پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (8)

اولش فک کردم خدای نکرده دختر خانومی که دوسش داشته طوریش شده و بلایی سرش اومده، اما بعداً فهمیدم که هیچ طوری نشده!

هر کدوم از اونا توی یه کشور جدا زندگی می­کردن و فرسنگها از هم دور بودن!

 

برام تعریف کرد که حدود 6 سال پیش از اینکه من با ایشون آشنا بشم، وقتی که هنوز 20 ساله بوده درگیر یه ماجرایی می­شه که نهایتاً منجر می­شه به عشق و دلدادگیشون!

 

خونواده­ایی از ترکیه پا می­شن میان کشوری که ایشون زندگی می­کرد

 

البته باید بگم این دوست ما کلی سرش به کار گرم بود و یه عالمه مشغله­ی فکری داشت که یکی از اونا مترجمی بود!

بر حسب تصادف ایشون می­شه مترجم این خونواده.

همون چند سالی که ترکیه بودن خیلی خوب به زبان ترکی تسلط پیدا می­کنن و به این دلیل هم یکی از شاخه­هایی که واسه ترجمه انجام می­دادن زبان ترکی بود!

 

پدر خونواده به مرور زمان،  بهش اعتماد زیادی پیدا می­کنه و خلاصه دو سالی که اونا توی اون کشور بودن رو تقریباً بیشتر اوقات رو با هم می­گذرونن و علاوه بر مترجم، می­شه بهترین دوست خونوادگیشون!

 

و اما این خونواده دختری داشته 16- 17 ساله

با توجه به تعاریفی که ازش می­کرد توی اون سن و سال، بی­نهایت معصوم و ساده و بی­شیلیه پیلیه بوده و هر چیزی خیلی راحت می­تونسته باعث خوشحالیش بشه!

حتی پریدن یه پرنده

یا حتی شنیدن صدای بی­قرار یه رودخونه برای رسیدن به دریا!

 

اونقدر ذهنش از همه­ی زشتیها دور بود که خیلی راحت می­تونست باعث خوشحالی اطرافیان بشه

یه دختر شاد و سر حال و بی­نهایت معصوم!

یه فرشته­ایی که به قول خودش اشتباهی به زمین اومده بود!

 

اما اسمش فرشته نبود، یه اسم قشنگی داشت. ولی من از این به بعد صنم صداش می­کنم

یعنی دوست دارم تو قصه­ی من اسمش صنم باشه!

 

وقتی از صنم حرف می­زد احساس می­کردم در حال پروازه و تو آسمونا داره سیر می­کنه، ولی بعدش انگار که خوابی دیده و حالا از خواب پریده و فقط یه رؤیای دست نیافتنی رو دیده باشه، دلش می­گرفت و گاهی هم اشکی بود که به کمکش می­اومد!

 

یه شب بهم گفت داره آهنگی رو که با صنم برای اولین بار با هم گوش دادن، گوش می­ده و همین جوری داره اشک می­ریزه!

یاد و خاطره­ی اون روزایی رو که با هم بودن رو اون شب فقط با اشکاش برام زنده کرد و من دیدم که چقدر اون روزا قشنگ بوده که خاطراتش باعث سُر خوردن اشکا از چشایی می­شه که حالا خیلی ساله از اون روزا می­گذره!

 

اون شب خیلی بیقرار بود و من می­دونستم چقدر دلش می­خواد همون آهنگ رو با صنم بعد از اون همه سال، با هم دوباره گوش بدن. اما متأسفانه هیچ کمکی از دستم بر نمی­اومد و ناخوادآگاه دیدم منم برای اون حس قشنگ دارم اشک می­ریزم!

 

برای اولین بار تو زندگیم برای یه حس قشنگ، داشتم اشک می­ریختم!

من اون شب خیلی خوشحال شدم

برای خودم خیلی خوشحال شدم

چون من هم برای یه حس قشنگ تونسته بودم اشک بریزم

کاری که تا اون روز نتونسته بودم انجام بدم!

 

و اما امروز هر وقت چشام بارونی می­شه قلبم گواهی می­ده که حس پاکی بوده که اشکام تونسته پاکی و قداستش رو فریاد بزنه!

من به چشمام هم به اندازه­ی احساسم ایمان دارم، خیلی زیاد!

 

خیلی حسش قشنگ بود و من این زیبای حسش رو فرسنگها این ور مونیتور حس می­کردم و برام، عشقش تقدس خاصی پیدا کرده بود!

 

بهش گفتم: می­تونم بپرسم چه دلیلی باعث شد که عاشق صنم بشین؟

 

البته تا اون روز، هنوز عشقش رو ندیده بودم اما عکسای چند سال متوالی خودشو دیده بودم

 

چقدر این اواخر پیر شده بود!

