذاشتم به اسم خاطره نوشت
اگه تا امروز، نتونستی همه ی داستان رو بخونی (یه داستان واقعی از زندگی یه انسان واقعی و یه عشق واقعی) می تونی در همون قسمت، همه ی داستان رو از اول و چگونگی شکل گیریش رو بخونی تا این قسمت

من تجربه ایی در این خصوص ندارم که بخوام از دید خودم چیزی بهت بگم و راهنمائیت بکنم
چون به قول این دوست خوبمون تا خودم با این مسئله درگیر نشده باشم، نمی تونم از همون دیدگاه بهش نگاه کنم
حالا هر چی بگم می شه حرفای پدر، مادر،خواهر و برادر بزرگت و حتی کل فک و فامیل عاقل و با منطقت
تو خودت باید بتونی با این قضیه کنار بیای

یا باید عاشق باشی و به احساست و طرف ایمان داشته باشی و همه ی مسائل و مشکلاتش رو قبول کنی و تا آخرش باشی
و یا اینکه باید کاملاً منطقی باشی و یادت باشه که هر انسانی دارای یه سری محدودیتهاست که شامل تو و عشقت هم می شه
اگه امروز عاقلانه در مورد آینده تصمیم نگیری چه بسا که فردا از عشق هم سرخورده بشی بنا بر همون محدودیتهای آدمی که گفتم

هیچ آدمی کامل نیست و بالطبع هیچ عشقی نمی تونه افسانه ایی و کامل باشه
بالاخره هر عشقی یه نقصی داره که یه آدم عاشق نمی تونه اون نقصها رو تا قبل از وصال ببینه
اما بعد از اینکه وصال حاصل شد و همه چی عادی شد برای طرفین، اون وقته که نقصها روز به روز بزرگتر می شه و تو شاید یه روزی تعجب کنی که چطور این آدم رو این همه عاشقانه دوست داشتی!

اگه نظر من رو می خوای
به نظرم عشق تا وقتی که به وصال نرسیده همون عشق ناب و پاک و آسمونی و خلاصه غیر قابل مقایسه با عشقای دیگه اس
اما وقتی به وصال ختم شد در گذر زمان، متأسفانه تو این دوره زمونه، دستخوش تغییرات بس شگرف می شه و عادی تر از هر احساس دیگه ایی می شه

برای سؤال مرجان هم جواب داده بودم (دوره گرد)
عشق شاید شروع یه جریان باشه اما همیشه به معنی شروع یه زندگی مشترک نیست
فقط صرفاً با یه عشق افسانه ایی به قول خیلی از آدما که همیشه عشق خودشون رو سوای عشقای دیگه می دونن، نمی شه یه زندگی رو شروع کرد
بدون عشق هم نمی شه اصلاً زندگی کرد
بالاخره باید یه احساسی فی ما بین دو انسان باشه که بتونن با هم زیر یه سقف زندگی کنن
اما زندگی وقتی دوام خواهد داشت که احساسی که به طرف داری روز به روز رشد کنه و شدتش بیشتر بشه نه اینکه با گذر زمان از بین بره و هیچی ازش نمونه

بهت پیشنهاد می کنم داستان رو از اول بخونی
من عشق پاک این دوستمون رو لحظه به لحظه نوشتم تا دوستان اگه موارد مشابهی دارن و براشون کلی سؤال پیش میاد خودشون از زندگی و عشق ایشون جواباشونو بگیرن

موفق باشی حاجیه خانوم عزیز ِ منتظر!
این همه اسم به جای اسم خودت که هنوز نمی دونم :)

  منتظر wrote @

الله
سلام

مرسی برای جوابت
سعی می کنم بخونم ولی فکر نمی کنم در نتیجه اخر فرقی بکنه
خب می دونی وقتی یکی عاشق می شه فقط قصه هایی که اخرشون خوب باشه رو قبول می کنه و می پسنده ;)
اگه اخرش خوبه از حالا بگم باهاش موافقم :)
ولی خب می خونم
از راهنمایی ات ممنون

——-
پرستو: حالا که تو عشق رو تجربه کردی بهتر نیست از تجربه ی خودت بگی
و منو راهنمائی کنی تا شاید یه روزی هم مثل تو عاشق بشم و هر چی هم خوندم فرقی تو نتیجه ی کارم نداشته باشه :)

وقتی می دونی فرقی نداره تو نتیجه ی کار، چرا وقت می زاری این حکایتها رو می خونی و از این و اون نظر می خوای
هان دخترک عاشق؟ :)

  ماني wrote @

كاش را عشق را در فراسوي سخن مي‌توانست تجربه كرد …

——-
پرستو: خب اینم حرفیه! :)

  Galaxy wrote @

نمی دونم چرا وقتی خط اولشو خوندم نا خود آگاه تا آخرش رو نکته به نکته اش رو خوندم و وقتی تمام شد اشک ها توی چشمانم حلقه زده بود ولی پایین نمی آمدند….!!
هر وقت سخن از عشق مییاد تمام خاطرات برام زنده می شن….
بهم می ریزم و…….
ولی اینبار از روی شوق بود.نمی دونی چقدر خوشحال شدم که اینطوری آخرش شد با وجود اینکه حتی این جناب رو نمی شناسم!!!
فکر نکم اینجا بیاد ولی خیلی دلم می خواد بهش تبریک بگم با تمام وجودم….
وقتی آدم به عشقش می رسه …به حس توصیف ناپذیر ..حس دوباره متولد شدن…انگار تمام دنیا از آن اوست….!!!
من هم به نوعی در گذشته زندگی می کنم…..یعنی همین گذشته ست که زنده منو نگه داشته…..!!
به خودت هم تبریک می گم که تونستی درونش نفوذ کنی

