پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

روزی سرشار از سورپرایز

حدود سال 1382 بود که یه دوست بهم پیشنهاد داد کتاب سینوحه رو بخونم. خیلی راغب بودم بدونم چه چیزی تو این کتاب هست که اگه منم بخونم ازش خوشم میاد؟ تا اینکه چند ماه بعد کتاب رو گرفتم و فقط صفحه­ی اولش رو خوندم و نمی­دونم چرا اون موقع نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم واسه همین هم بستمش و دیگه نخوندم.

و این طوری شد که فرصت بودن توی یه دنیای دیگه رو از خودم گرفتم و جالب اینجا بود بعد اون جریان هی در مورد سینوحه می­شنیدم و هی خودمو واسه این عدم صبوری در خوندنش ملامت می­کردم!

دیماه پارسال بود که شنیدم یکی از همکارا این کتاب رو داره. کلی ذوق کردم و ازش خواستم اگه ممکنه یه چند وقت کتابشو به من امانت بده تا بشینم بخونمش و یه فرصت دیگه به خودم بدم تا دنیای ناشناخته­ی این کتاب رو هم بشناسم، اما متأسفانه ایشون بدلیل مشکلی که براشون پیش اومده بود مرخصی گرفتن و از پیش ما رفتن. تا اینکه …

تا اینکه امروز کتاب سینوحه رو برام فرستاده بودن!

امشب بعد سالها نشستم و از صفحه اول کتاب گذشتم و در صفحه­ی 4 اون چشمم خورد به یه جمله:

 

آن که بر پاپیروس واژگانی می­نویسد، و برتر از این، آنکه نام و کارهایش را بر لوح سنگی نقر می­کند، بر این امید است که نوشته­اش را بخوانند و آیندگان کردارش را بها نهند …

 

من با وجودیکه هرگز فرصت نداشتم سینوحه رو بخونم اما پاپیروس رو ازش وام گرفته بودم و این برام خیلی جالب بود!

 

و اما امروز روز سورپرایز بود کلهم برای من!

دوستای عزیز دیگه­ایی عید از سفر خارجه اومده بودن و از شانس بد من نتونستم ببینمشون، شنبه هم برگشتن فرنگ و من در حسرت یه بار دیدنشون موندم!

اما امروز سوغاتیشون به دستم رسید!

چقدر ذوق کردم که به فکرم بودن!

اگر چه تا حالا ندیدمشون و فقط دورادور رابط ایمیلای اونا با پدر و مادرشون بودم اما خیلی دلم می­خواست خودم هم از نزدیک زیارتشون کنم!

جداً چه کیفی داره وقتی منتظر هدیه­ایی چیزی نباشی و یهویی یکی برات هدیه بفرسته!

 

و اما سورپرایز بعدی هم الان صورت گرفت!

مشکلم با تغییرات بخش مدیریت وردپرس هم حل شد. اونقدر سر بسرش گذاشتم که بالاخره پیداش کردم و الان دیگه واسه جواب دادن به کامنتا در ادامه­ی همون پُست مشکلی ندارم!

 

چقدر امروز خوش به حالم شد!

6 دیدگاه »

  narcisa wrote @

سلام دوست عزیز
من کتاب سینوحه رو سال 67 خوندم توی اون سن کم حتی نیمه های شبم بیدار
می موندم تا بتونم سریع تمومش کنم

ورد پرس هم خیلی خوبه فقط نمیدونم چرا مورد استقبال زیادی قرار نگرفته

خوش حالیم که خوش به حالتون شده
شاد باشین و سربلند
——
پرستو:

بابا ای ول به تو
حالا همون سن و سال چیزی گرفتی ازش که چی داره می گه؟
من که 5 سال پیش باهاش مشکل داشتم و هنوز آمادگی خوندنشو نداشتم
تازه آمادگیشو پیدا کردم و الان دارم کیف می کنم از خوندنش

من که خودم دارم از این وردپرس خوشم میاد تازه دوستان رو هم دارم دعوت می کنم که اینجا رو هم یه امتحانی بکنن شاید خوششون اومد

امیدوارم تو هم خوشحال و شاد باشی

  آتوسا wrote @

نمیدونم تا کجای کتاب پیش رفتین. من به مینه آ همیشه فکر میکنم. مدام فکر میکنم آیا همه انسانها قربانی توهمی تلخ؛ شوخیی مسخره مثل این هستند؟!!!!

