پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …بایگانیِ آوریل 11, 2008
حقیقت ِ یک خواب
تو زندگی هر آدمی افراد زیادی میان و میرن اما تعداد خیلی کمی از اونا واسه همیشه میمونن. نه اینکه واقعاً پیش آدم باشن و همیشه این امکان باشه که از تجاربشون استفاده بشه، ولی همین رد پایی که گذاشتن واسه همیشه یادگاری میمونه و هیچ وقت هم فراموش نمیشن!
یکی از آدمایی که تو جادهی زندگی هرگز نمیتونم شخصیت، رفتار و منش جنتلمنانهی ایشون رو فراموش کنم، همکاری بود که تو تهران داشتم و الان یکی از بهترین دوستام هستن. شخصیت فوق العادهای دارن و من از این بابت خیلی خوشحالم که یه مدت تونستم از محضر ایشون و تجارب ارزندهی زنگیشون بهرهمند بشم.
وقتی میگم شخصیت فوقالعاده، واقعاً همین طوره و همیشه شخصیتشون برام خیلی جالب و قابل احترام بوده. نمونهی یه مرد متعهد به زندگی مشترک و همسر و خونواده و خلاصه یه آدم قابل اعتماد و یه دوست بسیار با تجربه و ارزشمند!
چند سالی میشد که ازدواج کرده بودن اما بنا به صلاحدید خودشون بعد از اون همه سال زندگی مشترک، هنوز آمادگی پذیرش یه مهمون کوچولو رو نداشتن اما بینهایت بچهها رو دوست داشتن و مطمئناً پدر خیلی خوبی میشدن.
حدود 9 ماه پیش بود اواسط تابستون و من تازه از تهران برگشته بودم. یعنی واسه همیشه تهران رو ترک کرده بودم به مقصد سرزمین مادریم.
دم دمای صبح بود. یکی داشت منو صدا میزد.
فقط صدا بود و من کسی رو نمیدیدم
با خوشحالی بهم گفت: تا چند ماه دیگه من پدر میشم!
منم خیلی خونسرد بدون اینکه کنجکاو بشم ببینم کی داره با من حرف میزنه گفتم: مبارکه ایشالا!
همین که گفتم مبارکه، چشامو باز کردم دیدم همهی این صداها رو من تو خواب دیدم و جالب اینجا بود که میدونستم صدای کی بود، واسه همین هم خیلی خوشحال شدم.
خیلی زیاد
چون میدونستم قطعاً باید مسافر کوچولوئی اومده باشه که من خوابشو دیدم اما تقریباً دو روز این مکالمه ی کوتاه رو که تو خواب دیده بودم، مز مزه کردم و دیدم نمیتونه فقط خواب باشه و حتماً حقیقت داره، واسه همین هم یه sms کوچولو زدم و گفتم: خواب دیدم پدر شدین، مبارکه ایشالا!
اونقدر مطمئن بودم که خواب حقیقت داره که حتی ازشون صحت و سُقم خواب رو نپرسیدم و پیشاپیش هم تبریک گفتم.
غروب بهم زنگ زدن و کلی خندیدن
منم خندهم گرفته بود
آخه من حتی نپرسیدم قضیه درسته یا نه؟ و یه باره تبریک هم گفته بودم.
بهم گفتن: جدی خواب دیدی؟
- بله خواب دیدم
+ الان با خانوم داشتیم اساماس تو رو میخوندیم و کلی خندیدم
- چرا؟
+ آخه دیروز تازه خودمون جواب آزمایش رو گرفتیم و مطمئن شدیم، حالا تو چطور خوابشو دیدی؟
منم زدم زیر خنده!
- خب از کجا باید بدونم؟ خوابه دیگه! پس واقعاً مبارکه ایشالا!
کلی خوشحال شدم از اینکه خوابم واقعیت داشت اونم چه واقعیتی! من اولین نفری بودم که میدونستم یه مسافر کوچولو قراره تا چند ماه دیگه مهمون اونا بشه و هیشکی هم خبر نداشت و این قضیه باعث شد سه تائی کلی به من و خوابم بخندیم!
و اما امروز جمعه 23 فروردین 1387 این مسافر کوچولو بالاخره بعد از ماهها چشم انتظاری همون دم دمای صبح پروازش به سلامت انجام شد و تو فرودگاه زندگی نشست!
رسیدن بخیر خانوم کوچولو!