پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

بایگانیِ آوریل 16, 2008

زیستن با طعم عشق

چند روز پیش که همین جوری داشتم روزنامه ورق می زدم چشمم خورد به یه داستان که خیلی بانمک بود و کلی خنده ام گرفته بود به حس و حال شخصیتای اون داستان!

 

داشتم فک می­کردم که گاهی واقعاً چقدر شغل آدما رو نوع رابطه­ی اجتماعیشون تأثیر می­زاره و حتی بعد از سالها میشه جزء شخصیتشون و کاریش هم نمی­شه کرد و می­شه حکایت همین داستان که خانومی بعد از ده سال زندگی مشترک از همسرش شاکیه که رنگ عشق هیچ وقت تو زندگی اونا پر رنگ نبوده و بعد از اون همه سال حتی به یه تعریف مشخصی از خوشبختی و عشق هم نرسیدن.

حتی به هم sms نزدن، هدایای بی مناسبت واسه هم نخریدن،  نامه­های عاشقانه ننوشتن و …

 

و آقای همسر با گزینه­ی نامه­های عاشقانه موافقت می­کنه و می­گه که با روحیاتش بیشتر سازگاره و خلاصه خانوم صبح زود با یه نامه­ی چسبیده به در یخچال مواجه می­شه که روی پاکتش نوشته: «موضوع: عشق»

وقتی با هیجان نامه را باز می­کنه می­بینه که نامه روی یکی از سر برگهای اداری نوشته شده و تاریخ همون روز رو خورده و در بالای نامه هم قید شده که پیوست ندارد!

نامه این طور شروع می­شه:

 

به: زیبای زندگی ام

از: احمد دوستدارت

با عرض سلام و تحیات

احتراماً به عرض می­رساند که تو تنها عشق زندگی من هستی و به این وسیله اعلام می­کنم هرگز زن دیگری را دوست نداشته و نخواهم داشت.

پیشاپیش از بذل توجهات آن سرکار علیه نسبت به عرایض این حقیر کمال امتنان را دارم.

با تشکر

احمد.الف کارمند دبیرخانه

 

 

 

——

پ.ن:

اصل داستان به قلم ماندانا ملاعلی نوشته شده و این پُست فقط اشاره ایی به داستان بود و متن اصلی نامه­ی این مرد عاشق پیشه!