پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای آوریل 23, 2008

برگی از دفتر عشق (8)

اولش فک کردم خدای نکرده دختر خانومی که دوسش داشته طوریش شده و بلایی سرش اومده، اما بعداً فهمیدم که هیچ طوری نشده!

هر کدوم از اونا توی یه کشور جدا زندگی می­کردن و فرسنگها از هم دور بودن!

 

برام تعریف کرد که حدود 6 سال پیش از اینکه من با ایشون آشنا بشم، وقتی که هنوز 20 ساله بوده درگیر یه ماجرایی می­شه که نهایتاً منجر می­شه به عشق و دلدادگیشون!

 

خونواده­ایی از ترکیه پا می­شن میان کشوری که ایشون زندگی می­کرد

 

البته باید بگم این دوست ما کلی سرش به کار گرم بود و یه عالمه مشغله­ی فکری داشت که یکی از اونا مترجمی بود!

بر حسب تصادف ایشون می­شه مترجم این خونواده.

همون چند سالی که ترکیه بودن خیلی خوب به زبان ترکی تسلط پیدا می­کنن و به این دلیل هم یکی از شاخه­هایی که واسه ترجمه انجام می­دادن زبان ترکی بود!

 

پدر خونواده به مرور زمان،  بهش اعتماد زیادی پیدا می­کنه و خلاصه دو سالی که اونا توی اون کشور بودن رو تقریباً بیشتر اوقات رو با هم می­گذرونن و علاوه بر مترجم، می­شه بهترین دوست خونوادگیشون!

 

و اما این خونواده دختری داشته 16- 17 ساله

با توجه به تعاریفی که ازش می­کرد توی اون سن و سال، بی­نهایت معصوم و ساده و بی­شیلیه پیلیه بوده و هر چیزی خیلی راحت می­تونسته باعث خوشحالیش بشه!

حتی پریدن یه پرنده

یا حتی شنیدن صدای بی­قرار یه رودخونه برای رسیدن به دریا!

 

اونقدر ذهنش از همه­ی زشتیها دور بود که خیلی راحت می­تونست باعث خوشحالی اطرافیان بشه

یه دختر شاد و سر حال و بی­نهایت معصوم!

یه فرشته­ایی که به قول خودش اشتباهی به زمین اومده بود!

 

اما اسمش فرشته نبود، یه اسم قشنگی داشت. ولی من از این به بعد صنم صداش می­کنم

یعنی دوست دارم تو قصه­ی من اسمش صنم باشه!

 

وقتی از صنم حرف می­زد احساس می­کردم در حال پروازه و تو آسمونا داره سیر می­کنه، ولی بعدش انگار که خوابی دیده و حالا از خواب پریده و فقط یه رؤیای دست نیافتنی رو دیده باشه، دلش می­گرفت و گاهی هم اشکی بود که به کمکش می­اومد!

 

یه شب بهم گفت داره آهنگی رو که با صنم برای اولین بار با هم گوش دادن، گوش می­ده و همین جوری داره اشک می­ریزه!

یاد و خاطره­ی اون روزایی رو که با هم بودن رو اون شب فقط با اشکاش برام زنده کرد و من دیدم که چقدر اون روزا قشنگ بوده که خاطراتش باعث سُر خوردن اشکا از چشایی می­شه که حالا خیلی ساله از اون روزا می­گذره!

 

اون شب خیلی بیقرار بود و من می­دونستم چقدر دلش می­خواد همون آهنگ رو با صنم بعد از اون همه سال، با هم دوباره گوش بدن. اما متأسفانه هیچ کمکی از دستم بر نمی­اومد و ناخوادآگاه دیدم منم برای اون حس قشنگ دارم اشک می­ریزم!

 

برای اولین بار تو زندگیم برای یه حس قشنگ، داشتم اشک می­ریختم!

من اون شب خیلی خوشحال شدم

برای خودم خیلی خوشحال شدم

چون من هم برای یه حس قشنگ تونسته بودم اشک بریزم

کاری که تا اون روز نتونسته بودم انجام بدم!

 

و اما امروز هر وقت چشام بارونی می­شه قلبم گواهی می­ده که حس پاکی بوده که اشکام تونسته پاکی و قداستش رو فریاد بزنه!

من به چشمام هم به اندازه­ی احساسم ایمان دارم، خیلی زیاد!

 

خیلی حسش قشنگ بود و من این زیبای حسش رو فرسنگها این ور مونیتور حس می­کردم و برام، عشقش تقدس خاصی پیدا کرده بود!

 

بهش گفتم: می­تونم بپرسم چه دلیلی باعث شد که عاشق صنم بشین؟

 

البته تا اون روز، هنوز عشقش رو ندیده بودم اما عکسای چند سال متوالی خودشو دیده بودم

 

چقدر این اواخر پیر شده بود!

دو سال از من بزرگتر بود اما انگار کلی پیر شده بود

صورتش جوون بود اما حس عجیبی تو عکس بود که انگار دلش پیر شده یا حتی حس می­کردی که دلی نداره و دلش سالهاست که مُرده!

چنان آه می­کشید و حسرت می­خورد که اگر سنگ هم بود آب می­شد!

 

بهش گفتم: می­تونم بپرسم چه دلیلی باعث شد که عاشق صنم بشین؟

گفت: سادگیش

گفتم: یعنی چی؟

گفت: اونقدر دختر معصوم و پاکی بود که من عاشق همین سادگیش شدم!

گفتم: می­شه منم ببینمش؟

 

و این جوری شد که عکس صنم رو برام فرستاد …

 

ادامه دارد …