یه بار ازش پرسیدم: بزرگترین آرزوتون چیه؟
گفت: مادی یا معنوی؟
گفتم: حالا که گفتین معنوی، هر دو شو بگین!
گفت: معنویش اینه که دلم میخواد واقعاً خدای خودمو ببینم. کلی سؤال دارم که باید ازش بپرسم. دلم میخواد هر چه زودتر به جوار حضرتش برسم!
دلم گرفت از این آرزوی معنویش!
اونقدر احساس تنهایی میکرد که دلش میخواست هر چه زودتر پر بکشه بره، اما به یه زبون دیگه اونو رسوند.
اما مادی!
یه لحظه هم در مورد آرزوی مادیش فکر نکرد و خیلی سریع جواب داد. انگار سالها منتظر بود که یکی ازش این سؤالو بپرسه
گفت: دلم میخواد واسه یه بار هم که شده، فقط یه بار، یه بوسه از لب عشقم بگیرم!
یعنی تا اون روز نتونسته بود صنم رو ببوسه؟
باورم نمیشد!
اونم تو کشوری که بوسه، سادهترین کاریه که هر روز ملت میتونن انجام بدن!
یعنی اونقدر حریم و حرمت و نون و نمک سرش میشد که به خودش اجازه نداده بود یه بوسه از لب یار بگیره و امروز براش شده بود بزرگترین آرزوی مادیش؟!
چقدر دلم واسه روزای معصومیت و تنهائیش سوخت!
اون روزائی که صنم رو در کنار خودش داشت اما هرگز به خودش اجازه نداده بود حتی واسه یه بار هم که شده اونو ببوسه!
نمیدونم
شاید ترسیده بود که با یه بوسه واسه همیشه اونو از دست بده، غافل از اینکه روزگار بدون بوسه هم اونو ازش گرفته بود!
و من اون روزا چقدر خوشحال بودم که یه دوست خوب دارم، دوستی که حریم و حرمت سرش میشه!
ازش پرسیدم: راستی؟ از صنم خبر دارین؟ ازدواج کرده یا نه؟
گفت: بیخبر نیستم. اونم هنوز ازدواج نکرده!
گفتم: پس چرا بعد اون همه سال، دیگه قضیه رو دنبال نکردین؟ چرا دوباره با خونوادش صحبت نکردین؟ چرا یه جواب قانع کننده نگرفتین تا دلتون به همون جواب راضی بشه؟ چرا دوباره امتحان نکردین؟ چرا همش دارین حسرت اون روزای رفته رو میخورین؟ چرا همهی لحظات عمرتون رو دارین صرف همون چند سال خاطرات میکنین؟ چرا از زندگی و روزایی که داره میاد دست کشیدین؟
و کلی چراهای دیگه …
گفت: نمیتونستم خودمو به زور بهشون قالب کنم، که! میتونستم؟
گفتم: این چه حرفیه؟ قالب کردن کجا بود؟ خب 6 سال پیش، اون موقع که هنوز جوون بودین، یه پیشنهادی رو مطرح کردین که جواب رد شنیدین. اگه قضیه تموم شده بود که این همه سال هر دو منتظر یه معجزه نبودین که، خب بالاخره فراموش میکردین و میرفتین پی سرنوشت خودتون. مگه نه؟
دیگه هیچ جوابی برای اون همه سؤال من نداشت …
اصلاً خودش هم نمیدونست قضیه تموم شده یا نه؟ هنوز تو همون حس و حال خاطرات 6 سال پیش بود و انگار براش زمان هیچ معنی و مفهوم خاصی نداشت و فقط اون همه سال آثارش رو بصورت خستگی تو صداش، درد عمیقی تو قلبش و نبود هیچ فروغی تو چشماش به جا گذاشته بود!
دلش در اون سن و سال، خیلی بیشتر از اون 6 سالی که سپری شده بود، پژمرده بود و من اون روزا هیچ حادثهی خوشایندی که باعث خوشحالیش باشه، تو زندگیش نمیدیدم!
دیگه واقعاً مطمئن شدم تا یه بار دیگه این دو نفر همدیگر رو نبینن، دلاشون راضی نمیشه و همیشه در فکر عشق 6 سال پیش خودشون خواهند بود. یکی باید اونا را مُجاب میکرد که یه بار دیگه امتحان کنن، هم خودشون رو محک بزنن و هم عشقشون رو!
و من انگار اون یه نفر بودم
انگار پیدام شده بود که بعد اون همه سال، یه دل خاک گرفته رو بتکونم و یه عشق قدیمی رو بیدار کنم!
شاید واقعاً قسمت که میگن همین باشه!
نمیدونم
ادامه دارد …
سلام دوباره
من با کنجکاوی تمام منتظر ادامه هستم! لطفا رو دور تند پیش برید!
—–
پرستو: ممنون که داستان رو دنبال می کنی و علاقه نشون می دی
دور تند؟
فیلم “کلیک” رو دیدی؟
زندگی رو تو لحظاتی که براش خسته کننده بود می ذاشت رو دور تند (با یه کنترل TV که همه کار می تونست انجام بده این فرصت براش مهیا شده بود)
بعد از سالها دیگه تنظیم شده بود اون لحظات و اگه می خواست از بودن تو اون شرایط لذت ببره چون از قبل رو دور تند گذاشته بود، براش میسر نبود که لذت ببره از اون لحظات
این جمله ی تو منو یاد اون فیلم انداخت :)
بزار همه ی دوستانی که این داستان رو دنبال می کنن فرصت برقراری ارتباط با مطلب جدید رو پیدا کنن
چشم!
من ادامشو براتون تعریف خواهم کرد
شنیدن تجربه ایی که برای خودم خیلی با ارزش بوده
حالا امیدوارم واسه دوستان خوبم هم مثمر ثمر باشه این تجربه
بازم ممنونم از توجهت