پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (11)

عشقش اونقدر قدرت داشت که به قول خودش هیچ وقت دست از پا خطا نکرده بود

هیچ وقت به دیگری نگاه نکرده بود

هیچ وقت به هیچ آدمی بی­حرمتی نکرده بود.

اگر چه قبلاً هم این کار رو نکرده بود اما بعد از عاشق شدن بیشتر حواسش بود و به قول خودش آدما رو بیشتر دوست داشت!

و همشو مدیون عشقش می­دونست

حتی خداشناسیش رو

 

مؤمن شده بود

یه خداشناس واقعی!

نماز و روزشو بعد عشق ترک نکرده بود

بعد اون عشق زمینی، خودش می­گفت به عشق آسمونی رسیده و از این بابت خیلی خوشحال بود!

 

وقتی از خدا می­گفت انگار بهترین دوست دوران زندگیش رو صدا می­زد

رابطه­ی عجیبی با خدا داشت

حسش خیلی زیبا بود

و برای من خیلی اون حس و حال قشنگ بود!

 

با وجود اینکه با هم اختلاف نظر داشتیم در مورد مسائل مذهبی، اما شخصیت خودش برام قابل احترام بود

خیلی هم زیاد!

چون خودش مطالعه کرده بود

خودش انتخاب کرده بود

هیچ کس به زور وادارش نکرده بود چیزی رو که قبول نداره، انتخاب کنه

هر چی بود حاصل سالها مطالعه­ی خودش بود

 

اگر چه گاهی با هم بحثمون می­شد سر یه سری اختلافات مذهبی، اما وقتی می­دیدم با ایمان قلبی خودش به این باور رسیده، چیزی نداشتم که بگم

 

اما یه چیز دیگه هم بود

بعد اون ماجرا، متأسفانه سیگار شده بود همه­ی دلخوشیش

تمام غصه­هاشو با یه پُک محکم از سیگار می­گرفت و اونو دود می­کرد هوا، تا ازش دور بشه

 

اما مگه می­شه؟

مگه امکانش هست که دود سیگار غم و غصه­های آدم رو ازش دور کنه؟

 

خودش هم به این سؤال من خنده­ش گرفته بود و می­دونست غیر ممکنه سیگار مرهمی باشه برای درداش، اما بد جوری بهش عادت کرده بود!

 

گفتم با این کار سلامتی خودتونو به خطر میندازین، اما واقعاً نمی­تونست ترکش کنه و قبلاً هر بار که سعی کرده بود خیلی راحت شکست خورده بود و باز سیگار شده بود مونس شبهای تنهائیش!

 

بعدها، برام از یه آدم دیگه گفت

از کسی که بعد رفتن صنم، شده بود همه ی دلخوشیش

شده بود سنگ صبورش و بهش می­گفت استاد!

 

بعد رفتن صنم و افسردگی و عزلت نشینیش، یه روز یه آقایی میاد محل کارش که ایشون مدیر اونجا بود! وقتی معلوم می­شه هر دو ایرانی هستن، با هم سر صحبت رو باز می­کنن و یه دفعه این محـاوره تبدیل می­شه به پایـه­ریزی یه رابطه­ی دوستانه­ی خیلی نزدیک

 

استاد متوجه می­شه که ایشون عاشقه و از درد فراقه که می­ناله و این همه دلتنگی می­کنه، واسه همین هم داستان عشق خودشو براش تعریف می­کنه!

 

و این جوری شد که من با یه شخصیت دیگه و یه داستان دیگه آشنا شدم که بعدها در شکل­گیری داستانی که دارم براتون تعریف می­کنم خیلی نقش داشته!

 

 

ادامه دارد …

 

 

تا کنون 6 نظر داده شده »

  دوره گرد wrote @

به نظر من عشق خیلی مقدس‌ه. ولی یه طرفه‌اش بی‌معنی‌ه. یعنی دیگه عشق نیست. خیال‌ه. وقت تلف کردنی‌ه که به بیماری منجر می‌شه. باید درمانش کرد.

