و برام تعریف کرد که هنوز سن و سالی نداشته که پدرشون رو از دست میدن!
فقدان پدر رو تو زندگی به وضوح احساس میکرد. میشد این احساس نیاز رو تو حرفاش خوند، حتی با وجودیکه سالها از فوتشون میگذشت اما جداً به آغوش گرم و با محبت پدر نیاز داشتن و همیشه به عنوان یه آرزوی محال ازش یاد میکرد.
چقدر به یه رابطهی دوستانه و صمیمی با پدر نیاز داشت و چقدر منو دختری خوشبخت میدونست که سایهی پدر و مادر هنوز هم بالای سرم بود و به راستی که چقدر نعمت بزرگیه داشتنشون!
در سن 13 سالگی و بعد از فوت پدر، به همراه خواهر و مادر میرن ترکیه و چند سالی اونجا میمونن و بعد هم راهی یه کشور دیگه میشن.
بعد از چند سال، مادرشون با مردی ازدواج میکنه و به همراه دخترش میرن آمریکا پیش شوهر جدید! ولی ایشون تنهای تنهای توی همون کشور میمونه. اگر چه اون روزا هیچ کس رو نداشت که کمکش کنه یا حتی بهش دلگرمی بده اما همزمان هم درس میخوند و هم کار میکرد تا بتونه یه روزی روی پای خودش بایسته!
خلاصه اونقدر صادقانه حرف میزد که حرفاشو دیگه میتونستم باور کنم
تازه بعد از اون ماجرا بود که تونستم اسمم رو بهش بگم و اینکه یه دختر کُرد سُنی هستم و جالب اینجا بود که سُنی بودن من هم باعث شد ماجرای دیگه ایی رو برام تعریف کنه که محور اصلی قصه هم همون بخش از داستان زندگیشونه!
یه بار همین جوری بدون مقدمه گفت: هیچ میدونستی من عاشقم!
تعجب کردم!
گفتم: مگه قبلاً نگفتین که هیچ وقت عاشق نبودین؟!
خندید و گفت: آشنا سخن آشنا نگه دارد!
عشق و حرف زدن از عشق کار سادهایی نیست و من نمیتونستم به یه غریبه بگم که توی دلم چی میگذره؟! اما امروز میتونم همشو برات تعریف کنم. اگر چه شاید دیگه خیلی دیر شده باشه حتی بخوام در موردش صحبت کنم!
و این جوری شد که برای اولین بار یه دوست، برگی از دفتر عشق رو برام ورق زد …
ادامه دارد …
سلام … واقعا قلم رواني دارين … اينقدر كه الان كه براي اولين بار اومدم كلي از پست هاي اين صفحه رو خوندم … ممنون كه با كامنتتون من رو با وبلاگ خودتون آشنا كردين :)
——
پرستو: خواهش می کنم دختر خوب :)
فک کنم تشابه اسم باعث شد علاقمند بشم ببینم این یکی پرستو چه جوری می پره :)
ممنون از حسن توجهت پرستو جان