حدود 12 سال پیش از اینکه همدیگر رو ببینن، استاد به یه دختر دل میبنده!
هر دو اهل جنوب، اما از یه طایفه نبودن
وقتی خونوادهی دختر متوجه میشن که پسری غریبه دخترشون رو میخواد، فوراً به درخواستش جواب رد میدن!
استاد هر کاری میکنه نمیتونه رضایتشون رو جلب کنه و بالاخره قرار میشه اون دختر خانوم رو بدن به یکی دیگه و درست شب عروسی، دختره خودشو میکشه
به همین راحتی!
درست مثل فیلم عروس آتش
خلاصه
استاد تصمیم میگیره درس بخونه و بعد از تحصیلات دانشگاهی در رشتهی زبان انگلیسی، از ایران میزنه بیرون …
فک کنم برای تسکین درداش یا حتی فراموشیش، سفر رو انتخاب میکنه
با وجودیکه چند سالی بود که تو همون کشوری که دوست ما زندگی میکرد، اقامت داشت اما هیچ وقت برای مدت طولانی اونجا نمیموند و همیشه در حال سفر بود
کلی سرش رو به کار گرم کرده بود تا اون جریانات رو راحتتر فراموش کنه و کمتر یادآوریش اونو اذیت کنه!
اما با گذشت 12 سال، هنوز نتونسته بود اونو فراموش کنه و وقتی میدید دوست ما برای از دست دادن عشقش این جوری دلتنگ و بیقراره، شده بود فرشتهی نجاتش
فقط با شرح داستان خودش، بهش نشون داده بود که چه آدم خوشبختیه که هنوز عشقش زندهاس و داره یه جایی زیر سقف آسمون نفس میکشه، اگر چه فرسنگها از هم دور بودن!
گاهی شنیدن درد دلای بقیه باعث میشه آدم متوجه بشه خودش اصلاً دردی نداشته و داره بیخودی خودشو اذیت میکنه، واسه همین هم سعی میکنه مثل استاد با قضیه کنار بیاد و دوتایی مُرید و مُرشد هم میشن و تو خداشناسی از هم سبقت میگیرن
یکی شاگرد میشه، یکی استاد
یکی مولانا میشه، یکی شمس تبریزی!
و تازه متوجه میشن که عشق چهها که نمیکنه!
ادامه دارد …
سلام پرستو جان
چند خط اول رو که خوندم یاد عروس آتش افتادم که دیدم بهش اشاره کردی.
با این حرف کاملن موافقم که آدمها وقتی رنج و مشکلات یه سری دیگه از ادمها رو میشنون تازه می فهمن در برابر اونا اصلن مشکلی ندارن. شاید توقعاتشون زیاد بوده!
جواب دو تا کامنتتون رو هم همونجا گذاشتم
——–
پرستو: فک کنم همین طوری باشه
ممنون جواب کامنتاتو خوندم خانومی :)