پاپیــروس

و زندگي پُلي است، از آن گذر بايد كرد …

دوستی از جنس شبان

بیچاره گوسفندی که دندانهای تیز گرگ را می بیند
اما آتش گرم شبان را برای بریان شُدن هرگز نمی بیند! 

87/1/8

تا کنون 3 نظر داده شده »

  آتبين wrote @

شنيدم گوسپندي را بزرگي/ رهانيد از دهان و چنگ گرگي
شبانگه كارد بر حلقش بماليد/ روان گوسپند از وي بناليد
كه از چنگال گرگم در ربودي / چو ديدم عاقبت گرگم تو بودي
(سعدي-گلستان)


پرستو:
البته ما جسارت نداریم رو حرف سعدی حرفی بزنیم :)

  بید مجنون wrote @

اسمش روشه دیگه گوسفنده ! اگه گاو بود اینطوری نمیشد

میدونی صحبت گوسفند و گاو نیست حرف سر اینه که طبیعت یه کسایی رو واسه قربانی کردن میخواد و خلق میکنه و اینا چه اینور خط باشن و چه اونور خط سرنوشتشون همینه که قربانی بشن


پرستو:
اسم مینیمال فک کنم باید برسونه منظورمو و کامنت آتبین هم که شعری از سعدی بود همینو می گه
دوستانی که از چنگال گرگ درت میارن اما خودشون به آتیشت می کشن :(

  منتظر wrote @

الله
سلام

واقعا دلم براي اين گوسفنده سوخت :(
منم جاش بودم ترجيح مي دادم اتيش شبان رو ببينم تا دندونهاي گرگ
راستي راستي مي گم ها

چه جوري مي نويسي كه ادم تا ته ته دلش حرفاتو حس مي كنه ؟


پرستو:
سخن که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند!
حسی بود که اون روز داشتم
و بعداً آتبین برام شعر سعدی رو در همین مورد فرستاد
شاید باورت نشه یا نشنیده بودم یا شنیده بودم یادم رفته بود، نمی دونم!!


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>