پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (13)

یه بار ازش پرسیدم: بزرگترین آرزوتون چیه؟

گفت: مادی یا معنوی؟

گفتم: حالا که گفتین معنوی، هر دو شو بگین!

 

گفت: معنویش اینه که دلم می­خواد واقعاً خدای خودمو ببینم. کلی سؤال دارم که باید ازش بپرسم. دلم می­خواد هر چه زودتر به جوار حضرتش برسم!

 

دلم گرفت از این آرزوی معنویش!

اونقدر احساس تنهایی می­کرد که دلش می­خواست هر چه زودتر پر بکشه بره، اما به یه زبون دیگه اونو رسوند.

 

اما مادی!

یه لحظه هم در مورد آرزوی مادیش فکر نکرد و خیلی سریع جواب داد. انگار سالها منتظر بود که یکی ازش این سؤالو بپرسه

 

گفت: دلم می­خواد واسه یه بار هم که شده، فقط یه بار، یه بوسه از لب عشقم بگیرم!

 

یعنی تا اون روز نتونسته بود صنم رو ببوسه؟

باورم نمی­شد!

اونم تو کشوری که بوسه، ساده­ترین کاریه که هر روز ملت می­تونن انجام بدن!

 

یعنی اونقدر حریم و حرمت و نون و نمک سرش می­شد که به خودش اجازه نداده بود یه بوسه از لب یار بگیره و امروز براش شده بود بزرگترین آرزوی مادیش؟!

 

چقدر دلم واسه روزای معصومیت و تنهائیش سوخت!

اون روزائی که صنم رو در کنار خودش داشت اما هرگز به خودش اجازه نداده بود حتی واسه یه بار هم که شده اونو ببوسه!

 

نمی­دونم

شاید ترسیده بود که با یه بوسه واسه همیشه اونو از دست بده، غافل از اینکه روزگار بدون بوسه هم اونو ازش گرفته بود!

 

و من اون روزا چقدر خوشحال بودم که یه دوست خوب دارم، دوستی که حریم و حرمت سرش می­شه!

 

ازش پرسیدم: راستی؟ از صنم خبر دارین؟ ازدواج کرده یا نه؟

گفت: بی­خبر نیستم. اونم هنوز ازدواج نکرده!

 

گفتم: پس چرا بعد اون همه سال، دیگه قضیه رو دنبال نکردین؟ چرا دوباره با خونوادش صحبت نکردین؟ چرا یه جواب قانع کننده نگرفتین تا دلتون به همون جواب راضی بشه؟ چرا دوباره امتحان نکردین؟ چرا همش دارین حسرت اون روزای رفته رو می­خورین؟ چرا همه­ی لحظات عمرتون رو دارین صرف همون چند سال خاطرات می­کنین؟ چرا از زندگی و روزایی که داره میاد دست کشیدین؟

و کلی چراهای دیگه …

 

گفت: نمی­تونستم خودمو به زور بهشون قالب کنم، که! می­تونستم؟

گفتم: این چه حرفیه؟ قالب کردن کجا بود؟ خب 6 سال پیش، اون موقع که هنوز جوون بودین، یه پیشنهادی رو مطرح کردین که جواب رد شنیدین. اگه قضیه تموم شده بود که این همه سال هر دو منتظر یه معجزه نبودین که، خب بالاخره فراموش می­کردین و می­رفتین پی سرنوشت خودتون. مگه نه؟

 

دیگه هیچ جوابی برای اون همه سؤال من نداشت …

اصلاً خودش هم نمی­دونست قضیه تموم شده یا نه؟ هنوز تو همون حس و حال خاطرات 6 سال پیش بود و انگار براش زمان هیچ معنی و مفهوم خاصی نداشت و فقط اون همه سال آثارش رو بصورت خستگی تو صداش، درد عمیقی تو قلبش و نبود هیچ فروغی تو چشماش به جا گذاشته بود!

دلش در اون سن و سال، خیلی بیشتر از اون 6 سالی که سپری شده بود، پژمرده بود و من اون روزا هیچ حادثه­ی خوشایندی که باعث خوشحالیش باشه، تو زندگیش نمی­دیدم!

