عشقش اونقدر قدرت داشت که به قول خودش هیچ وقت دست از پا خطا نکرده بود
هیچ وقت به دیگری نگاه نکرده بود
هیچ وقت به هیچ آدمی بیحرمتی نکرده بود.
اگر چه قبلاً هم این کار رو نکرده بود اما بعد از عاشق شدن بیشتر حواسش بود و به قول خودش آدما رو بیشتر دوست داشت!
و همشو مدیون عشقش میدونست
حتی خداشناسیش رو
مؤمن شده بود
یه خداشناس واقعی!
نماز و روزشو بعد عشق ترک نکرده بود
بعد اون عشق زمینی، خودش میگفت به عشق آسمونی رسیده و از این بابت خیلی خوشحال بود!
وقتی از خدا میگفت انگار بهترین دوست دوران زندگیش رو صدا میزد
رابطهی عجیبی با خدا داشت
حسش خیلی زیبا بود
و برای من خیلی اون حس و حال قشنگ بود!
با وجود اینکه با هم اختلاف نظر داشتیم در مورد مسائل مذهبی، اما شخصیت خودش برام قابل احترام بود
خیلی هم زیاد!
چون خودش مطالعه کرده بود
خودش انتخاب کرده بود
هیچ کس به زور وادارش نکرده بود چیزی رو که قبول نداره، انتخاب کنه
هر چی بود حاصل سالها مطالعهی خودش بود
اگر چه گاهی با هم بحثمون میشد سر یه سری اختلافات مذهبی، اما وقتی میدیدم با ایمان قلبی خودش به این باور رسیده، چیزی نداشتم که بگم
اما یه چیز دیگه هم بود
بعد اون ماجرا، متأسفانه سیگار شده بود همهی دلخوشیش
تمام غصههاشو با یه پُک محکم از سیگار میگرفت و اونو دود میکرد هوا، تا ازش دور بشه
اما مگه میشه؟
مگه امکانش هست که دود سیگار غم و غصههای آدم رو ازش دور کنه؟
خودش هم به این سؤال من خندهش گرفته بود و میدونست غیر ممکنه سیگار مرهمی باشه برای درداش، اما بد جوری بهش عادت کرده بود!
گفتم با این کار سلامتی خودتونو به خطر میندازین، اما واقعاً نمیتونست ترکش کنه و قبلاً هر بار که سعی کرده بود خیلی راحت شکست خورده بود و باز سیگار شده بود مونس شبهای تنهائیش!
بعدها، برام از یه آدم دیگه گفت
از کسی که بعد رفتن صنم، شده بود همه ی دلخوشیش
شده بود سنگ صبورش و بهش میگفت استاد!
بعد رفتن صنم و افسردگی و عزلت نشینیش، یه روز یه آقایی میاد محل کارش که ایشون مدیر اونجا بود! وقتی معلوم میشه هر دو ایرانی هستن، با هم سر صحبت رو باز میکنن و یه دفعه این محـاوره تبدیل میشه به پایـهریزی یه رابطهی دوستانهی خیلی نزدیک
استاد متوجه میشه که ایشون عاشقه و از درد فراقه که میناله و این همه دلتنگی میکنه، واسه همین هم داستان عشق خودشو براش تعریف میکنه!
و این جوری شد که من با یه شخصیت دیگه و یه داستان دیگه آشنا شدم که بعدها در شکلگیری داستانی که دارم براتون تعریف میکنم خیلی نقش داشته!
ادامه دارد …
به نظر من عشق خیلی مقدسه. ولی یه طرفهاش بیمعنیه. یعنی دیگه عشق نیست. خیاله. وقت تلف کردنیه که به بیماری منجر میشه. باید درمانش کرد.
—–
پرستو: خب اینم نظر دوره گردی مرجانه دیگه :)
ما که خودمان تجربه ایی نداریم و بالطبع از خودمان نظر در نمی کنیم :)