پاپیــروس
و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …بایگانیِ آوریل 4, 2008
دلای بر باد رفته
چه سر و صدائی بود!
همه داشتن داد و بیداد میکردن و هر کی داشت نظر خودشو هوار میکشید!
یه خرده گوش دادم ببینم چیزی متوجه میشم یا نه؟ که دیدم تو اون شلوغی، گوشای من هم میتونه یه چیزایی رو بشنوه و انگار صحبت سر تولد و دل و خنده و مرگ و از این جور چیزا بود!
یه خرده بیشتر دقت کردم دیدم یکی داره میگه: اگه بتونیم لبامونو رو همه چی ببندیم و دلامونو محکم بگیریم به این زودی اتفاقی نمیافته!
اون یکی میگفت: خب که چی؟ بالاخره که اتفاق میافته! تا کی میتونیم لبامونو محکم ببندیم و به چیزایی که دور و ورمون میگذره لبخند نزنیم؟ تا کی میتونیم شاهد یه جفت چشم عاشق باشیم اما دلمون غنج نره و لبمون رو به دندون بگیریم و یه کوچولو نخندیم؟! تا کی؟
اون یکی میگفت: خب اگه زندگیتونو دوست دارین لب به دندون بگیرین! نزارین به این زودی ما رو از هم جدا کنن. بزارین همیشه کنار هم باشیم …
اون یکی پرید تو حرفش که: کنار هم باشیم و تو چشای هم زُل بزنیم و یه لبخند به هم نزنیم؟ من که نمیتونم!
اون یکی گفت: من که حاضرم واسه بدست آوردن دلم کلی به خودشون زحمت بدن و اگه واقعاً دل منو میخوان خودشون اونو به چنگ بیارن و خودم عمراً دو دستی تقدیمشون کنم، من هرگز نمیخندم!…
من که تازه اومده بودم تو اون جمع، اصلاً چیزی از بحثاشون متوجه نشدم اما یه دفعه چشمم افتاد به یه جفت چشم عاشق مست!
همونی بود که میگفتن؟
نمیدونم!
اما اونقدر نگاش قشنگ بود که بیاختیار زدم زیر خنده!
یه دفعه دیدم دستی جلو اومد و قفسهی سینمو چنگ زد و دلمو کشید بیرون!
آخ! چه دردی داشت دل کندن از اون قفس تنگ!!
دلمو با خودش بُرد و سینمو از هم درید و پرت کرد یه گوشه!
صدای دوستامو هنوز میشنیدم که میگفتن: پستهایی که خندان باشه زودتر دلشو به باد میده و من تازه متوجه شدم پسته بودم و نباید هرگز میخندیم!
87/1/16