پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای می 6, 2008

برگی از دفتر عشق (13)

یه بار ازش پرسیدم: بزرگترین آرزوتون چیه؟

گفت: مادی یا معنوی؟

گفتم: حالا که گفتین معنوی، هر دو شو بگین!

 

گفت: معنویش اینه که دلم می­خواد واقعاً خدای خودمو ببینم. کلی سؤال دارم که باید ازش بپرسم. دلم می­خواد هر چه زودتر به جوار حضرتش برسم!

 

دلم گرفت از این آرزوی معنویش!

اونقدر احساس تنهایی می­کرد که دلش می­خواست هر چه زودتر پر بکشه بره، اما به یه زبون دیگه اونو رسوند.

 

اما مادی!

یه لحظه هم در مورد آرزوی مادیش فکر نکرد و خیلی سریع جواب داد. انگار سالها منتظر بود که یکی ازش این سؤالو بپرسه

 

گفت: دلم می­خواد واسه یه بار هم که شده، فقط یه بار، یه بوسه از لب عشقم بگیرم!

 

یعنی تا اون روز نتونسته بود صنم رو ببوسه؟

باورم نمی­شد!

اونم تو کشوری که بوسه، ساده­ترین کاریه که هر روز ملت می­تونن انجام بدن!

 

یعنی اونقدر حریم و حرمت و نون و نمک سرش می­شد که به خودش اجازه نداده بود یه بوسه از لب یار بگیره و امروز براش شده بود بزرگترین آرزوی مادیش؟!

 

چقدر دلم واسه روزای معصومیت و تنهائیش سوخت!

اون روزائی که صنم رو در کنار خودش داشت اما هرگز به خودش اجازه نداده بود حتی واسه یه بار هم که شده اونو ببوسه!

 

نمی­دونم

شاید ترسیده بود که با یه بوسه واسه همیشه اونو از دست بده، غافل از اینکه روزگار بدون بوسه هم اونو ازش گرفته بود!

 

و من اون روزا چقدر خوشحال بودم که یه دوست خوب دارم، دوستی که حریم و حرمت سرش می­شه!

 

ازش پرسیدم: راستی؟ از صنم خبر دارین؟ ازدواج کرده یا نه؟

گفت: بی­خبر نیستم. اونم هنوز ازدواج نکرده!

 

گفتم: پس چرا بعد اون همه سال، دیگه قضیه رو دنبال نکردین؟ چرا دوباره با خونوادش صحبت نکردین؟ چرا یه جواب قانع کننده نگرفتین تا دلتون به همون جواب راضی بشه؟ چرا دوباره امتحان نکردین؟ چرا همش دارین حسرت اون روزای رفته رو می­خورین؟ چرا همه­ی لحظات عمرتون رو دارین صرف همون چند سال خاطرات می­کنین؟ چرا از زندگی و روزایی که داره میاد دست کشیدین؟

و کلی چراهای دیگه …

 

گفت: نمی­تونستم خودمو به زور بهشون قالب کنم، که! می­تونستم؟

گفتم: این چه حرفیه؟ قالب کردن کجا بود؟ خب 6 سال پیش، اون موقع که هنوز جوون بودین، یه پیشنهادی رو مطرح کردین که جواب رد شنیدین. اگه قضیه تموم شده بود که این همه سال هر دو منتظر یه معجزه نبودین که، خب بالاخره فراموش می­کردین و می­رفتین پی سرنوشت خودتون. مگه نه؟

 

دیگه هیچ جوابی برای اون همه سؤال من نداشت …

اصلاً خودش هم نمی­دونست قضیه تموم شده یا نه؟ هنوز تو همون حس و حال خاطرات 6 سال پیش بود و انگار براش زمان هیچ معنی و مفهوم خاصی نداشت و فقط اون همه سال آثارش رو بصورت خستگی تو صداش، درد عمیقی تو قلبش و نبود هیچ فروغی تو چشماش به جا گذاشته بود!

دلش در اون سن و سال، خیلی بیشتر از اون 6 سالی که سپری شده بود، پژمرده بود و من اون روزا هیچ حادثه­ی خوشایندی که باعث خوشحالیش باشه، تو زندگیش نمی­دیدم!

 

دیگه واقعاً مطمئن شدم تا یه بار دیگه این دو نفر همدیگر رو نبینن، دلاشون راضی نمی­شه و همیشه در فکر عشق 6 سال پیش خودشون خواهند بود. یکی باید اونا را مُجاب می­کرد که یه بار دیگه امتحان کنن، هم خودشون رو محک بزنن و هم عشقشون رو!

 

و من انگار اون یه نفر بودم

انگار پیدام شده بود که بعد اون همه سال، یه دل خاک گرفته رو بتکونم و یه عشق قدیمی رو بیدار کنم!

 

شاید واقعاً قسمت که می­گن همین باشه!

نمی­دونم

 

ادامه دارد …