پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای می 10, 2008

برگی از دفتر عشق (14)

بهش گفتم این جوری زندگی کردن ظلمه، هم به خودش هم به صنم

آخه هیچ کدوم دلاشون راضی نشده بود که بعد اون همه سال، برن دنبال زندگی خودشون

این جوری که نمی­شد

اگه 6 سال دیگه هم از اون ماجرا می­گذشت باز تو همون حس و حال لحظه­ی عاشق شدن و خاطرات خوش گذشته بود و واسه آینده خودش هیچ برنامه­ایی نداشت

زندگیش شده بود از صبح زود بیدار شدن و تا نیمه­های شب کار کردن

بدون یه ذره استراحت یا حتی داشتن یه دلخوشی واقعی!

 

آخه اون همه جون کندن واسه چی بود؟

اون همه سختی و پیشرفت تو کار چه فایده­ایی داشت وقتی واسه آینده­ی خودش هیچ برنامه­ایی نداشت؟

مگه زندگی فقط تو گذشته می­گذره؟

مگه آدما می­تونن واسه همیشه تو گذشته زندگی کنن؟

پس امروز چی می­شه؟ فردا چه معنی خاصی می­تونه داشته باشه؟

آخه چرا آدما با خودشون و روزایی که داره مثل برق و باد می­گذره این جوری معامله می­کنن؟ …

 

همه­ی اینا شده بود سؤالای بی­جواب من که هیچ جوابی براش نداشت، چون واقعاً نمی­تونست اون روزا رو فراموش کنه!

یه بار بهم گفت: تا وقتیکه خودت عاشق نشدی نمی­تونی حس و حال یه عاشق رو درک کنی. فراموش کردن بعضی چیزا خیلی سخته، شایدم گاهی غیر ممکن!

 

شاید راست می­گفت و من نمی­تونستم حس و حال عاشق شدنش رو درک کنم، واسه همین هم عین آدم بزرگا که همیشه از دریچه­ی عقل و منطق به همه چی نگاه می­کنن، داشتم با عقل و منطق باهاش حرف می­زدم

 

نمی­دونم

فقط یه چیز رو می­دونستم

اینکه باید یه بار دیگه سعی می­کرد

شرایط رو می­سنجید و اگه باز همون حس و حال رو داشت و می­تونست از پسش بربیاد حتماً باید اقدام می­کرد، وگرنه دیگه خودشو نباید به خاطر خاطرات گذشته اون همه اذیت می­کرد

 

همه بالاخره یه روزگاری، یکی رو دوست خواهند داشت و شاید هم یه عشقی داشته باشن که هرگز شرایط وصال براشون فراهم نشه، اما نمی­شه زندگیشون رو از دست بدن که!

می­شه؟

 

باید بازم امتحان می­کرد

این بار به خاطر دلش

باید دلش رو راضی می­کرد

باید حالیش می­کرد که این عشق همونی هست که می­خواد یا نه؟

باید امتحان می­کرد

 

خلاصه …

حرفای من اثر کرد

درست بعد از 4 ماه که از آشنائی ما می­گذشت

یه شب بهم گفت: امشب استاد مهمون من هستن و حرفای تو رو باهاش در میون گذاشتم!

 

خیلی خوشحال شدم که بطور جدی در موردش فکر کرده بود

دلم می­خواست بهترین دوستم تا اون روز رو، خوشحال ببینم و یه روز اون هم به آرزوهاش برسه

واسه همین هم گفتم: خب نظرشون چیه؟

گفت: استاد می­گه دوستت راست می­گه، اما باید یه کاری بکنین!

گفتم: یعنی چی؟ چیکار باید بکنیم؟

گفت: استاد می­گه یه ماه باید ما با هم صحبت نکنیم تا من بتونم درست و حسابی فک کنم و واسه آیندم تصمیم بگیرم!

گفتم: خب این که خوبه. بشینین یه ماه قشنگ فکر کنین و بعدش واسه آیندتون درست تصمیم بگیرین.

 

و این طوری شد که استاد بهشون یه ماه فُرجه دادن تا برای آینده­ی خودشون تصمیم بگیرن و فک کنم اون یه ماه، نقطه­ی عطفی بود که تا اون روز حتی بعد گذشت اون همه سال یه همچین فرصتی برای فکر کردن به خودشون نداده بودن!

 

اون یه ماه هم گذشت، مثل روزای دیگه­ایی که خیلی ساده و بی سر و صدا می­گذرن. اما اون یه ماه آبستن اتفاقات زیادی بود که من بعداً با خبر شدم …

 

کلی اتفاقات تو اون یه ماه افتاده بود!

در همون مدت زمان فکر کردن یه دفعه استاد بهشون پیشنهاد می­دن که یه سفر پاشن برن ترکیه و دیداری تازه کنن و بازم موضوع رو مطرح کنن.

خلاصه بعد از 6 سال دلشونو به دریا می­زنن و این بار با راهنمائی استاد پا پیش می­زارن …

 

نمی­دونین با چه آب و تابی برام اون وقایع رو تعریف می­کرد!

با چه لذتی از لحظه­ی دیدار می­گفت!

از شوق پریدن و دیدن دوباره­ی روی ماه صنم!

شاید هم خیلیهاتون بدونین چه حس و حالی داشته اون روز که بعد از 6 سال دوباره تونسته بود صنم رو از نزدیک ببینه!

 

چه حس و حالی داشت اون شب!

فقط ازم تشکر می­کرد

اینکه من باعث شدم بازم جرأت و جسارتشو داشته باشه که واسه آخرین بار هم که شده، تلاشش رو بکنه و خوشحال بود که این اتفاق بالاخره براش افتاده بود. اگر چه 6 سال به قول خودش، سختی کشیده بود اما می­گفت به همون لحظه­ی دوباره دیدن صنم می­ارزید!

 

و من اون شب حس دوباره عاشق شدنشو دیدم

حس تولد دوباره­ی عشق رو من اون شب، از لابلای کلمات و خنده­هاش دیدم

چقدر دیدن دوباره­ی صنم اونو به زندگی امیدوار کرده بود!

چقدر دیدن خنده­های صنم بهش دلگرمی داده بود!

و چقدر اون شب خوشبخت بود!

 

راستی؟ دیدن شادی دوستان، چقدر آدم رو شاد می­کنه!

و من اون شب چقدر خوشحال بودم که باعث شدم دوباره خنده رو لباش بشینه و نور امید تو دلش زنده بشه!

 

تازه، یه موضوع جالب دیگه هم برام تعریف کرد که تو همون یه ماه اتفاق افتاده بود …

 

ادامه دارد …