پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (7)

و برام تعریف کرد که هنوز سن و سالی نداشته که پدرشون رو از دست می­دن!

 

فقدان پدر رو تو زندگی به وضوح احساس می­کرد. می­شد این احساس نیاز رو تو حرفاش خوند، حتی با وجودیکه سالها از فوتشون می­گذشت اما جداً به آغوش گرم و با محبت پدر نیاز داشتن و همیشه به عنوان یه آرزوی محال ازش یاد می­کرد.

چقدر به یه رابطه­ی دوستانه و صمیمی با پدر نیاز داشت و چقدر منو دختری خوشبخت می­دونست که سایه­ی پدر و مادر هنوز هم بالای سرم بود و به راستی که چقدر نعمت بزرگیه داشتنشون!

 

در سن 13 سالگی و بعد از فوت پدر، به همراه خواهر و مادر می­رن ترکیه و چند سالی اونجا می­مونن و بعد هم راهی یه کشور دیگه می­شن.

بعد از چند سال، مادرشون با مردی ازدواج می­کنه و به همراه دخترش می­رن آمریکا پیش شوهر جدید! ولی ایشون تنهای تنهای توی همون کشور می­مونه. اگر چه اون روزا هیچ کس رو نداشت که کمکش کنه یا حتی بهش دلگرمی بده اما همزمان هم درس می­خوند و هم کار می­کرد تا بتونه یه روزی روی پای خودش بایسته!

خلاصه اونقدر صادقانه حرف می­زد که حرفاشو دیگه می­تونستم باور کنم

 

تازه بعد از اون ماجرا بود که تونستم اسمم رو بهش بگم و اینکه یه دختر کُرد سُنی هستم و جالب اینجا بود که سُنی بودن من هم باعث شد ماجرای دیگه ­ایی رو برام تعریف کنه که محور اصلی قصه هم همون بخش از داستان زندگیشونه!

 

یه بار همین جوری بدون مقدمه گفت: هیچ می­دونستی من عاشقم!

تعجب کردم!

 

گفتم: مگه قبلاً نگفتین که هیچ وقت عاشق نبودین؟!

خندید و گفت: آشنا سخن آشنا نگه دارد!

عشق و حرف زدن از عشق کار ساده­ایی نیست و من نمی­تونستم به یه غریبه بگم که توی دلم چی می­گذره؟! اما امروز می­تونم همشو برات تعریف کنم. اگر چه شاید دیگه خیلی دیر شده باشه حتی بخوام در موردش صحبت کنم!

 

و این جوری شد که برای اولین بار یه دوست، برگی از دفتر عشق رو برام ورق زد …

 

 ادامه دارد …

3 دیدگاه »

  Parastoooo wrote @

سلام … واقعا قلم رواني دارين … اينقدر كه الان كه براي اولين بار اومدم كلي از پست هاي اين صفحه رو خوندم … ممنون كه با كامنتتون من رو با وبلاگ خودتون آشنا كردين :)

——
پرستو: خواهش می کنم دختر خوب :)
فک کنم تشابه اسم باعث شد علاقمند بشم ببینم این یکی پرستو چه جوری می پره :)
ممنون از حسن توجهت پرستو جان

  هوس مبهم wrote @

چه جالب نمیدونستم که سونی هستی

——
پرستو: من کی گفتم سونی هستم؟
من سُنی هستم هوس خان مبهم :)
با شرکت سونی اشتباه گرفتی انگار!
باید کامنتت رو براشون فوروارد کنم D:

  بید مجنون wrote @

آدم به وبلاگ خیلیا میره و ازشون خواهش میکنه که یه خورده کمتر بنویسن ولی اینجا و این قضیه فرق داره
چرا انقدر کوتاه مینویسی پرستو جان
خدایی کامنتم نمیاد
خدایی تو اگه بودی بیشتر دوست داشتی بشنوی یا بگی ؟
خب بعضی وقتا آدم دوست داره که بشنوه
یه کم بیشتر بنویس

——
پرستو: بالاخره تکلیف ما رو روشن کن یاشار :)
چیکار کنم؟
یه بار می گی چرا زود زود آپ می کنی؟
یه بار می گی بیشتر بنویس!

بابا منم باید حس نوشتنم باشه تا بخوام بنویسم
مگه نه؟
تازه، می خواستم دیگه ادامشو فعلاً ننویسم
گفتم شاید نخوان ملت داستان گوش بدن، زورکی که نیست!
می خواستم یه فاصله کوتاه بیفته تا ببینم علاقمند داره یا نه؟
آخه من هم نمی تونم الکی واسه خودم هی بنویسم و هی هر روز هم آپ کنم که شاید یکی منتظره بقیشو بخونه
وقتی هیچ بنی بشری نمی گه روایتش داره خوب پیش می ره یا نه؟ من کف دستم رو بو کنم که ببینم یکی دلش می خواد بخونه؟

خب یه سری جریانات هست که باید فرصت بدم خواننده بخونه و باهاش ارتباط برقرار کنه
مگه نه؟
در ضمن
هر وقت کامنتت نمیاد مجبور نیستی چیزی بنویسی بچه! :)


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>