پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای آوریل 27, 2008

برگی از دفتر عشق (9)

وای خدای من!

انگار خدا با حوصله نشسته بود و با قلم مخصوص اونو نقاشی کرده بود!

من که خودم دخترم، عاشق صورت ماهش شدم

عاشق اون لبخند ملیح و چشمای سیاهش!

عاشق اون موهای بلند فر شده­ی پر کلاغیش!

 

خندیدم و گفتم: منم بودم عاشق همین سادگیا می­شدم که …

خندید و گفت: ولی باور کن من عاشق سادگیش شدم!

اگه عاشق چشم و ابرو و خط و خال بودم که بعد دو سال عاشق نمی­شدم، بلکه همون لحظه­ی اول که می­دیدمش یک دل نه، صد دل عاشقش می­شدم!

 

بهم گفت اونقدر به هم انس گرفته بودن که صنم هیچ وقت تنهائی غذا نمی خورد و همیشه منتظر ایشون می­موند تا از سر کار بیاد و دوتایی با هم غذا بخورن

چه با اشتیاق برام از اون لحظات انتظار می­گفت!

اینکه تمام روز رو فقط به خاطر دیدن چشمای منتظر صنم دووم می­آورده و خستگیش رو با دیدن لبخند رو لبای صنم از یاد می­برده و دوتایی با هم عاشقانه غذا می­خوردن، به هم نگاه می­کردن و با نگاه کلی حرفای نگفته رد و بدل می­کردن!

 

چه با حسرت از اون روزا و لحظات انتظار می­گفت!

و چقدر این اواخر احساس خستگی و تنهائی اذیتش می­کرد!

 

شاید واقعاً رفتار معصوم و دور از تکلف صنم باعث شده بود که بعد دو سال مهرش تو دل ایشون جا خوش کنه. اما هر چی بود، هر کی هم جای ایشون بود حتماً عاشق یه همچین صورت ماهی می­شد!

 

راستی؟

خدا گاهی چه با حوصله می­شینه نقاشی می­کنه!

بگذریم

 

بهم گفت فقط همین عکس رو داره و دیگه هیچ عکسی ازش نداره. تازه این عکس رو هم وقتی با هم اون روزا بیرون می­رفتن یواشکی بدون اجازه­ی مادر صنم گرفتن و اونم عکس خودشو به ایشون داده تا پیشش بمونه واسه همیشه!

 

چقدر دلم واسه جفتشون سوخت!

فک نمی­کردم اون ور آبهای ایران هم یه همچین روابطی باشه و دختری از ترس خونواده، یواشکی بره بیرون و عکسی بگیره و اونو به کسی که دوسش داره، بده

اما هر چی بود معلوم بود خونواده صنم یه خونواده مادر سالاره که همشون از مادرش حساب می­بردن

 

خلاصه

بعد از دو سال خونواده­ی صنم انگار کاراشون رو به راه می­شه و می­خوان برگردن ترکیه

و تازه دوست ما متوجه می­شه بد جوری دلش گیر کرده

 

البته با وجودیکه سن و سالی هم نداشته اما خیلی خوب با قضیه برخورد کرده بود و بدون وجود پدر یا حتی حمایت مادر، خودش موضوع رو مطرح می­کنه و رسماً صنم رو از پدرش خواستگاری می­کنه!

 

اگر چه پدر و مادر صنم این دو سال کاملاً ایشون رو دیده بودن، بهش اعتماد داشتن و می­شناختن که چه پسر خودکفا و سالمیه اما با ازدواج اونا مخالفت می­کنن …

 

بهش می­گن: تو اینجا و ما ترکیه، این که نمی­شه. لااقل پاشو بیا ترکیه و پیش ما زندگی کن تا ببینیم چی پیش میاد؟

حتی پدرش پیشنهاد می­کنه که بره پیش خودش کار کنه

 

اگر چه براش خیلی سخت بود کشوری رو که سالها تلاش کرده تا بتونه روی پای خودش بایسته و به هر دری زده بود که گلیمشو به درستی از آب بکشه ترک کنه، اما بهشون می­گه که روی قضیه فکر می­کنه و بهشون جواب می­ده، شاید به این امید که نظرشونو جلب کنه!

 

اما اصل قضیه یه چیز دیگه بود که بعداً متوجه می­شه …

 

ادامه دارد …