دو سال از من بزرگتر بود اما انگار کلی پیر شده بود

صورتش جوون بود اما حس عجیبی تو عکس بود که انگار دلش پیر شده یا حتی حس می­کردی که دلی نداره و دلش سالهاست که مُرده!

چنان آه می­کشید و حسرت می­خورد که اگر سنگ هم بود آب می­شد!

 

بهش گفتم: می­تونم بپرسم چه دلیلی باعث شد که عاشق صنم بشین؟

گفت: سادگیش

گفتم: یعنی چی؟

گفت: اونقدر دختر معصوم و پاکی بود که من عاشق همین سادگیش شدم!

گفتم: می­شه منم ببینمش؟

 

و این جوری شد که عکس صنم رو برام فرستاد …

 

ادامه دارد …

 

4 دیدگاه »

  Galaxy wrote @

ّبا خوندنش بغضی گلویم رو فشرد….
و تبسمی بر لبانم…!!

——–
پرستو: زندگی شاید همین انعکاس رو داشته باشه همیشه
هم باعث بروز یه بغض می شه
و هم یه لبخند رو می نشونه رو لبات

  بید مجنون wrote @

سلام پرستو جان
خوبی عزیزم ؟
این داستانت خیلی از اونی که خودت با شکسته نفسی ازش واسم گفته بودی جالب تر و جذاب تره
حالا نمیشه کل داستانو واسه من یکی اختصاصی تعریف کنی ؟ ;)
اومده بودم که بگم اگه کمتر کامنت میزارم دغدغه هایی که این روزا خیلی گریبانمو گرفته و نمیتونم با مطالب بطور کامل ارتباط برقرار کنم
میدونم که درکم میکنی
انشاالله تا یه هفته دیگه کمی سرم خلوت میشه و دوباره با اراجیفم وقتتو میگیرم
شاد باشی

——-
پرستو: سلام یاشار دوست وبلاگی خوب من
از پُستهات معلومه که سرت شلوغه
ایشالا کارات هر چه زودتر درست می شه

می تونم همین حالا هم بگم آخر داستان چی شد
اما مزه اش به اینه که شما هم با من برین به همون سالا و حس و حال داستان رو کاملاً درک کنین
بعدش به آخر داستان هم خواهیم رسید
اون وقته که منصفانه می تونین قضاوت کنین

هیچ وقت عجول نباش پسر خوب!
می دونم و درک می کنم که همه دوست دارن بالاخره بدونن آخرش چی می شه؟
اما تا لحظه لحظه ی اون روزا رو باهاش درگیر نشین آخرش شاید آن چنان قابل باور نباشه
و فک کنین که یه داستان تکراری بوده مثل همه ی داستانای دیگه
اگر چه زندگی همه ی ما آدما تکراره
و هیچ اتفاق تازه ایی درش رخ نمی ده
اما وقتی با یه مسئله خودت شخصاً درگیر می شی و با لحظه لحظه ی اون زندگی کردی، می تونی بهتر باهاش ارتباط برقرار کنی و اگه قضاوتی در موردش داری یه خرده منصفانه تر خواهد بود

اگه عمری باشه حتماً تا جائی که بتونم اون روزا رو به خوبی براتون ترسیم می کنم
چون یکی از بهترین تجربه های عمر خودم رو شامل می شه
و اگه دقت کرده باشی
اونقدر حرف واسه گفتن داره که نشون بده تجربه ی با ارزشی بوده
در ضمن من شکسته نفسی نکردم
نمی دونم دیگران چقدر باهاش ارتباط برقرار می کنن و از خوندنش لذت می برن و بعدها هم می تونن ادامشو باور داشته باشن
واسه همینه که دست به عصا راه می رم و خرد خرد پابلیش می کنم تا فرصت برقراری ارتباط رو باهاش داشته باشن

کاش دوستان می گفتن نظرشون رو در مورد خوندنش
من اصلاً نمی دونم روایتش رو خوب شروع کردم یا نه؟
کاش وقتی می خوندن حس خودشون رو برام می نوشتن :(
نمی دونم چه دلیلی داره که دوستان در مورد این داستان بهم چیزی نمی گن؟ :(

در ضمن
اراجیف یعنی چی؟
نوع نگارشت اراجیفه؟
نوع نوشته هات؟
یا قالبی که ور داشتی واسه نوشته هات؟

(آیکون عصبانی چه جوریه اون وقت؟
آخه من الان از دست این واژه و یاشار عصبانی هستم!!!!)

  يلدا wrote @

دوست داشتم كل داستانو برام تعريف ميكردين جون باورتون نميشة كة اين سرنوشت مثل سرنوشت من دختر كرد عراقى با ية بسر ايرانية كة سالهاست ازش دورم وهنوز عاشقش بخدا

  يلدا wrote @

عشق بايدار ما نميميرة
عاشقا هميشة با عشق زندة زمن زندة ام و در انتظار


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>