پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای آوریل 18, 2008

برگی از دفتر عشق (6)

اون روزا نمی­دونستم اگه میای، می­تونی بصورت invisible بیای و کسی نبینه که آن لاینی. واسه همین تا کانکت شدم فوراً سلام داد

آخه درست همون ساعتی رفتم که شبای قبل رفته بودم

جوابی بهش ندادم

بازم سلام داد

کلی عذرخواهی کرد

گفت که نمی­بایست موضوع رو اون جوری مطرح می­کرده

گفت که نمی­خواسته به من بی­احترامی کنه

 

اما من یه کلمه جواب ندادم

بالاخره صبرش تموم شد و کلی سر من داد کشید

 

دختره­ی مغرور!

فک کردی که چی؟ چرا جواب نمی­دی؟ آخه مگه من چی گفتم؟

اون فقط یه موضوع بود. تو می­تونستی بگی دوست داری که در موردش حرف بزنیم یا اینکه دوست نداری.

من فقط خواستم امتحان کنم ببینم تو چه جور دختری هستی که من دارم باهاش حرف می­زنم؟!

من فقط می­خواستم بدونم تو هم داری جا نماز آب می­کشی یا نه؟

می­خواستم بدونم آیا همون دختری که این مدت کوتاه شناختم هستی یا نه؟

می­خواستم …

 

و من فقط داشتم حرفاشو می­خوندم

تا حالا هیچ کس منو دعوا نکرده بود

هیچ کس سر من داد نزده بود

هیچ کس بهم نگفته بود مغرور

هیچ کس نگفته بود خدا رو بنده نیستم

 

شاید تا اون روز همه این جوری پیش خودشون فک کرده بودن. شاید چون اونقدر حریما رو بهش توجه کرده بودم و اجازه نداده بودم یکی بهم نزدیک بشه همه فک کرده بودن چقدر این دختره مغروره!

 

من فقط داشتم حرفاشو می­خوندم و اون همه سالی رو که گذشته بود و رفتار دیگران رو از روی حرفاش می خوندم و می­دیدم

می دیدم که چه حرفایی تو دل بقیه بوده که شاید بهم نگفته بودن و اون شب از زبون ایشون شنیدم

 

اون دختر مغرور نبود

خودخواه هم نبود

خودشو از هیچ کس بزرگتر و برتر ندیده بود

ادعایی هم نداشت که همه چی رو می­دونه

از دماغ فیل هم نیفتاده بود

 

خلاصه

فک کنم اون شب، اون دختر شکست

آخه چیزائی که ایشون می­گفت، نبود

 

وقتی حرفاش تموم شد

گفتم: سلام

انتظار نداشتم جواب بده

اما با خوشرویی جواب داد

 

گفت که می­دونسته دارم حرفاشو می­خونم و براش اهمیت داشته که بهش جواب بدم

گفت که بعد از سالها تنهایی و هم صحبتی با خیلیها، تازه یه هم صحبت خوب پیدا کرده و می­خواسته علاوه بر هم صحبت، یه دوست خوب هم باشه به خاطر همین هم می­خواسته محک بزنه تا وقتشو با گپ زدن با یه دختر لوس و افاده ایی تلف نکنه!

 

دیگه اطمینان پیدا کرده بود که می­تونم هم صحبت خوبی براش باشم و این جوری شد که از زندگی خودش برام گفت …

 

ادامه دارد …

 

 

 

——

پ.ن:

1- داستانی رو که می­خواستم براتون تعریف کنم تازه از قسمت بعدی شروع می­شه. تا این قسمت، فقط با روحیات راوی داستان آشنا شدین و از این به بعد با زندگی یه آدم دیگه که سرشار از لحظات تلخ و شیرینه آشنا می­شین!

 

2- شاید خوندن وبلاگ دوستان و حس و حالشون باعث شد که من راغب بشم داستان زندگی ایشون رو براتون تعریف کنم!

امیدوارم همون اندازه که من وقت می­زارم و اون لحظات رو به یاد میارم و براتون تعریف می­کنم، شما هم به همون اندازه از خوندنش استفاده ببرین و لااقل خوندن زندگینامه­ی یه آدم دیگه کمک خوبی براتون باشه تا قدر داشته­هاتونو بدونین و برای چیزایی که از دست دادین کمتر غصه بخورین!

 

Older entries »