اول از همه باید جسارت منو ببخشین. جدی می گم!
در محضر اساتید باتجربه ایی چون شما دوستان خوب، آدم باید بیشتر شنونده باشه تا گوینده. اما خب دانشجوها هم درساشونو واسه اساتید خودشون بازگو میکنن و به عبارتی میشه گفت همیشه باید در حال درس پس دادن باشن!
استدلال من همیشه اینه که یا آدم نباید دوستی داشته باشه و یا اگه داره باید دوستش حرفی واسه گفتن داشته باشه
و وقتی حرفی واسه گفتن داشت، به نظرم بزرگترین نعمته!
البته معیارهای انتخاب دوست خیلی زیادن …
فک نکنین فقط هر کی قشنگ حرف زد و یه عده رو دور خودش جمع کرد می تونه دوست خوبی باشه؛ نه. منظورم اینه که علاوه بر کل صفات خوبی که همه می دونن و مسلماً در انتخاب دوستان هم بهش توجه دارن مثل صداقت، رازداری، اعتماد و غیره، اونقدر تجاربش از تو بیشتر باشه که بتونی بهش گاهی علاوه بر اعتماد، تکیه هم بکنی.
متأسفانه شاید توی دنیای خانوما، دوستان کمتر بتونن به هم تکیه کنن و فقط پسرا هستن که از طفولیت تا کهنسالی می تونن به دوستای پسرشون تکیه کنن ولاغیر!
اما دخترا این موهبت رو ندارن
چون فاز اونا با هم فرق داره!
دخترا از طفولیت هی دنبال عروسکای خودشون هستن و عروسک رو به یه دختر بچه ی همسن و سال خودشون ترجیح می دن. وقتی هم بزرگ شدن خودشون رو به دوستاشون بیشتر ترجیح می دن و وقتی هم که ازدواج کردن شوهر و بچه هاشونو به دوستان ترجیح می دن!
عملاً دارین می بینین که توی دنیای خانوما کمتر روابط دوستانه ایی که در دنیای آقایون وجود داره، مشاهده می شه و این طوریه که خانوما معمولاً تنهاتر از آقایون هستن و اینو فقط خودشون میدونن و لاغیر!
نمی دونم چه حکمتیه دخترای شوهردار از دوستای مجرد خودشون می ترسن!
شاید میترسن قاب دل شوهرشون رو دوستان بدزدن!
نمیدونم
اما حتماً همینه دیگه!
مگه نه؟
خب اگه شوهری با دوستای خانومش سلام و علیک داشته باشه و امکان فنا شدن قاب دلش هست همون اوائل زندگی مشترک، خیلی باید ببخشین، خاک تو اون کلهی بی مُخش بکنن!
چرا این حرفا رو به عنوان مقدمه شروع کردم؟
میخوام یه خرده با فاز آقایون و خانوما آشنا بشین!
البته همیشه هم شاید این جوری و تا این حد سخت و وحشتناک نباشه اما تا دلتون بخواد این مسائل هست و فک نکنم هیچ خانومی اصل این قضیه رو منکر بشه که دنیای خانوما خیلی پیچیدهتر از دنیای آقایون هست و شاید بدلیل همین پیچیدگیه که گاهی همه چی مشکل میشه، حتی یه رابطهی ساده و صمیمی و دوستانه!
خب این واسه مقدمه فک کنم کافی باشه!
ادامه دارد …
سلام. منتظر اون مطلبی که گفتین هستم. شاید این مقدمه همونه؟! من فکر نمیکنم زنها از دوستهای مجردشون بترسن اما رابطه خود من با دوستام بعد از ازدواج کم شد بیشتر بخاطر اینکه همسرم خیلی اخلاقش با من فرق میکرد و بالطبع با دوستام هم. بنابراین باید یا غرغر همسرم رو تحمل میکردم یا دوستام رو!
——
پرستو:
آتوسای عزیز
مطلبی که بهت گفتم با همین مقدمه شروع شده و در پانوشتش هم ارجاع داده بودم که کجا از این به بعد ادامشو می نویسم
اگه دوست داشتی می تونی در قسمت صفحات مطلب ” برگی از دفتر عشق” رو دنبال کنی
مهربونم
منظور از ترس شاید همین حس تو باشه
که یا باید با غرغرای همسرت کنار بیای یا با کنایه های دوستات که چرا دیگه حالشونو نمی پرسی و از این حرفا
البته شاید این نوع ترس همونی نباشه که من نوشتم
چون اونجا معمولاً خود اون خانوما مانع از معاشرت دوستاشون می شن بنا بر همون دلایلی که نوشته بودم