پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

برگی از دفتر عشق (5)

یکی از همون شبا ازم پرسید: تا حالا عاشق شدی؟

گفتم: نه! شما چطور؟

گفت: منم عاشق نشدم. اما می­خوام بشم!

گفتم: مگه دست خود آدمه که بگه می­خوام عاشق بشم و بعدش عاشق بشه؟

خندید و گفت: همه چی دست خود آدمه. تو هم دیر شده، برو عشقت رو پیدا کن!

 

خندم گرفته بود. مگه من بیکارم برم دوره بیفتم که کی عشق منه، آقا بیاد من پیداش کنم؟

تا حالا این جوری بهش فکر نکرده بودم!

نشسته بودم که عشق خودش بیاد در خونه­ی دلمو بزنه و البته چنان درش رو مُهر و موم کرده بودم که هیچ کس نمی تونست درشو بشکنه و خودشو به زور هم که شده بچپونه توی دل من!

من حتی تا اون سن پسری رو یه کوچولو هم دوست نداشتم و کلاً این صحبتا رو گناه می­دونستم!

حتی تو صحبت کردن با ایشون خیلی مراعات می­کردم که چیزی نگم اشکال و ایراد شرعی داشته باشه! چقدر اون روزا گناه از دید من فت و فراوون بود و چقدر من با دختر اون سالها فرق دارم امروز!

 

به قول یکی از دوستان، یکی از خوبیهای نوشتن اینه که آدم خودش متوجه بعضی تغییرات می­شه و می­تونه خیلی قشنگ امروز رو با سالها پیش مقایسه کنه و ببینه کجای کار اشکال داشته و اینکه نقاط قوت و ضعفش چی بوده و آیا به مرور زمان قوت پیدا کردن یا اینکه کم رنگ شدن؟!

نوشتن یه وقتایی باعث تخلیه­ی روحی آدم می­شه و یه وقتایی می­شه آینه تمام نمای گذشته!

خلاصه در هر صورت، نعمت خیلی خوبیه این نوشتن!

 

اون چند شب، بحثا با این جمله شروع می­شد: در مورد چی صحبت کنیم؟

و با توافق طرفین یه موضوع می­شد سوژه­ی بحث و کلی هم هر دو راضی بودیم از طرح موضوعات دینی و مذهبی و اجتماعی و این دسته صحبتا

 

تا اینکه درست در شب دوازدهم

وقتی گفتم در مورد چی صحبت کنیم

یه دفعه گفت: دیدگاهت در مورد … چیه؟

 

چی؟ در مورد چی؟

باورم نمی­شد موضوع بحث اون شب رو

با عصبانیت گفتم: شما مگه فک کردین من کی هستم؟

چی فک کردین که می­خواین ما در مورد … صحبت کنیم؟

 

کلی دعواش کردم که اشتباه گرفته

خدا روزیشو جای دیگه­ایی حواله کنه

 

واقعاً کُفریم کرده بود با اون حرف

خیلی واضح و سریع موضعم رو براش روشن کردم و بهش یادآوری کردم که داره با یه غریبه حرف می­زنه و مراقب حرف زدنش باشه!

 

کلی عذر خواست اما من یه لحظه هم نموندم تا به حرفاش گوش بدم

حتی منتظر نشدم ببینم چی می­خواد بگه؟ برام اهمیتی نداشت، فقط سریع دسی شدم و هی سر خودم هوار کشیدم

هی گفتم: خوب شد؟ همینو می­خواستی؟

می­خواستی وقتت رو با این حرفا بگذرونی؟

می­خواستی حریم رو این جوری نگه داری؟

مگه بقیه اجازه می­دن حریما حفظ بشه؟

مگه می­تونی هی به همه یادآوری کنی پاشون رو از اون خط این ور تر نذارن؟

مگه می­تونی؟

 

انتظارشو نداشتم

اون که شبای قبل خیلی خوب موضوع می­داد

خیلی خوب بحث می­کرد

حتی گاهی منو مُجاب می­کرد که بهتره بیشتر فک کنم در مورد افکارم

یه جورایی باورم شده بود که آدم خوبیه

اما به نظرم اون شب، خرابش کرد!

 

سه شب با همه چی قهر کردم

با خودم

با دنیای نت

با ایشون

حتی نرفتم ببینم آفی چیزی برام گذاشته یا نه؟

تصمیم داشتم واسه همیشه فراموش کنم و دیگه نرم

اما اونقدر اون چند شب موضوع تازه شنیده بودم و افکارم قلقلکش اومده بود که می­خواستم بیشتر بدونم

می­خواستم حرفاشو بشنوم

 

احساس بهم می­گفت: آدم خوبیه و منظوری نداشته

اما عقل می­گفت: اونم حتماً آدم الکی خوشیه و اومده فقط وقتشو این جوری تلف کنه

 

باورم نمی­شد

حرفای عقل رو نمی­تونستم قبول کنم

با یه جمله نمی­تونستم قبول کنم که احساسم اشتباه کرده، چون خیلی باورش داشتم

احساسم رو باور داشتم و البته امروز هم باورش دارم!

و به خاطر همین هم بالاخره رقابت رو احساس بُرد

و من دوباره رفتم …

 

ادامه دارد …

 

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده »

دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>