پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

بایگانیِ مارس 30, 2008

خدای احساس

نمی دونم چرا صحبت کردن با بعضی آدما سخته!
آخه یه جور خاصن و آدم همیشه باید چشمش به خط و خطوط زمین بازی باشه که یه وقت خدای نکرده توپت یه سانت نیفته تو زمین اونا و شاکی بشن!
حتی اگه باهاشون معمولی صحبت کنی فک می کنن کلی منظور داشتی و همیشه ی خدا شاکی هستن و هی دنبال منظور می گردن!

چرا اینو گفتی؟
چرا اونو گفتی؟
خب منظور؟
حالا که چی؟
و کلی سؤال و جواب دیگه!

اولش فک می کنی چقدر سخت و غیر قابل نفوذن، اما بعد متوجه می شی از درون شکستن و دارن ادای آدمای سخت و محکم و شکست ناپذیر رو در میارن!
گاهی فک می کنی اصلاً بطور کامل از هر گونه حسی خالین و نمی تونی تصور کنی که دلشون هم از گوشت و خونه، مثل دل بقیه ی آدما. اما بعد متوجه می شی خدای احساسن و با یه تلنگر ساده ناودوناشون می شکنه و سیل اشکاشون سرازیر می شه!
عجیبه مگه نه؟

87/1/11

« ورودی‌های تازه‌تر