3- نمیدونم چرا یهویی بخش مدیریت سایت وردپرس دچار تغییرات اساسی شد و الان واسه خودش یه دنیای دیگهایی شده که با بخش کامنتدونیش مشکل دارم!
2- لازم دونستم از دوستان بابت ارتباطی که با پُست آخرین ایمیل داشتن، تشکر کنم و متأسفم که اون خاطره باعث تکدر خاطرتشون شد اما گاهی شنیدن این مطالب یه تلنگر کوچیکی هست که یادمون بیاره زندگی بسته به مویی است و باید قدر لحظات عمرمون رو بدونیم تا فرداهایی که قراره از راه برسن حسرت امروز و دیروزی رو که مُفت از دستشون دادیم نخوریم!
1- این روزا هر وبلاگستانی گذرمون می خوره نمی دونم چرا همه به نقطه ایی رسیدن که فک می کنن دیگه هیچ امیدی نیست!
چرا همه داریم از یه لاین می ریم؟ خب نمی شه لاینای دیگه رو تو جاده ی زندگی امتحان کنیم؟! شاید اینی که داریم می ریم به نا امیدی ختم شده!
بزارین یه لاین جدید خودمون بزنیم و همه از اون سمت بریم!
بزن بریم از اینجا …
سلام به پرستوی عزیز
راستش وقتی اینو خوندم تعجب کردم
(در ضمن دلم نمی خواد برای هر کامنت منم یه کامنت جدا واسه پست خودم بزارم که ملت فک کنن می خواستم تعداد کامنتام زیاد بشه)
فکر میکردم که حداقل تو یکی واسه خودت زندگی میکنی و کاری به برداشتای مردم نداری
مخصوصا از وقتی که دیگه دل به دریا زدی و خواستی که خودت واقعیت باشی و گفتی که میخوام هر چیزی رو که به ذهنم میرسه رو بنویسم چون اونا معمولا چیزی رو که خودشون میخوان برداشت میکنن و برای تو این اهمیت نداره و تو فقط میخوای که بنویسی
پس چی شد دختر خوب ؟
ول کن این حرفا رو دختر جون
هر چی دلت میگه به همون گوش کن
وگرنه منی که توی دنیای مجازی شاید در هفته یه بار ( اونم اگه بتونم و برسم ) به وبت سر میزنم چه اهمیتی داره که پیش خودم در مورد کامنت گذاشتنت چی فکر کنم
هر چند که وبلاگ نویسای حرفه ایش حتما بهت حق میدن که این کارت نه تنها غلط نیست که عینه صوابه
پس فقط به دلت گوش کن نه چیز دیگه