پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

آرشیو برای آوریل 3, 2008

آخرین ایمیل

امروز که داشتم روزنامه می­خوندم چشمم افتاد به موضوعی که یه خاطره رو برام تداعی کرد.
در مورد وبلاگی نوشته بود که نویسنده­ی اون در تاریخ 9 فروردین 1383 فوت کرده ولی هنوز هم دوستاش براش کامنت می­زارن و حالشو می پرسن و باهاش ارتباط برقرار می­کنن انگار هنوز باورشون نشده که دیگه سید حسن حسینی نیست که براشون بنویسه و به کامنتاشون جواب بده!
آمار کامنتاش برای آخرین پُست تا اون لحظه، 404 عدد بود و به احتمال زیاد هر روز هم به شمار اون اضافه می­شه!

با خوندن این مطلب یاد یه خاطره­ی تلخ افتادم!
سالها پیش استادی داشتیم که اولین سال تدریسش رو با کلاس ما شروع کرده بود و به همین خاطر رابطه­ی خوبی با بچه­ها داشت و همه دوسش داشتن. رابطش با خانومش مثال زدنی بود و همه می­دونستن این دو مثل مرغ عشق می­مونن و هیچ وقت همدیگر رو تنها نمی­زارن!

تا اینکه ترمای آخر شنیدیم کارش درست شده و تابستون همون سال هم می­خواد بره آلمان! روزی رو که واسه خداحافظی اومده بود دانشگاه فراموش نمی­کنم. یکی یکی بچه­ها رو پیدا می­کرد و به هر کدوم یه ورق کاغذ می­داد تا براش یه چند خط بنویسن و یادگاری پیش خودش نگه داره تا هیچ کدوم از بچه­های اولین دوره­ی تدریسش رو فراموش نکنه!

چند سال بعد آدرس ایمیلشو از یکی از بچه­ها گرفتم و بهش ایمیل زدمو توضیح دادم که یکی از دانشجوهات هستم و جالب اینجا بود که منو با اسم کوچیک به یاد داشت و بهم جواب داد که هنوز دست نوشته­هات رو دارم و می­دونم کی هستی!
چقدر ذوق زده شدم که بعد اون همه سال منو با اسم کوچیک یادشه و این طوری شد که از اون به بعد ارتباط ایمیلی ما شروع شد!

سالای آخر اقامتشون بود که برام ایمیل گذاشت که صاحب دختر نازی شدن و بی­نهایت خوشحال بود که دخترشون موقع مناسبی دنیا اومده که هم پدر و هم مادرش درساشونو تا یه جایی رسوندن که بتونن آمادگیشو داشته باشن که از یه مهمون کوچولو به خوبی پذیرایی کنن!
چقدر برام طرز فکرش جالب بود و اینکه چقدر از زندگیش راضیه و حالا به قول خودش خوشبختیشون با تولد این دختر ناز کامل شده!

سال 1384 شنیدم برگشته ایران و کاراش تموم شده و احتمالاً برای نیمه دوم همون سال هم تو دانشگاه خودمون رسماً تدریس رو شروع می­کنه! من اون موقع تهران بودم و نتونستم برم ببینمش اما خیلی دلم می­خواست بعد اون همه سال ببینمش و بهش تبریک بگم اما فرصتشو نداشتم و امتحانای ترم هم شروع شده بود!
تا اینکه یه شب …

یه شب یکی از بچه­ها زنگ زد و خبر داد که آقای دکتر تصادف کردن و فوت شدن!
فوت شدن؟
یعنی چی؟
اصلاً باورم نمی­شد!
زنگ زدم یکی دو جای دیگه تا ببینیم بچه­ها خبری ازش دارن یا نه؟
دیدم یکی دوتاشون رفتن مراسم خاکسپاری و انگار این خبر تلخ، موثق­تر از اونی بود که فکرشو می­کردم!
زدم زیر گریه!
های های گریه کردم و دلم فقط برای اون همه سالی که از خونواده و عزیزاش دور بود و اون همه سختی که کشیده بود تا به یه مرحله­ایی برسه که به لحاظ علمی از عملکرد خودش راضی باشه می­سوخت!

انگار می­خواسته بره شمال که خونوادشو با خودش بیاره تا واسه ترم جدید آماده بشن، که توی جاده چالوس تصادف می­کنه و واسه همیشه چشماشو روی همه چی و همه کس می­بنده!
روی علم و زن و زندگی و دختر کوچولوش!

چقدر اون شب بارونی بودم من!
چند روز بعدش رفتم سایت دانشگاه و همون جا یه ایمیل براش نوشتم …
ایمیلی که با هر جملش کلی اشکام در اومد و پاکشون کردم و بازم چشام باورنی شد!
ایمیلی نوشتم برای استادی که هرگز بهم جواب نداد و من دارم بعد اون همه سال باور می­کنم که دیگه نمی­تونه به ایمیلم جواب بده و هیچ وقت هم نتونسته ایمیل منو بخونه!

چشای من امروز برای اون همه کامنت بی­جواب هم تر شد و یاد سالها پیش و اون خاطره­ی تلخ افتادم و یه لحظه به خودم گفتم:

آخرین پُست من چی می­تونه باشه؟

87/1/15

Older entries »