 

دیگه واقعاً مطمئن شدم تا یه بار دیگه این دو نفر همدیگر رو نبینن، دلاشون راضی نمی­شه و همیشه در فکر عشق 6 سال پیش خودشون خواهند بود. یکی باید اونا را مُجاب می­کرد که یه بار دیگه امتحان کنن، هم خودشون رو محک بزنن و هم عشقشون رو!

 

و من انگار اون یه نفر بودم

انگار پیدام شده بود که بعد اون همه سال، یه دل خاک گرفته رو بتکونم و یه عشق قدیمی رو بیدار کنم!

 

شاید واقعاً قسمت که می­گن همین باشه!

نمی­دونم

 

ادامه دارد …

 

4 دیدگاه »

  الهام wrote @

سلام دوباره
من با کنجکاوی تمام منتظر ادامه هستم! لطفا رو دور تند پیش برید!

—–
پرستو:
ممنون که داستان رو دنبال می کنی و علاقه نشون می دی

دور تند؟
فیلم “کلیک” رو دیدی؟
زندگی رو تو لحظاتی که براش خسته کننده بود می ذاشت رو دور تند (با یه کنترل TV که همه کار می تونست انجام بده این فرصت براش مهیا شده بود)
بعد از سالها دیگه تنظیم شده بود اون لحظات و اگه می خواست از بودن تو اون شرایط لذت ببره چون از قبل رو دور تند گذاشته بود، براش میسر نبود که لذت ببره از اون لحظات
این جمله ی تو منو یاد اون فیلم انداخت :)
بزار همه ی دوستانی که این داستان رو دنبال می کنن فرصت برقراری ارتباط با مطلب جدید رو پیدا کنن

چشم!
من ادامشو براتون تعریف خواهم کرد
شنیدن تجربه ایی که برای خودم خیلی با ارزش بوده
حالا امیدوارم واسه دوستان خوبم هم مثمر ثمر باشه این تجربه

بازم ممنونم از توجهت

  دوره گرد wrote @

اگه کسی از راه برسه و این کار رو انجام بده و مجابش کنه که دوباره تلاش کنه که خیلی خوب‌ه. منتها من یه سؤالی توی ذهنم‌ه که هیچ جوابی براش ندارم. این‌جور آدم‌های به اصطلاح عاشق، چرا خودشون برای به دست آوردن عشقشون تلاش نمی‌کنن؟؟؟
به نظر من شرط این‌که آدم به اون کسی که دوستش داره و عاشقش‌ه برسه و ضمناً بتونه رابطه‌ای که تشکیل داده رو حفظ بکنه، این‌ه که تلاش کنه. اولش برای بدست آوردن؛ و بعد از به دست آوردن، برای داشتن یه رابطه‌ی خوب باید تلاش کرد.
من فکر می‌کنم آدمی که برای رسیدن هیچ تلاشی نمی‌کنه، بعدها برای حفظ رابطه‌اش هم تلاشی نمی‌کنه. باید تلاش کرد و بدست آورد و حفظ کرد.
راستش دست خودم نیست؛ ته دلم همچین آدم‌هایی رو بی‌عرضه می‌دونم. ولی در عین حال ترغیب کردنشون برای تلاش رو هم حسابی تأیید می‌کنم.

