پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

بایگانیِ آوریل 20, 2008

برگی از دفتر عشق (7)

و برام تعریف کرد که هنوز سن و سالی نداشته که پدرشون رو از دست می­دن!

 

فقدان پدر رو تو زندگی به وضوح احساس می­کرد. می­شد این احساس نیاز رو تو حرفاش خوند، حتی با وجودیکه سالها از فوتشون می­گذشت اما جداً به آغوش گرم و با محبت پدر نیاز داشتن و همیشه به عنوان یه آرزوی محال ازش یاد می­کرد.

چقدر به یه رابطه­ی دوستانه و صمیمی با پدر نیاز داشت و چقدر منو دختری خوشبخت می­دونست که سایه­ی پدر و مادر هنوز هم بالای سرم بود و به راستی که چقدر نعمت بزرگیه داشتنشون!

 

در سن 13 سالگی و بعد از فوت پدر، به همراه خواهر و مادر می­رن ترکیه و چند سالی اونجا می­مونن و بعد هم راهی یه کشور دیگه می­شن.

بعد از چند سال، مادرشون با مردی ازدواج می­کنه و به همراه دخترش می­رن آمریکا پیش شوهر جدید! ولی ایشون تنهای تنهای توی همون کشور می­مونه. اگر چه اون روزا هیچ کس رو نداشت که کمکش کنه یا حتی بهش دلگرمی بده اما همزمان هم درس می­خوند و هم کار می­کرد تا بتونه یه روزی روی پای خودش بایسته!

خلاصه اونقدر صادقانه حرف می­زد که حرفاشو دیگه می­تونستم باور کنم

 

تازه بعد از اون ماجرا بود که تونستم اسمم رو بهش بگم و اینکه یه دختر کُرد سُنی هستم و جالب اینجا بود که سُنی بودن من هم باعث شد ماجرای دیگه ­ایی رو برام تعریف کنه که محور اصلی قصه هم همون بخش از داستان زندگیشونه!

 

یه بار همین جوری بدون مقدمه گفت: هیچ می­دونستی من عاشقم!

تعجب کردم!

 

گفتم: مگه قبلاً نگفتین که هیچ وقت عاشق نبودین؟!

خندید و گفت: آشنا سخن آشنا نگه دارد!

عشق و حرف زدن از عشق کار ساده­ایی نیست و من نمی­تونستم به یه غریبه بگم که توی دلم چی می­گذره؟! اما امروز می­تونم همشو برات تعریف کنم. اگر چه شاید دیگه خیلی دیر شده باشه حتی بخوام در موردش صحبت کنم!

 

و این جوری شد که برای اولین بار یه دوست، برگی از دفتر عشق رو برام ورق زد …

 

 ادامه دارد …