——–
پرستو: من نمی خوام تو قلب هیچ دوستی نفوذ کنم، فقط این دوست ما احتیاج به یه شنونده داشت که من این کار رو براش انجام دادم تا بتونه حرف بزنه و سبک بشه و یه تصمیم واسه آینده اش بگیره
حالا درست یا غلط بودن تصمیم رو باید خودش انتخاب می کرد
من نگفتم چی خوبه چی بد
فقط اجازه دادم حرف بزنه و بهش گفتم که داره اشتباه می کنه که همش تو اون روزا دنبال گمشدش می گرده
اگه نمی تونه باهاش کنار بیاد باید بازم تلاش کنه
و این دوست ما تلاش دوباره رو انتخاب کرد و بقیه ی داستانی که در ادامه خواهد اومد
هنوز داستان ادامه دارد …

  منتظر wrote @

الله
سلام پرستو جون

می خوام بقیه داستان رو بدونم
همشو خوندم
نمی دونی در حال حاضر تو چه ترافیک کاری هستم ولی این موضوع برام حیاتی تره
کاش از قالب این داستان بلند درش بیاری و همشو یه جا بنویسی
شاید کمکم کنه

می دونی پرستو ، نمی دونم تو کی هستی که دارم این چیزا رو بهت می گم ، هر چی هست خوشحالم از این که می تونم باهات صحبت کنم ، خب تو تنها کسی هستی که می دونی عاشق شدم !!! البته خودم هم هنوز شک دارم ولی واقعا دیگه نمی دونم باید چی کار کرد … یه دنیا با یه سال پیشم فاصله گرفتم و …
می خوام بدونم اون مشکل مذهب رو اون دوستت چطور حل کرد ، مشکل من این نیست البته ولی می خوام بدونم مشکل حل نشدنی رو چیکار می شه کرد ؟ اصلا نمی فهمم چرا همیشه عاشقی با دردسر همراهه ، چرا همیشه مشکل هست …
یه چیز جالب تو نوشته هات بود … در مورد ماجرای استاد و این که این دوستت خیلی خوشبخت تر از اون بود
حالا فکر می کنم وضعیت من هم خیلی بهتر از اونهاست ولی سر یه هزار راهی گیر کردم که …

کاش برام دعا کنی
هم می خوام عاقل باشم هم عاقل بودن با اصل موضوع شدیدا تناقض داره
می دونی مشکل اصلی ام چیه که واقعا نیاز به کمک دارم در موردش؟ البته هیج کس نمی تونه کمک کنه خودم باید بفهمم ، اینکه این عشق واقعیت داره یعنی واقعا عاشق شدم واقعا اون ادم عاشق منه ؟؟!!! اگر اطمینانی باشه شاید سردرگمی هام کم تر بشه ولی نه می تونم در مورد خودم مطمئن باشم و نه اون !!
می دونی من نمی تونم مثل اون دوستت بهت بگم خوبه که عاشق بشی و دنبالش باش، برعکس … من همه زندگی ام رو دارم سر این موضوع از دست می دم ، خیلی چیزایی که یه عمر برام ارزش بوده و براش تلاش کردم الان داره فقط یه مانع می شه و این باعث می شه از همه اون ارزوها و تلاش ها بدم بیاد
دختر جون من که می گم دنبال عشق نباش مگر وقتی که بدونی می تونی از همه چی به خاطر عشقت بگذری

موفق باشی ببخش زیاده گویی کردم
نمی دونی چقدر دلم می خواست می تونستم مثل دوستت از عشقم برای کسی بگم
از همه خوبی هاش
از همه چیزایی که منو عاشقش کرده
ولی نمی شه :(

——-
پرستو: منتظر عزیز و عاشق!
دخترک مهربونم!
بهترین کاری که می تونی واسه خودت انجام بدی تو این شرایط فقط نوشتنه
باور کن
وقتی جز به جز جریانات رو نوشتی، و چند نفر خوندن و نظر دادن، خودت متوجه می شی که عاشق هستی یا نه؟
یا اینکه احساس اون نسبت به تو چه طوریه؟
اینکه چی واسه تو ارزش بوده و براش تلاش کردی و امروز چرا مانع شده؟
و …

اصلاً نمی خوام داستان رو یهویی تموم کنم
وقتی می تونین منطقی در موردش قضاوت کنین که با من و با اون روزا جلو بیاین
اگه یهویی روز اول می گفتم من یه دوست عاشقی داشتم که این جوری شد و بعد اون جوری
همه می گفتن خب، اینو که قبلاً شنیده بودیم
مگه نه؟
اما من دارم تمام اون لحظات شادی و غم و خلاصه هر چی رو که اون سالها حس کردم، می نویسم براتون

به قول خودت حتی نمی دونم کجا هستی و کی هستی و چند سالته
به قول خودت من هیچ کمکی نمی تونم بهت بکنم
حتی اگه داستان منو همین امشب از اول تا آخر بخونی باز حرف آخر رو خودت می زنی و دلت
من دیگه چه کاری می تونم برات انجام بدم جز همون دعا کردن که ایشالا عاقبت بخیر بشی
ایشالا تو هم بتونی از پس مشکلاتت بر بیای

موفق باشی
و ممنون از اینکه حرف دلتو برام نوشتی

ترافیک کاری رو نگوووو، که وضع من بهتر از تو نیست :(


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>