—–
پرستو: خب اینم نظر دوره گردی مرجانه دیگه :)
ما که خودمان تجربه ایی نداریم و بالطبع از خودمان نظر در نمی کنیم :)

  دوره گرد wrote @

با خودم عهد کرده‌ام که توی زندگی‌ام تا وقتی که معشوق هستم، عاشق بمونم. :)

——
پرستو: خوش به حالت که با خودت عهد می بندی
معشوق هستی
و می خوای عاشق بمونی :)
این خوبه
مگه نه؟

  دیلان wrote @

متاسفانه در جامعه ای زندگی می کنیم که همع تعریف هارا مخلوط کردیم و هنوز پی نبردیم که عشق یعنی چی دوست داشتن یعنی چی…..
تازه در جامعه ما عشق بعد از چندین سال زندگی معلوم میشه اساس شریک زندگی بر اساس نیاز بوده و هست باید نیاز ها رفع شود اون وقت دم از عشق زد
عشق عشق هست یه واحد کاملا پاک و ساده راست و حقیقت شجاع و از خودگذشته و همه خوبی ها اگر چیزی جدا از فطت عشق باشه نمی تونه عشق باشه
عشق معمولا در کتاب ها تعبیر داره و حقیقتش تو کتاب هست نه در زندگی امروز زندگیم فقط عشق نیست
ضمنا عشق و دوست داشتن بازم باهم فرق می کنه
در جامعه ما ایران همه سرگرم این موضوع هستن در حالی معنی زندگی را نمی دونند و خیلی چیزای دیگه
عشق چندین مرحله داره نمی خوام توضیح بدم ولی برای دورگرد که نوشته بود عشق یک طرفه باشد
عشق یه واحد هست که دو شاخه داره به اسم عاشق و معشوق که در دو طرف واسیه هم صدق می کنه
عاشق و معشوق به دنبال عشق می باشن و مسیر را باهم طی می کنند اگر قرار باشه معشوق نباشه خود عشق وجود داره ماهیت اینه که عشق را درک کرده باشه
عشق مجازی به مجازی –مجازی به حقیق -حقیقی به حقیقی
یعنی مرحله به مرحله راه و روش خودش داره
باز می گم متاسفتانه در جامعه ما مارو با این کلمه خیلی درگیر دادن و متسافانه نه ومعنی عشق را می دونیم نه معنی دوست داشتن نه درک محبت و نه معنی شر یک زندگی
شاید خیلی ها انکار بکنند ولی نمی تونم بحث عشق حقیقی را با معنیش بکنم تا بدونی عشق یعنی چی دوست داشتن چیه ایا در غشق نقشی داره یا نه
فقط می گم همیش نیاز هست نه عشق هست نه دوست داشتن کمتر کسانی بر اساس نیاز کسی را خواهان نباشه
می بخشی پاپیروس که پر حرفی می کنم ولی یه نکته را اشاره بکنم امروز روز عشق و دوست داشتن و اعتماد کردن و این چیزا نیست اینا تو کتاب ها بودن ادم روزی کسی وارد زندگیش میشه حقیقت زندگی بر اساس احترام و ارزش و درک کردن هم می باشه اینا همش تو کتاب داستان بوده و هست امروز ما از همه جا لنگیم هنوز نتونتسیم اساس زندگی و قانونمان را لنگ گیری بکنیم هیچ چیز معنی خودش رات طبق اصول و قواعدش طی نشده
عشق را تو دادگاه های شهرتون پیدا بکنی که ادمایی که دم از عشق و حقیقت ان می زدن امروز زندگیشان چطوری یا ناخوشی یا نارحتی و دعوا یا اینکه جدایی
از هر چی که بر اساس زندگی نگاه کنیم از وجود انسانی به ما ظلم شده نه دانشگاه معنی دانشگاه می ده نه زندگی معنی زندگی می ده نه قانون معنی قانون می ده
اساس یه حکومت یا جامعه بر اساس صواد ان است که خوشبختانه دانگشاه ها مدارس ها شده مدارس عاشقانه — سرکار گذاشتن همدیگه- جای مواد مخدر و جای آرایش کردن برای خود نشان دادن همه چیزمان لنگه
وخیلی دردهای دیگه بجای عشق و این چیزا یکم حقیقت بین باشی
زندگی کسانی که باهم زندگی می کنند جستجو بکنید
می بخشی باز پاپیروس حرفا زیادن نمیشه بحث کرد
موفق باشی
راستی آهنگ و گوش دادی …..؟