——
پرستو:
فعلاً تازه اول راهم و هنوز صفحات اولیه!
حالا بزار برسم به این قضیه بعداً منم شاید همین فکرا رو کردم :)

  بید مجنون wrote @

سلام
پس خوش به حالت
منم بهت تبریک میگم
اولا اینکه تونستی بخش کامنتدونی رو ازش سر در بیاری
دوم اینکه بابت هدیه هات (البته یادت باشه نصف مال من نصف مال تو )
سوم اینکه اگه میدونستم این مدت دنبال سینوهه هستی واست سند میکردم من فایل pdf اش رو داشتم و دارم ولی میگن گویا مقدمه اش بیشتر از سایر قسمتهاش دل نشینه

بابت اون قضیه هم ممنون و منتظرم

——
پرستو:
پس چی که سر در آوردم!
مگه می شه آدم دوستاشو برنجونه و به کامنتشون جوابی نده و اونا هم شاکی بشن و کلی داد و بیداد کنن!؟

در مورد سوغاتی هم خیلی عذر می خوام به هزار و یه دلیل نمی تونم باهات شریک شم
حالا 2 تا دلیل عمدشو بگم بقیه پیشکش
اول اینکه نمی تونم خودم یه لنگشو بپوشم و اون یکی لنگشو خیرات کنم که
دوم هم عملاً این جور سوغاتیها رو برای زنها اختراع کردن و پوشیدنش برای شما توصیه نمی شه (می ترسم از اون بالا بیفتین پائین آخه) واسه همین هم از هر گونه شراکت در امور سوغاتی معذوریم :)

در مورد فایل هم
حالا همه ی ملت دلشون می خواد بخونن
اگه حوصله به خرج بدی و با ملت بخونی کیفش بیشتره D:
در اسرع وقت پابلیش می شه

  بهنام wrote @

سلام
خیلی خوشحالم میشم اگه ذهنیت من به کسی الهام بده مشتاقانه منتظرم
—————–
شاید بتونم بگم این رمان، زندگی نامه یا هر چیزه دیگه ای که هست اولین کتابی بود که منو مجاب کرد باید جدی تر و بیشتر کتاب بخونم(البته مربوط میشه به سالها قبل وقتی که سال آخر راهنمایی بودم)
————–
تا به حال شده دست بکنی تو جیب یه شلواری که چند ماهه نپوشیدیش، بعد یه پونصدی از تو جیبش پیدا کنی؟ حس جالبیه مثل همون کادویی که انتظارشو نداشته باشی
————
جا داره شما هم بیشتر وقت بزاری برا اون دوستان!!!!
.
.
.
——
پرستو:
حالا ایده رو گرفتم ایشالا ساخته و پرداخته که شد یه چیزی از آب در میاد دیگه

دارم از خوندن این کتاب لذت می برم و فک کنم زمان مناسبی رو برای خوندنش انتخاب کردم چون قبلاً حس و حال امروز رو نداشتم و متأسفانه نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم
و در تعجبم که چطور ملت تو سنین درس و مدرسه اونم راهنمائی، تونستن با این نوع نگارش و این سبک نوشتن ارتباط برقرار کنن؟! یه خرده واسه اون سن و سال سخته به نظرم!

بله منم دارم سعی می کنم واسه دوستان وقت بیشتری بزارم چون همیشه منو شرمنده ی الطافشون کردن
اما من هیچ وقت نشده دست کنم تو جیب شلوارم
آخه من پولامو می زارم تو کیفم نه شلوارم
معمولاً خانوما رو ندیدم پول تو جیب شلوار بزارن و منم از این قاعده مستثنی نیستم بهنام خان :)

  jarchy wrote @

سلام
اره من هم قبلا خوندم فکر کنم سوم راهنمایی بودم ولی الان خیلی دوست دارم تا وقت کنم و دوباره بخونمش

——
پرستو:
حالا من موندم کتاب به این حجیمی و نوع نگارش سختش واسه اون سن و سال، شما چه طوری تونستین باهاش ارتباط برقرار کنین که من نتونستم؟ اما خوشحالم که امروز حال و هوای ارتباط برقرار کردن با این کتاب رو دارم و از خوندنش این روزا لذت می برم

  تنبل قوی wrote @

سینوهه خیلی قشنگ بود یادمه یک روز ساعت 7 تا 21.30 تو کتابخونه بودم و از خوندنش لذت میبردم .
آخخخخخخخخخخخخخ یادش بخیر

——
پرستو:
بله جداً کتاب قشنگیه

راستی؟
چرا این سایت شما رو نتونستم ببینم و هی پیغام خطا می ده
مشکل چیه؟


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>