یکی از همون شبا ازم پرسید: تا حالا عاشق شدی؟
گفتم: نه! شما چطور؟
گفت: منم عاشق نشدم. اما میخوام بشم!
گفتم: مگه دست خود آدمه که بگه میخوام عاشق بشم و بعدش عاشق بشه؟
خندید و گفت: همه چی دست خود آدمه. تو هم دیر شده، برو عشقت رو پیدا کن!
خندم گرفته بود. مگه من بیکارم برم دوره بیفتم که کی عشق منه، آقا بیاد من پیداش کنم؟
تا حالا این جوری بهش فکر نکرده بودم!
نشسته بودم که عشق خودش بیاد در خونهی دلمو بزنه و البته چنان درش رو مُهر و موم کرده بودم که هیچ کس نمی تونست درشو بشکنه و خودشو به زور هم که شده بچپونه توی دل من!
من حتی تا اون سن پسری رو یه کوچولو هم دوست نداشتم و کلاً این صحبتا رو گناه میدونستم!
حتی تو صحبت کردن با ایشون خیلی مراعات میکردم که چیزی نگم اشکال و ایراد شرعی داشته باشه! چقدر اون روزا گناه از دید من فت و فراوون بود و چقدر من با دختر اون سالها فرق دارم امروز!
به قول یکی از دوستان، یکی از خوبیهای نوشتن اینه که آدم خودش متوجه بعضی تغییرات میشه و میتونه خیلی قشنگ امروز رو با سالها پیش مقایسه کنه و ببینه کجای کار اشکال داشته و اینکه نقاط قوت و ضعفش چی بوده و آیا به مرور زمان قوت پیدا کردن یا اینکه کم رنگ شدن؟!
نوشتن یه وقتایی باعث تخلیهی روحی آدم میشه و یه وقتایی میشه آینه تمام نمای گذشته!
خلاصه در هر صورت، نعمت خیلی خوبیه این نوشتن!
اون چند شب، بحثا با این جمله شروع میشد: در مورد چی صحبت کنیم؟
و با توافق طرفین یه موضوع میشد سوژهی بحث و کلی هم هر دو راضی بودیم از طرح موضوعات دینی و مذهبی و اجتماعی و این دسته صحبتا
تا اینکه درست در شب دوازدهم
وقتی گفتم در مورد چی صحبت کنیم
یه دفعه گفت: دیدگاهت در مورد … چیه؟
چی؟ در مورد چی؟
باورم نمیشد موضوع بحث اون شب رو
با عصبانیت گفتم: شما مگه فک کردین من کی هستم؟
چی فک کردین که میخواین ما در مورد … صحبت کنیم؟
کلی دعواش کردم که اشتباه گرفته
خدا روزیشو جای دیگهایی حواله کنه
واقعاً کُفریم کرده بود با اون حرف
خیلی واضح و سریع موضعم رو براش روشن کردم و بهش یادآوری کردم که داره با یه غریبه حرف میزنه و مراقب حرف زدنش باشه!
کلی عذر خواست اما من یه لحظه هم نموندم تا به حرفاش گوش بدم
حتی منتظر نشدم ببینم چی میخواد بگه؟ برام اهمیتی نداشت، فقط سریع دسی شدم و هی سر خودم هوار کشیدم
هی گفتم: خوب شد؟ همینو میخواستی؟
میخواستی وقتت رو با این حرفا بگذرونی؟
میخواستی حریم رو این جوری نگه داری؟
مگه بقیه اجازه میدن حریما حفظ بشه؟
مگه میتونی هی به همه یادآوری کنی پاشون رو از اون خط این ور تر نذارن؟
مگه میتونی؟
انتظارشو نداشتم
اون که شبای قبل خیلی خوب موضوع میداد
خیلی خوب بحث میکرد
حتی گاهی منو مُجاب میکرد که بهتره بیشتر فک کنم در مورد افکارم
یه جورایی باورم شده بود که آدم خوبیه
اما به نظرم اون شب، خرابش کرد!
سه شب با همه چی قهر کردم
با خودم
با دنیای نت
با ایشون
حتی نرفتم ببینم آفی چیزی برام گذاشته یا نه؟
تصمیم داشتم واسه همیشه فراموش کنم و دیگه نرم
اما اونقدر اون چند شب موضوع تازه شنیده بودم و افکارم قلقلکش اومده بود که میخواستم بیشتر بدونم
میخواستم حرفاشو بشنوم
احساس بهم میگفت: آدم خوبیه و منظوری نداشته
اما عقل میگفت: اونم حتماً آدم الکی خوشیه و اومده فقط وقتشو این جوری تلف کنه
باورم نمیشد
حرفای عقل رو نمیتونستم قبول کنم
با یه جمله نمیتونستم قبول کنم که احساسم اشتباه کرده، چون خیلی باورش داشتم
احساسم رو باور داشتم و البته امروز هم باورش دارم!
و به خاطر همین هم بالاخره رقابت رو احساس بُرد
و من دوباره رفتم …
ادامه دارد …