پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …آرشیو برای آوریل 29, 2008
بیدار
چند روز پیش فیلم Awake رو دیدم!
پسر جوانی که با وجود اون همه مکنت و دارائی از داشتن یه ثروت بزرگ محروم بود!
ثروت بزرگ سلامتی!
قلبش بیمار اما در عین حال عاشق بود!
این فیلم یه جورایی برام آشنا بود
انگار یه بار دیگه من اونو دیده بودم
سالها پیش
اما این فیلم رو که همین اواخر ساختن
مگه نه؟
پس من کجا این حس و حال و این درد رو تو قلب بیمار اون پسر دیده بودم؟
انگار زندگی همهی ما آدما یه جورایی به مرور زمان تکرار میشه
در قالب یه فیلم یا در قالب زندگی اطرافیان
اما هر چی هست، اینه که تکرار میشه
و این تکرار گاهی باعث میشه ما احساس کنیم زندگی هیچ چیز تازهایی نداره که ما بخوایم منتظر اومدنش باشیم!
کاش تو زندگی واقعی هم به ما یه خرده مادهی بیهوشی کمتری بدن تا هشیار باشیم و حواسمون به اطراف باشه و درد تیغ تیز جراحی رو، رو تن بیمارمون حس کنیم ولی این شانس رو داشته باشیم که آدمای اطرافمون رو همون جوری که هستن بدون هیچ نقابی به خوبی بشناسیم!
و اون پسر تپیدن قلبش رو در ازاء دونستن واقعیت داد و متوجه شد که فقط قلب بیمارش رو بازی دادن!
و چه بازی تلخی!
آخر فیلم، مادرش یه عشق واقعی رو بهش نشون داد
عشق مادر به فرزند!
اما فرصتی براش نمونده بود که صدای تپیدن قلب رو تو سینهی پسرش بشنوه، چون دیگه تو سینهی خودش قلبی برای تپیدن نداشت!