———
پرستو: کاک دیلانی به ریز!
خوشحالم که تو نوشتن پیشرفت کردی و الان با دقت بیشتری به مسائل نگاه می کنی
اما انصافاً مطالب دسته بندی مشخصی نداره و من باید هی چند جمله رو بخونم تا متوجه بشم می خواستی چی بگی :(

در اینکه حرفات کاملاً صحیحه شکی نیست
اما در اینکه دیدگاه آدما به این مسئله، با هم فرق داره باز نمی تونیم شک کنیم
بزار هر کی هر جور دلش می خواد از عشق بگه
مهم اینه که دنیا بدون عشق معنی نداره
داره؟
عشق به کار
عشق به زندگی
عشق به درس
عشق به خونواده
عشق به سرزمین مادری
عشق به کشور
عشق به همه چی …

عشق طیفهای مختلفی داره و هر کدوم می تونه شروع دیگری باشه
نظرت غیر اینه؟

در مورد آهنگ هم، ممنونم، قبلاً هم شنیده بودم
قشنگ بود، سپاسگزارم

پ.ن: راستی دیلان؟
اگه خواستی بحثای بید مجنون رو هم دنبال کن
و جوابهایی که براش نوشتم
شاید به جواب بعضی از سؤالاتم رسیدی

  هوس مبهم wrote @

چون رابطه شما مجازی بوده و هیچ وقت نه باهاش بیرون رفتی نه دیدیش نه رفتار و ایناش رو میدونی به نظر میاد که خیلی از چیزایی که بهش نسبت میدی و فکر میکنی داره رو تو تخیل خودت ساختی. به نظرم این داستان تو هم دست کمی از سینوهه نداره.
خیلی جاها آدمار رو که بصورت مجازی میشناسی کم کم اون چیزایی رو که دوست داری بهشون نسبت مییدی.

——–
پرستو: شاید حق با تو باشه
البته در این مورد که ایشون دوست من توی دنیای مجازی هستن و من اصلاً یه بار هم تو عمرم ندیدمشون و باهاشون از نزدیک حرف نزدم
درسته
اما اینکه من ازش تو ذهنم یه انسان مافوق تصور ساختم رو اشتباه می کنی
من اونو بصورت یه انسان با تمام محدودیتاش می شناسم
یعنی این همه مدت باعث شده که من اونو همون طوری که هست بشناسم

من لحظه به لحظه با زمان پیش می رم و دارم می گم که اونو چه جوری شناختم
با چه درجه از آگاهی اونو در هر مقطع، چه جوری شناختم
من دارم با همون روزا داستانمو پیش می برم
می خوام خواننده هم فرصت شناخت داشته باشه
شاید تصور تو این جوری باشه که دارم سینوهه ی دیگه ایی تعریف می کنم
شاید هم این جوری باشه
در هر صورت من دارم یه انسان رو اون جور که امکانش برام مهیا بوده که بشناسم به تصویر می کشم

شاید من توی دنیای واقعی دوستی نداشته باشم که بخوام از زندگیش بگم
اما توی دنیای مجازی شاید به اندازه ی انگشتای یه دست، شایدم کمتر، دوستای خوبی داشته باشم که بتونم برای هر کدومشون یه داستان تعریف کنم

یه بار یه دوستی بهم گفت (اگر چه سالها از آشنایی ایشون هم می گذره اما من مستقیم باهاش در هیچ زمینه ایی صحبت نکردم، اما باورت می شه من اونم تقریباً خیلی بهتر از کسائی که اونو دیدن، می شناسم؟ یا شاید به همون اندازه که دوستاش اونو می شناسن من هم تونستم بشناسمش؟)

بهم یه بار گفت که یه دیپارتمنت دارن که می تونن موقع خستگی برن و اونجا فقط یکی اونا رو بغل کنه تا خستگیشون در بره
به نظرت اون چرا نرفته تا حالا؟
بهم هیچ وقت نگفت چرا نرفته؟
اما من می دونم چرا نرفته!

