پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …بایگانیِ آوریل 22, 2008
مینه آ – بازیچه ی خدایان
مینهآ از اوان کودکی زیر سایهی خدای خود بزرگ شده بود. او کور بود و من که با یک سوزن چشمان نابینایی را بینا میکردم قادر به علاج کوری او نبودم.
از شدت ناتوانی و اینکه از دستم کاری بر نمیآید تا وی را از عقایدش باز گردانم درمانده بودم. میدانستم که استدلالهای من در مقابل تعصب او راه به جایی نمیبرد.
میدانستم که تعصب چون زهری هلاهل است، با این حال در برابر لطافت او رهرویی در کویر را میمانستم که به واحهیی رسیده باشد …
——
پ.ن:
1- شاید خنده دار باشه! اما وقتی فصل مینهآ رو میخوندم، برای معصومیتش اشک ریختم و قلبم به شدت به درد اومد!
2- اگر چه وقایع این کتاب، شاید افسانهایی بیش نباشه، اما همین افسانه رو میشه توی همین عصر خودمون بارها و بارها دید و باز به خاطر تکرارش بارها و بارها قلبمون به درد بیاد و چشامون هم پُر از اشک بشه!
3- خیلی از آدما از کودکی بدون اینکه خواسته باشن بازیچهی دست یه عده آدم ذینفع مثل مینوتاوروس هستن و خودشون هم خبر ندارن!
4- چقدر خوندن این فصل تلخ بود!
به راستی، برای مینهآهای عصر خودمون چیکار باید بکنیم که دیگه قربانی یه مُشت تعصب پوچ و توخالی نشن؟
5- داونلود کامل کتاب سینوهه با ترجمهی آقای ذبیح الله منصوری