پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای آوریل 10, 2008

کرگدنها هم عاشق می شوند

 یک کرگدن جوان، داشت تنهایی توی جنگل می­رفت. دُم جنبانکی که همان اطراف پرواز می­کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست؟

کرگدن گفت: همه­ی کرگدنها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن گفت: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد، و به تو کمک کند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی­خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می­خارد، لای چینهای پوستت پر از حشره­های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره­های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی­توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز! دوست داشتن به قلب مربوط می­شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی­بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی­کنی، آن را نمی­بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده­ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می­زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می­تواند دوست داشته باشد، می­تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می­گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی … بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار …

 

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله­ی مناسب می­گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله­اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می­خاراند. داشت حشره­های ریز لای چینهای پوستش را با نوک ظریفش برمی­داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می­آید. اما نمی­دانست دقیقاً از چی خوشش می­آید.

 

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می­خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم­های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است!

من دارم به تو کمک می­کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می­شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

 

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می­گوید اما فکر کرد لابد درست می­گوید. روزها گذشت، روزها، هفته­ها و ماه­ها، و دم جنبانک هر روز می­آمد و پشت کرگدن می­نشست، هر روز پشتش را می­خاراند و هر روز حشره­های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می­داشت و می­خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می­خاراند و حشره های پوستش را می­خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می­کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم.

راستش من می­خواهم تو را تماشا کنم.

 

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشمهای کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.

کرگدن می­خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه­ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت­ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

 

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می­گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می­کند، قلبش از چشمش می­افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدنها هم عاشق می­شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می­چکد.

 

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم­هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می­شود.

 

آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!

 

 

——
پ.ن: لینک به مطلب تشکر نامه­ی Eric

Older entries »