اون وقت می تونم داستان سینوهه ی دیگه ی برات تعریف و یه خدای دیگه خلق کنم
من برای این خداهایی که فرصت تجربه ی خیلی چیزا رو داشتن اما خودشون رو ملزم دونستن به رعایت خیلی چیزا، خیلی احترام قائلم
حالا تو هر جور دلت می خواد در مورد حس من قضاوت کن
شاید تو هم فک می کنی من زیادی آدم احساساتی هستم
خب هر جور راحتی فک کن
تو مختاری که فک کنی، هر جور که دلت می خواد
این حق رو در مورد من داری (تو خواننده ی نوعی منظورمه) چون من اجازه دادم نوشته های منو بخونی پس باید منتظر عکس العملهات هم باشم

خلاصه کلام اینکه، هوس خان مبهم!
من برای شناخت همین چند نفر دوستای خودم خیلی به زمان فرصت دادم
شاید هیچ وقت اونا رو نبینم
شاید باهاشون بیرون نرم
شاید تو دنیای واقعی نتونم بودنی رو که من درک کردم لمس کنم
اما به حس قلبی که نسبت بهشون دارم، اونم بعد گذشت سالها، ایمان دارم
و فقط همین کفایت می کنه
تعریف دوستی تو دنیای نت چیزی غیر از این نمی تونه باشه
مگه نه؟

اصل داستان یه چیز دیگه اس
حالا این اوائل فقط یه شناخت اجمالی هست
امیدوارم اصل داستان رو خودتون تو فصل پایانی بگیرین

  بید مجنون wrote @

سلام پرستو جان
کم کم دارم خودمو به قسمتایی که از دست دادم میرسونم
کم کم خودمو میرسونم به اینکه پا به پای داستانت بیام و باهاش همراه بشم
از پاکی عشقش که گفتی و روش تاکید کردی یاد حرف یکی از همکلاسی های دوران کاردانی خودم افتادم که میگفت
عشق باید حداقل یه خورده غل و غش داشته باشه عشقای پاک هیچوقت به هم نمیرسن
نمیخوام در مورد درست یا غلط بودن حرفش قضاوت کنم ولی فکر کنم توی خیلی از عشقای پاک و صادق مصداق داشته باشه حتی میتونم بگم تو همشون اینطوره
راستش چون از داستان عقب افتادم دیگه کامنتای دوستای دیگه رو نمیخونم و البته جواب خودتو به اونا
پس لطفا اگه کامنت خاصی بود که دوست داشتی بخوونم یا لازم بود که بخونمش بهم بگو خوشحالم میکنی با این کارت

——–
پرستو: مورد خاصی تو کامنتا نبود که بخوام بهت یادآوری کنم که بخونی
ممنونم که با وجود مشغله ی کاری و فکری هرازگاهی هم اومدی و نظر خودتو برام گذاشتی
در ضمن یاشار دوست خوب من!
اگه وقتشو نداری خودتو مقید نکن واسه هر پُست کامنت بزاری
من که موقعیت این مدت رو می دونم و گفته بودی که کار داشتی
شرمنده می کنی اگه بخوای واسه همش کامنت بزاری :)
منم موافقم
اگه هر عشقی پاک باشه همون بهتر که به وصال نرسه
و این قشنگ ترین نوع عاشق شدنه فک کنم

  Sulaiman aziz wrote @

دوستت دارم

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست …
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد …
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان …
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار …
لمس کن لحظه هایم را …
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن …
همیشه دوستت دارم
I love you…………………….


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>