—–
پرستو: ببین مرجان عزیز!
منظور من از مجاب کردن این دوست خوب، فقط این بود که تمام لحظات عمرش رو صرف همون خاطرات دو سال نکنه، همش تو اون حس و حال نباشه
خب تنها یه راه می تونست اونو از این حال و هوا دربیاره و اونم تلاش دوباره بود
یعنی باید خودش و احساسش رو دوباره محک می زد
شاید واقعاً 6 سال پیش یه دیدگاه باعث شد که اون عاشق بشه و امروز اگه توی همون شرایط قرار بگیره دیگه عاشق نشه
اما اگه توی همون حس و حال بمونه بعدها اگر قرار باشه با یه آدم دیگه زندگی کنه همش فکر و ذکرش پیش همون عشق دست نیافتنی خودشه
مگه نه؟
شاید من بهش این کمک رو کردم که بازم خودشو تو اون شرایط قرار بده و بازم امتحان کنه، همه چی رو. خودش رو و احساسش رو، صنم رو و احساسش رو، و همه ی شرایطی که بعدها خواهند داشت
زندگی فقط یه لحظه عاشق شدن نیست
هست؟
زندگی یه جریانه که گاهی ممکنه نقطه ی شروعش با عشق باشه
اما بعدها باید دید که این عشق می تونه زندگی رو به پیش ببره یا نه؟
در ضمن
من با نظرت موافق نیستم
گاهی آدم یکی رو دوست داره اما چون واقعاً شرایطش رو نداره نمی تونه به قول این دوست ما خودشو تحمیل کنه
و متأسفانه ما آدما وقتی به این نتیجه می رسیم که نباید مزاحم آرامش و زندگی یکی دیگه باشیم که حسابی اونو درگیر مسائل خودمون کردیم
و چه بسا رفتنمون سخت تر از موندن و تلاش دوباره باشه

فک کنم دوستی من با ایشون، بهشون این فرصت رو داد که لحظه به لحظه ی گذشته خودشو مرور کنه و باز دوباره به خودش یه فرصت دیگه بده
و …

حالا بقیه داستان رو اگه بخونی متوجه خواهی شد که چه جریاناتی رو دنبال کرد

البته من به این آدما نمی گم بی عرضه!
چون گاهی خیلی عاقلانه تصمیم می گیرن
و همین عاقل بودن مانع از این می شه که صرفاً عاشقانه واسه آینده ی خودشون تصمیم بگیرن
زندگی واقعی فقط عشق نیست
با عشق نمی شه زندگی کرد
و بدون عشق هم زندگی میسر نیست
اما عشقی که به مرور زمان اثرش بیشتر بشه دوام زندگی رو هم بیشتر خواهد کرد
مگه نه؟

  بید مجنون wrote @

گاهی وقتا آدم حس میکنه که باید یه کاری بکنه هر چند که توی نگاه اول به نظرش نمیاد که بتونه کاری بکنه دوس داره توی رابطه زیبایی که دو نفر میتونن داشته باشن و یا دارن یه نقش کوچولو هم اون داشته باشه
آدم توی این مواقع مثله اون سربازی می مونه که درسته که جنگو اون به تنهایی به سمت پیروزی نبرده ولی کسی بوده که نقشی داشته که هر چند کوچیک بوده باشه ولی مهم بوده و تاثیر گذار
آدم دلش میخواد واسشون کارای غیر ممکن بکنه

———
پرستو: شاید همین طوره که می گی!

  پرستو wrote @

سلام من تازه نوشته هاتون رو خوندم خیلی جالبه

——-
پرستو: بهتر نبود با یه اسم و آدرس مستعار دیگه ایی نظرتو برام بزاری؟
اینکه با اسم و آدرس ایمیل و وبلاگ خودم برام کامنت بزاری چه معنی می تونه داشته باشه؟
غیر از این که من لابد تو رو می شناسم که نخواستی با یه اسم و آدرس دیگه برام کامنت بزاری
درسته؟
یه لحظه جا خوردم که کی خودم واسه خودم کامنت گذاشتم که خبر نداشتم؟

در ضمن یه تازه وارد واسه آخرین پُست کامنت می زاره نه واسه پُستای قبلی
این کامنت واسه قسمت 13 داستان برگی از دفتر عشق بود، در صورتیکه یه تازه وارد واسه قسمت 14 اظهار لطف داره و می گه که نوشته ها جالبه

کلی برام سؤال بی جواب گذاشتی با این کارت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از اینکه نظرتو بهم گفتی ازت ممنونم
اما دلم می خواست واقعاً نظر خودت رو با مشخصات خودت (حالا مستعار نه واقعی حتی) برام بزاری نه با مشخصات خودم!

من آدرس وبلاگ خودم رو که گذاشته بودی ورداشتم و به جاش سه تا علامت سوال برات گذاشتم ؟؟؟


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>