پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

دیواری به نام واقعیت

بالاخره این فیلم The truman show رو دیدم!

 

از اون دسته از فیلماس که اگه از قبل تعریفشو نشنیده باشی همون چند دقیقه­ی اول حوصلت سر می­ره و نمی­خوای یه ساعت و اندی وقتت رو بزاری و نگاش کنی!

 

امروز درست همون حسی رو داشتم که موقع تماشای بیست دقیقه­ی نخست فیلم روز هشتم ژاک وون دورمل داشتم. اون فیلم هم با همین ضرباهنگ کسل­کننده و آروم شروع می­شد. اما در ادامه تو رو با خیلی از واقعیتا آشنا کرد که شاید لازم باشه چندین بار فیلم رو نگاه کنی تا هر بار با نگاه ریزبینانه­تری به یه سری از واقعیتا برسی!

 

 فیلم جالبی بود!

نکات قابل تأمل زیادی داشت که فکرمو به خودش مشغول کرد!

 

یکی از اون موارد اینه که بعضی اوقات ما آدما هم بدون اینکه طرف مقابلمون خواسته باشه براش دنیایی رو می­سازیم که شاید واقعیت نداره و فقط یه رؤیاست اما با بهترین امکانات موجود اون رؤیا رو براش ترسیم می­کنیم که باورش می­کنه و برای رسیدن به اون رؤیا خیلی خودشو به زحمت می­ندازه!

 

مثلاً همین شهر Fiji که جیم کری می­خواست بره و دختر مورد علاقشو پیدا کنه طوریکه عزم سفر کرد و قایقی ور داشت و زد به دل دریا. با مشکلات زیادی هم مواجه شد، اما چون یه هدف مشخصی داشت راه خودشو گرفت و پیش رفت …

 

اما یه دفعه پس از سپری کردن اون همه سختیها، قایق آرزوهاش خورد به یه دیوار!

و فقط همون دیوار، واقعی بود و مابقی جریانات توهمی بیش نبود!

 

لحظه­ای که قایق خورد به دیوار، اگر چه از قبل این صحنه رو شنیده بودم اما یهویی انگار منم با کله خوردم به دیوار!

یعنی چی؟

یعنی همه­ی این جریانات فقط یه بازی بود؟

حتی اتفاقات دریا و اون همه سختیهاش رو یه گرداننده­ی شبکه­ی تلویزیونی اداره می­کرد؟

یعنی زندگی واقعی هم همین طوریه؟

یه جایی ما هم با کله می­خوریم به دیواری به نام واقعیت؟

و اون روز هم ما مثل جیم کری با مُشت می­زنیم به این دیوار لعنتی؟

 

آخه ما می­خواستیم پیش بریم

مگه نمی­خواستیم بریم Fiji تا به رؤیامون رنگ واقعیت بدیم؟

مگه احساس ما بازیچه­ی دست یه عده آدمه که هر جور دلشون بخواد اونو بازی بدن؟

مگه خودمون بازی بلد نیستیم؟ …

 

شاید زندگی بازیهای سختی داشته باشه

کاش خودمون کارگردان خوبی برای بازی زندگیمون باشیم

و اگه یه روزی هم خوردیم به دیواری به نام واقعیت، مثل جیم کری از پله­ها بالا بریم و در رو باز کنیم و با انتخاب خودمون بریم تو دل اتاق تاریکی که می­دونیم اون ور دیوار، خود ِخود ِ واقعیت انتظار ما رو می­کشه …

 

کاش بازیگران خوبی برای بازی زندگیمون باشیم …

 

 

 —–

پ.ن:

و اما موارد دیگه­ایی که تو ذهنم بولدشون کردم:

 

1- چقدر سخته مردی به فکر پیدا کردن یه جواب قانع­کننده برای یه پیشامد باشه و همسرش در فکر درست کردن ماکارونی!

 

2- چقدر سخته مردی انتخابشو کرده باشه و با خانومی ازدواج کنه اما همیشه فکرش پیش اولین نگاه، اولین بوسه و اولین قرار باشه!

 

3- کلاً چقدر زندگی بدون داشتن خط فکری مشترک، سخته!!

 

 

تا کنون 4 نظر داده شده »

  بید مجنون wrote @

اگه ندیدمتون صبح روز فرداتون هم به خیر

——–
پرستو: این جمله یعنی چی؟؟

  بید مجنون wrote @

پرستو
از تو بعیده
تو که این فیلمو با این دقت دیدی متوجه نشدی یعنی
این همون جمله معروفیه که جیم کری صبحها وقتی با همسایه اش که یه سیاه پوسته خداحافظی میکنه بهشون میگه و وقتی هم که به اون دیواری که ازش اسم بردی میرسه و کارگردان همه زندگیشو واسش توضیح میده و میخواد که اونجا رو ترک نکنه و اونو از دنیای واقعی میترسونه ، جیم کری گوش نمیده و میخواد که بره و کارگردان میگه که یه چیزی بگو و اون برمیگرده و میگه که
اگه ندیدمتون صبح روز فرداتون هم بخیر

این جمله به نظر من که این فیلمو خیلی وقت پیش دیدم یه جمله جادویی بود که به قول تو دل به دریا زدن جیم کری رو نشون میداد که دیگه از هیچی نمیترسید حتی از اینکه شاید فردا دیگه نباشه

——-
پرستو: بچه! یه دفعه این جمله رو نوشته بودی فک کردم به شرایطی که داری مربوط می شه
اصلاً تو اون لحظه که نوشته ی تو رو می خوندم تو حس و حال فیلم نبودم
از بس این مدت از گرفتاری گفته بودی فک کردم طوری شده :(
از دست تو یاشار!

  بید مجنون wrote @

قربونت برم
چقدر تو خوبی دختر :)
من چقدر خوشبختم که دوستی مثله تو دارم
نه بابا از این فکرای نامربوط نکنی ها
اصلا بهم میاد که اهل این جور حرفا باشم؟
خودت که منو میشناسی اگه مطلبی بنویسم در مورد همون پست زیر همون مطلب مینویسم معمولا سعی میکنم چیز پرتی ننویسم
ولی خوب شد که این اتفاق افتاد !!! :)

——
پرستو: بچه! اونقدر این مدت سرت شلوغه که فک کردم داری می ری سفر
و این جمله من باب این قضیه سفره که در پیش داری :(
من از کجا بدونم تو توی این هیر و ویر باز حواست به متن هست و فیلم، هان؟

  بید مجنون wrote @

خیلی بدی :(
خیلی خیلی بدی :(
تا حالا شده من به متنای تو یا هر کس دیگه ای کم محلی کنم؟؟
من یا نمیخونم یا وقتی میخونم کامل میخونم
و کامنت هم نمیدم و وقتی کامنت میدم حتما باهاش یه ارتباط کوچولو برقرار میکنم
خیلی بدی :(

——–
پرستو: چی شده یاشار؟
چرا همش پای تخته اسم بچه های بد کلاس رو نوشتی؟
اووووو، چند تا بد داریم توی کلاس!!
چقدر زیاد :)

خب گفتم لابد گرفتاریت اونقدر زیاده که رسیدی فقط بگی خداحافظ و صبح روز فرداتون هم بخیر :)
حالا کوتاه بیا
بچه ی خوب که نباید این همه عصبانی باشه آخه
حالا دو تا ضربدر بیشتر به حساب ما بزار اشکالی نداره
ما ناراحت نمی شیم مثل یاشار :)


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>